زردشت

زردشت
سیمای آن پاکیزه سرشت و پیام آور خرد، هماره از سوی شاعران و خرد ورزان ونویسنده گان مورد بزرگداشت قرار گرفته و به نکویی از او یاد آور شده اند. متاسفانه امروزه این پیامبرخرد و عاطفه، در نزد هممیهنانش شخصیتی تقریباً بیگانه و ناآشنا است. او بیشتررنگ و بوی ایرانی داردتا زادو بومی. اوهرگز در کتابهای درسی مکاتب ما که سرچشمۀ دانش فراگیر ملت ازآن جا آغاز می گردد، حضور نداشته است (تنها در کتاب تاریخ ادبیات دری برای صنوف 8 مکاتب تالیف شده در سال 1363 مطالبی نسبتاً مفصل در باره او وفرهنگ اوستایی ذکر شده که پیش ازان در کتب درسی کشور معلوماتی داده نشده است). زردشت با پذیرش برخی از تهدابه های آیینی گذشته و رد برخی از پنداشتهای آنها به گسترش آیین جدید خودش می پردازد.
برخی از دانشمندان از جمله کریستن سن سالزاد زردشت را 660 -583 پیش از میلاد دانسته اند (1) ولی کسان دیگر این ادعا را به دو دلیل رد می کنند. یکی آنکه هرگاه زردشت در سال مذکور زیسته باشد،باید عهد دوپادشاه ماد یکی فرورتیش (647-625 ق.م) و دیگری هوخشتره (625-585 ق.م) را دریافته باشد و از پایتخت بزرگ آنان وهگمتانه (همدان) یادی نموده باشد که چنین چیزی وجود ندارد. دلیل دوم آنکه در هیچ یک از اسناد ومدارک ایران غربی ذکری از زردشت و اوستاو آیین اوستایی نیامده است. واین نشان دهنده انست که جایگاه و محل پیدایش و قوام پذیری آیین زردشت همان طوری که بیشترین دانشمندان بدان اشاره کرده اند، شرق ایران یعنی خراسان (افغانستان امروز) است نه غرب آن یعنی ایران امروز. چنانکه مولف کتاب « اوستا» آقای محمد تقی راشد محصل پژوهندۀ ایرانی با واقعبینیی نوشته است: « آنچه در بارۀ زبان اوستایی مشخص است آن که، این زبان با فارسی باستان یعنی زبان منطقه فارس تفاوت دارد. وبنابراین مربوط به این سرزمین نیست. اما خاستگاه ان را به جاهای دیگر نیز باید از خلال اشاره های مبهم خود کتاب اوستا دریافت.
از میان اوستا شناسان تنها تدسکو زبان اوستا را مربوط به شمال غربی ایران می داند وگرنه دیگران اتفاق نظر دارند که خاستگاه این زبان شرق ایران است. ویژه گیهای زبان کتاب اوستا و اشاره های متن آن نظر اخیر را تایید میکند » (8) همین نویسنده بازدر صفحه 91 کتابش با صراحت بیشتر می نویسد: « آگاهی های جغرافیایی در مهر یشت، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها می توانند با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندوکش و پامیر قابل تطبیق باشند ». (9) به گفته های آقای محصل باید اینقدر افزود که به جای آوردن قید (برخی از آنها) میبایست قید(بیشترینه از آنها) را می نوشت تا با واقعیت همسان می بود. زیرا چنانکه از فرگرد نخست کتاب وندیداد بر می آید از 16 منطقه یی که دراوستا نام برده شده و تثبیت گشته است اکثر آنهادر سرزمین افغانستان امروز واقع شده اند. مانند: بخدی (بلخ)، هرایوه (هرات)، قندهار، غزنه، وایکرته (کابل)، هیتومنه (هیرمند)، زرنگ (سیستان)، ره گه (راغ)، چخر(منطقه یی میان کابل و غزنه،. اپرینه ویجو(سرزمینی در پامیر یا خوارزم –نزدیک دریای آمو)انیسا، (نسا، ترکمنستان کنونی) مورو(مجرای دریای مرغاب)سغده (در شمال دریای آمو)، هری ویتی (ارعنداب).

زمان ظهور زردشت را پیوست به زمانی باید دانست که اقوام مادی و پارسی از آریانه واویجه از باختریا جدا گشته بوده اند.چون نام طوایف ماد وپارس در کتیبه های آشوری در نیمه قرن نهم ق م آمده است، پس ورود آنها حد اکثر در اوایل هزاره نخست ق م باید باشد. بدین گونه ظهور زردشت باید در حدود 1000 ق م باشد.(10)
و دور ترین زمان این مدنیت را در حدود 1500 تا1400 ق.م باید به شمار آورد.
و اما همچنان که زمان ظهور زردشت در میان دانشمندان مورد اختلاف است در بارۀ زادگاه او نیز نظریات چندگانه وجود دارد. برخیها زردشت را از مردم پارس یا از مردم آذر بایجان یعنی غرب ایران دانسته اند.و کوشیده اند به این صورت آیین زردشت را تحت تاثیر دین یهود ویا به عبارت دیگر متاثر از فرهنگ بابلیان و آشوریان وانمود کنند.و لی چون در آیین زردشت اثری از این فرهنگها به مشاهده نمی رسد، نمیتوان آنرا قابل پذیرش دانست.
برخی هم زردشت را از خانواده سلاطین ماد دانسته اند وزادگاه او را در آذر بایجان کنار دریاچه ارومیه جسته اند. بنابر این پنداشت ابتدا او به تبلیغ عقایدش در آنجا می پردازد ولی چون در آنجا سخنانش را نمی پذیرند و بر او می شورند به نواحی شرقی یعنی در بلخ یا خوارزم مهاجرت می نماید 0(11). این گونه روایات بر اساس سنت استوار می باشدو در زمینه، بدون ارایه هیچ دلیلی جز بیان این روایات، زادگاه او را در غرب ایران وانمود کرده اند. ولی با وجود این، اینان محیط گسترش آیین اورا نتوانسته اند از شرق ایران به غرب ایران بکشانند. وموطن پیدایی اندیشه های زردشت را بلخ یا خوارزم نگویند.
دو دیگر آنکه می دانیم زبان بلخ باستان که در گاتاها متجلی است با زبان وداها بسیار شبیه است ولی با زبان آریاییهای غرب آریاناواویجه به هیچ وجه شباهتی ندارد.
سه دیگر آنکه هرگاه زردشت تا سن چهل و دو سالگی در آذر بایجان بوده باشد (چون او دراین دورۀ سنی به تبلیغ می پردازد) چگونه می شود که با مهاجرت در بلخ، در میان مردم آنجا به روانی و فصاحت به تبلیغ آیین خودش بپردازد و مردم و گشتاسپ، شاه باختر را بتواند با عقاید جدیدش همنوا گرداند. مگر ممکن هست در فاصله میان آذربایجان و بلخ زبان مردم بلخ را آموخته باشد؟ بگذریم از اینکه در آن چنان شرایط دشوار، پر از کوه وصحرا ومخاطرات که نه راهی وجود داشته ونه وسیله مسافرتی جز اسپ، ممکن نیست کسی بتواند این فاصله چند هزار کیلومتری را طی کند. وانگهی چه دلیلی وجود دارد که او اینهمه راه طولانی را طی کند و به بلخ بیاید؟.
منطقی تر آنست که گفته شود این مهاجرت از روستایی یا شهری در نزدیک بلخ، صورت گرفته باشد که قاعدتا همیشه داعیان اندیشۀ نو در امر تبلیغ آیین جدیدشان دراندیشه یافتن همفکران و یاوران نیرومندی درمیان درباریان واشخاص پرنفوذ دیگر، می باشند تا کارترویج اندیشه های شان آسانتر گردد. چنانکه در اوستا و شهنامه نیز گشتاسپ وپسرش اسفندیار با پشتیبانی او به گسترش آیین بهی در بلخ می پردازند و کار تبلیغ زردشت را آسان می سازند. این موضوع در بارۀ مزدک بامدادان و قباد شاه ساسانی نیز صدق می کند.
در باره اینکه زردشت در خوارزم به تبلیغ آیینش پرداخته باشد نیز سندی ذکر نکرده اند. یکی از آب وهوای کوهستانی وسرد خوارزم یاد آوری نموده که گویا دراوستا بازتاب یافته است و دیگری شباهت میان لهجۀ خوارزم ولهجه گاتاها را بدون ارایه مدرکی خاطر نشان نموده اند. ولی دانشمندانی که به بلخی بودن او تاکید کرده اند، به استناد خود کتاب اوستا که کهنترین سند اثبات شمرده می شود و سپس به شهنامه ها و اقوال دیگر استناد دارند که واقعه را در بلخ ذکر کرده اند. چون ایجاد مدنیت نخستین در بلخ و فرمانروایی گشتاسپ درآنجا و ظهور زردشت و سپس کشته شدنش دراین شهر به دست ارجاسپ تورانی خود بهترین گواه این ادعا می تواند باشد.
آقای محمد تقی راشد محصل، دانشمند ایرانی می نویسد: « اگر آگاهیهای اوستا و متنهای میانه در کنار هم قرار داده شود می توان نتیجه گرفت که خاستگاه نخستین اریاییان منطقه ای است که شمالی ترین آ ن خوارزم و جنوبی ترین آن سیستان است.و به هر حال در شرق ایران است ونه غرب ویا شمال غربی اما ایرانویچ که در اوستا از آن بسیار نام برده شده است وغالباً آن را سرزمین اصلی آریایی ها دانسته اند به گمان نیولی سرزمین زردشت و زردشتیان است نه خاستگاه نخستین آریاها وبنابر سنت، این منطقه مرکز زمین پنداشته شده و رود دائتی و پل چینود وچکاد دائتی در آن جاست وگاو گیومرث نیز درآن جا افریده شده اند وبا توجه به این منطقه دارای آب وهوای کوهستانی وسرد توصیف شده است.قابل قبولتر آن است که ان را خوارزم بپنداریم. »(12) و لی نویسنده محترم در صفحه ص91 مینویسد:« پس اوستا، به طورکلی صفحات شرق و شمال شرقی ایران را توصیف می کند. آکاهی های جغرافیایی در مهر یشت، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندو کش وپامیر قابل تطبیق می باشد. » (13) واینکه چرا خوارزم و نه بلخ و دامنه های هندوکش؟ مولف چیزی نمی گوید. قدر مسلم آنست که منطقه کوهستانی با هوای سرد وچکادهای کوهستان را در همین دامنه های هندوکش و پامیر باید سراغ گرفت و نه در خوارزم که اصلاً در آن جا کوهستانی بلند دارای چکاد ها،چنانکه در اوستا بار ها ازان سخن رفته، اصلاً وجود ندارد.
دانشمند تاجکستانی پروفسور یوسف شاه یعقوبوف هم در پایان مقاله اش زیر عنوان (وطـــــن زردشـــــت (زادگــاه زردشــــت در کــــجـــاســـــت؟) به چنین نتیجه یی می رسد:
« از پدر و مادر زردشت پنج پسر: زردشت، ردوشتر، رنگوشتر، نوتريگا، نايوتيس و خواهر مديو مانگه بدنيا آورده اند. نامهای به اشتر پيوست بودن زردشت و دو برادرش نيز از باختر بودن آنها را تصديق مينمايد. زيرا اشتر دو کوهانه را زاده باختر ميدانند. اشتر در سنت آرياييها و باختريان حيوان مقدس حساب ميشود. ازينرو نام اشتر را در کنار نام نوزادان خود بر می گزيده اند. همينطور ما پيغمبر آرياييها زردشت را از باختر شرقی بر می شمريم و اين ناحيه ها که از آنها نام برديم شامل آريانويچ بودند. تدقيقات باستان شناسی در ختلان قديم نشان ميدهد که در هزاره دوم پيش از ميلاد در باختر شرايط اقتصادی و سياسی بوجود آمده تاسيس دولتی بزرگ آرياييها را طلب مينموده اند. برای تشکيل نمودن دولت بزرگ عقيده ای لازم بود، که تمامی آريایيها را باهم متحد سازد. منبع چنين باور عقيده دينی عموم آريايیها يکتا پرستی بود، که آنرا اولين پيغمبر زمین زردشت بوجود آورد. زردشت به دربار گشتاسپ آمده به او فهماند که در آسمان خدای يکتاست و در زمين هم یک شاه بايد باشد، گشتاسپ اين عقيده را پذيرفت و دولت بزرگ آرياييهای کشاورز را تشکيل نمود. اين دولت کيانيان بود که مرکز آن شهر بلخ در باختر ميباشد.» (14)
از زردشت و اندیشه های انسانی او، دانشمندان، شاعران و مورخان چه دری گوی، چه تازی گوی در هر دوره یی از تاریخ، به نیکویی یاد کرده اند. شهرستانی در کتاب الملل والنحل خود می نویسد:
« سه هزار سال از این آفرینش گذشت اراده الهی برآن رفت که در صورت نور درخشنده ترکیب صورت انسان را پدید آورد. وماه و ستاره ها و زمین را بیافریدوبنیه آدم سه هزار سال بیحرکت بود.بعد ازآن روح « زردشت » را در درختی که در اعلی علیین آفریده بود قرار داد و نشو نمو یافت تا آنکه به سی سالگی رسید. پس حق تعالی او را به پیامبری به سوی مردم فرستاد و او را دعوت نمود، «گشتاسب» را به دین خود و او اجابت نمود و دین او عبادت خدا بود و نا فرمانی شیطان و « امر به معروف» و «نهی از منکر» و دور بودن از پلیدیه او گفت: نور وظلمت دو اصل ضد یکدیگرند و همچنین یزدان و اهریمن و این هردو مبدا موجودات عالمند... و زردشت را کتابی است که آنرا زند و اوستا گویندآن کتاب بروی فرود آمده است و بعد از آن در موارد تکلیف که حرکات انسان است سخن گزار شد وبه سه قسم تقسیم نمود:

- گویش (گفتار نیک)
- منش (پندار نیک)
- کنش (کردار نیک)...»
بیرونی می نویسد: «زردشت در علم نصف حکمای حران و پیشینیان ایشان بوده در علم و دانش پایه بلندی داشت که علم کسوفات نزد دانش او ناچیز بوده» (15)
دقیقی بلخی از هموطن فرزانه اش زردشت با سپاس فراوان بدین گونه یاد کردی دارد:
یکی پاک پیدا شد اندر زمان به دست اندرش مجمر عود و پان
به شاه جهان گفت پیغمبرم ترا سوی یزدان همی ره برم
خجسته پی ونام او زردهشت که اهریمن بدکنش را بکشت
شاهنامه چاپ بروخیم
ای روی تو رخشنده تر از قبلۀ زردشت
بی روی تو چون زلف تو گوز است مرا پشت
امیر معزی
وگر قیصر سگالد راز زردشت
کنم زنده رسوم زند و استا
خاقانی
آن آتشی که قبلۀ زردشت و عید اوست
می دیدمش زدور و نرفتم فراترش
خاقانی
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زردشت می جویدش زیر خاک
بباغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود
حافظ
« اولدنبرگ Oldenberg معتقد است که ویشتاسپ پادشاه باختر که حامی زردشت است شخصیتی است تاریخی، رئیس مملکتی جنگجو نبوده بلکه پیشوای مردمی زارع ودامدار است، و درمبارزۀ بین خوبی و بدی که اساس دین زردشت است مردم و حیوانات عملاً شرکت دارند. » (16)
((زردشت سیستم اقتصادی خود را موقعی پیشنهاد کرد که گروهی از آرینها از زندگی کوچ نشینی به صورت زندگی اسکان یافته و دامداری ساکن درآمده بودند ودرزندگی آنان گاو اهمیت خاصی داشت)) (17).
اوستا، میراث فرهنگی- ادبی بلخ باستان
نخستین دفتر شعر نیاکان ما همان سروده های زردشت پیام آور راستی و خرد است که ابتدا از زبانی به زبانی و از سینه یی به سینه یی نقل گشته تا به صورت نوشته در کتاب اوستا گرد آمده و به ما رسیده است.این سروده ها به زبان بلخیان باستان درکتاب «اوستا»، (گاثاها) یا (گاهان –دری) نامیده شده است که به معنای سرودمیباشد و یک ششم کتاب اوستا را تشکیل می دهد وکهن ترین متن شعری است به صورت هجایی. هرسروده دارای بند هایی است که شامل بیتهایی با تعداد ثابت هجا ها می باشد. گاهان دارای پنج (گاه) یا بخش می باشد و هر(گاه) دارای فصلها یا (هات) ها میباشد که در زبان بلخی باستان (مشهور به اوستایی) مشتق است از واژه (هایتی). گاتها در بر گیرنده 17 سرود است و در اوستای بعداً تنظیم شده، در میان (یسنها) –بخش سرودها ودعاهای دینی – قرار گرفته است که یسنهای 28 تا34 و 43 تا 51 و 53 را شامل می باشد.
بخش دیگر گاهان بخش نثری آنست که در زبان بلخی باستانی یسنهای ((هپتنگاههایتی))(به نام یسنهای هفت گانه یا هفت فصلی) نا میده می شده است.
این سرود ها که ازآن بیگمان سه هزارو سی سال و اندی گذشته است. نخستین بار بر زبان پاکمردی عشق آفرین به نام زردشت جاری گشت. زمانه های بیشماری را درنوشت و از سینه یی به سینۀ دیگر نشست تا در زمان پادشاهی اشکانیان که حکومت شان را یونانیان (باکتریا) نامیده اند، به ثبت رسید ومجموعه آن سروده ها و نیایش ها و احکام را به نام (اوستا) نام نهادند. (این نام در اوستا به معنای کتاب نیامده است)
در دوره ساسانیان که مردم پارس به آیین زردشت می گروند آنرا به زبان پهلوی ساسانی ترجمه کردند که «زند» و تفسیرش را «پازند » نامیده اند.
آنکتیل دوپرون فرانسوی(1731 – 1805)کتاب اوستا را از هند به اروپا انتقال داد و بار نخست از این کتاب ترجمه یی انتشار داد که در باره اوستا و اوستا شناسی سرآغاز کار به شمار می رود. دانستن معانی واژه های متن گاهان از لحاظ شناسه های صرفی آن بنابر کهن بودن و پیچیده گیهای زبانیش نسبت به دیگر بخشهای اوستا، دشواریهایی دارد که جز در مواردی وِیژه دانشمندان اوستا شناس دارای اتفاق نظرنیستند.
به نظر گرشویچ 1968 با وجود ابهامات موجود، اندیشه ها و عقاید والای زردشت که از لابلای سرود ها و گفته های انسانی و برین او می درخشیده اند، کاملا آشکار است.
در سال 1937 استاد پور داوود اوستا شناس ایرانی نیز متن و ترجمه متن گاهان را چاپ کرد. کار استاد پور داوود متکی بر ترجمه وتفسیریست که بار نخست کریستین بارتولومه، انرا انتشار داد. بارتولومه برزبان سنسکریت و زبان اوستا هردو مسلط بوده است که پس ازاو تا هم اکنون دامنه پژوهشها در این زمینه دوام دارد.
(با دریغ که در سرزمین خود این حکیم و شاعر بزرگ، این فروغ بیداری، توجه شایسته به عمل نیامده نه در بارۀ خود او ونه کتاب اوستا که این اهم اینک بر دوش فرزندان با فرهنگ او چون باری عظیم سنگینی می کند. وقت آنست که هممیهنان زردشت آنانی که آتش نامیرای میراث خرد ودانش او را در نهان خود شان زنده نگهداشته اند و به منابع علمی در باره او دسترسی دارند و به زبانهای معتبر بین المللی آشنا هستند، به ترجمه و نگارش در این زمینه با جدیت بکوشند تا دین خود را ادا نمایند. همچنین لازمی است در دانشگاه کابل یا دانشگاه بلخ بخش اوستا شناسی تاسیس گردد و از اوستا شناسان خارجی دعوت به عمل آید تا کنفرانسهایی را برای تشویق دانشجویان برپا نمایند وبه پژوهشهای شان در افغانستان ادامه دهند. زیرا ترجمه هایی که دیگر همزبانان ما بعمل آورده اند، همه دستکاری شده اند و غالباً قابل اعتماد نیستند.)
واما به شمول بخش گاهان سراسرکتاب اوستا پس از نخستین گرد آوری در دورۀ اشکانیان (دولت باختریان در اواسط سده 3 پیش ازمیلاد تا سال 55 م) و سپس در دورۀ ساسانیان - خسرو انوشیروان (535م)ازان 21 نسک آماده شد. وچون زبان بلخی باستانی در دوره اشکانیان و ساسانیان جز در نزد مغان وموبدان نمانده بود. اوستا توسط موبدان و مغان از حافظه و روایات به صورت کتاب در آمد. استاد دهخدا دانشمند ایرانی در لغتنامه اش می نویسد:
(« برخی از خاور شناسان این زبان را { منطورش اوستاست }زبان باختری (بلخی) باستان نامیده اند. بنابر فرضیه ای که زبان مزبور معرف زبان اهل باختر (بلخ)- یعنی همان کشوری که گشتاسب شاه به تشویق زردشت، در آن به ترویج آیین مزدیسنا پرداخت می باشد ولی این فرضیه باطل است و طرفدار ندارد. » (18). ولی متاسفانه استاد دهخدا دلیلی بر باطل بودن آن فرضیه نمی آورد و ضمناًً از طرفدار نداشتنش میگوید. در حالی که سه جمله بالا تر آن موضوع را به استناد برخی از خاورشناسان ابراز می دارد که خود بخود بر وجود طرفداران آن نظریه گواهی می دهد. پس چگونه می توان گفت که آن نطریه باطل است و طرفدار ندارد؟ »
آریاییان بلخی که خود یکی از پدید آورندگان مدنیت و فرهنگ باشکوهی بوده اند در آغاز آن طلیعۀ بیداری بنابر نداشتن خط، سنتهای ادبی خود را به گونه شفاهی توسط روحانیان و نقالان ونوازندگان به بازماندگان خویش انتقال می داده اند. واژه « گوسان » که در زبان پهلوانی یا پارتی به معنی کسیست که مواریث ادبی هنری شاهان کیانی و پیشدادی را از راه شعرونوازنده گی و آوازخوانی انتقال می داده اند به همین معنا به کار می رفته است. امروزه معادل ین کلمه را در زبان دری خنیاگر می گویند. در منظومه {ویس ورامین } واژه گوسان، در دوجا به کار رفته است. در کتابهای پسین که سنت ادبی باستانی به ثبت رسیده و خط بوجود آمده است، روحانیان زردشتی یا موبدان، تمامی اوستا را ازحفظ به نوشته در آورده اند و ترجمه کرده اند.
برعلاوه روشن است مادامی که خط به وجود می آید دیگر سنتهای ادبی، رفته رفته جایشان را به کتیبه نویسی، رساله وشعر خالی می نمایند هرچند که سنت حفظ یادگارهای گذشته گان به صورت یک حرفه و به صورت یک ضرورت عامه پسند که اکثریت از سواد خواندن ونوشتن بی بهره بوده اند، یک نیاز عام اجتماعی پنداشته می شده و به همین علت در درازای سده های بسیار، دوام خود را در میان مردم حفظ کرده بوده است. چنانکه از اشاره هایی که فردوسی در مورد گرد آوری شاهنامه و داستانهای پهلوانی به عمل آورده است میدانیم بخش بزرگ شاهنامه فرآورد ثبت همین سنتهای زبانی خراسانیان ویا مردم پار دریابوده است. چنانکه در جایی گفته است:
زبلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتۀ باستان
و بلبل لقب استادان حماسه خوان ونوازندگان ونقالان دوره گردی بوده که در میان مرد م خراسان به نقل و روایت داستانهای باستانی و پهلوانی می پرداخته اند و فردوسی داستان رستم و اسفندیار را ازیکی از همین بلبلان، نقل کرده است. جلال خالقی مطلق یکی ازنویسندگان معروف ایران می گوید که در آسیای میانه وشرق ایران (منطورش خراسان یا افغانستان امروز است) یک لقب قدیمی بوده است (19).
{به یاد دارم در لیسه باختر ولایت بلخ، هنگامی که دانش آموز آن مکتب بودم پسرک سیاه چردۀ آواز خوان را دانش آموزان لیسه « بلبل سارندوی » لقب داده بودند. چون واقعاً پسر خوشآوازی بود که محافل مکتب را با آواز خوشش شور وحال می بخشید. (اگر حافظه ام اشتباه نکند، نام این پسر عبدالمنان بود) به هر رنگ سیمای آن بلبل شور آفرین تا هنوز در خاطره ام پایدارمانده است. }
پس از ایجاد خط در سده ششم پیش ارمیلاد اسناد دولتی و کتیبه ها و رساله های دینی وغیر دینی به ثبت می رسند. در دوره میانه، بویژه پارتیان ونیزمانویان و ساسانیان تا دوره اسلامی با انبوهی از نوشته ها و یادگار های کتبی، سنت خرد ورزانه نیاکان خویش را حفظ کردند. متاسفانه بخش بزرگی از این یادگار ها در اثر یورشها و ایلغار های جهانکشایانی چون اسکندر و بادیه نشینان عرب و چنگیز وتیمور، از میان رفته یا در زیر خروارها خاک مدفون گشته اند. ابو ریحان بیرونی نابغه بزرگ دربار محمود زابلی، فاجعه این بربادی راتوسط اعراب بادیه نشین، چنین افشا می کند: چون « قتیبه بن مسلم باهلی برمردم خوارزم دست یافت، نویسنده گان ایشان را کشت، هیر بدان را نابود کرد، کتب ورسایل آنها را بسوزانید، ازآن پس مردم خوازرم در نادانی فرورفتند وآنچه که از احکام و علوم می دانستند همه را سینه به سینه نقل کردند وتنها از روی حافظه می گویند (سال87 هجری) (20) شاید بر حسب اتفاقی دیگر (اتفاق می گویم چون از حکومت مداران قبیله سالار هرگز چشمداشت کار فرهنگی دلسوزانه نمی رود) چنان که کتیبه ارزشمند « سرخ کوتل بغلان » به صورت اتفاقی از زیرخاک پیدا گشت، روزی آن آثار به دست بازماندگان آنان کشف و ثبت تاریخ ما گردند. رودکی سمرقندی با یاد آوری این سنت آنرا به نسلهای بعدی توصیه می نماید:
تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نیاز
مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هرگونه زبان
گرد کردند و گرامی داشتد تا به سنگ اندر همی بنگاشتند
دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است.
وخود به عنوان یک گوسان با نواختن چنگ امیر نصر سامانی را وا می دارد تا هیجان زده از بادغیس هرات به سوی بخارا بتازد.
میدانیم که کتاب اوستا نخست به زبان پارتی (پهلوی اشکانی) گرد آورده می شود یعنی در همان زادگاه زبان در بلخ یا باختریا (نباید فراموش کرد دولت بلخیان در آن زمان محدوده فراتراز امروز را داشته است که شامل آسیای میانه و سراسر خراسان بزرگ می گشته است. پایتخت این قلمرو بزرگ بلخ بوده است که بنا به روایت مولف کتاب bulgarski khroniki/ / از زبان استرابون مورخ یونان باستان، بلخ آنزمان را « ستاره آسیا » نامیده است) وقلمرو این امپراتوری پارتی تا بین النهرین گسترده بوده است.
سر آغاز ادبیات حماسی کشور ما دوره پیشدادیان وکیانیان است. از این دوره، دانشمند دنمارکی کریستن سن،زیر نام «کیانیان» به گستردگی سخن رانده و این دوره را در اوستا در واقعیت تاریخ ایران شرقی(یا افغانستان امروز) نامیده است.در این دو دوره که دوره های استوره یی آریاییان است در بارگاههای خدیوان و پهلوانان فرهنگ گستری چون: هوشنگ –دری (اوستا -هئوشنگه) (کشنده دیوان)، تهمورث (urupi taxma اوستا) کیقباد و کیخسرو وکی گشتاسپ و غیره رامشگران و خنیاگران و راویانی وجود داشته اند که بر کارنامه های پهلوانان و شاهان چون زریر و اسفندیار و رستم و خانواده رستم بارامش و سرود سخن می رانده اند و سپس آن روایات و اشعاردهان به دهان در میان مردم باز گفته می شده است که در دوره های بعدی چنانکه یاد آور شدیم یعنی در دوره پارتها و مانویان و ساسانیان، این اشعارو داستان ها در هیات خداینامه ها و نامه های خسروانی و پهلوانی خراسان زمین ثبت شده و درکتابخانه های شاهان نگهداری می شده اند. در یشتها –یشت 13، بند132 ویشت 19، بند71 از این هفت تن -کوی در زبان اوستایی kauui به این گونه یاد شده اند:1 - در اوستا- کوی کوادته (در زبان دری – کیقباد)، 2- در اوستا -کوی اپیواهو (دری - کی اپیوه) 3- در اوستا -کوی اوسان (دری –کی کاووس) 4- در اوستا- کوی آرشن (دری – کی آرش) 5- در اوستا - کوی پیسینه (دری- کی پشین)6 - در اوستا -کوی سیاورشن (دری- کی سیاوش) 7- در اوستا - کوی خاوسراوو (دری-کی خسرو) (21).
اکثر داستانهای کیانی در کتاب اوستا وجود داشته ولی در دوره ساسانی پس از پذیرش آیین زردشتی توسط آنان، به نسبت سختگیریهای روحانیان ساسانی، از میان برده شده است. ولی سیمای گشتاسپ و پسرش اسفندیار و برادرش زریر در ادبیات اوستایی حفظ شده است.چون اینان برای نخستین بار آیین زردشت را به عنوان حامیان دین بهی در بلخ (اوستایی – بخدی)و دیگر نواحی قلمرو گشتاسب می گسترانند. زهره زر شناس پژوهنده ایرانی با واقعبینی و دور از یک سو نگری، می نویسد:« این روایات اصولاً به ساکنان شمال شرق ایران ووطن اوستا یعنی ایرانویچ تعلق داشتندو از افسانه ها وداستانهای غرب و جنوب ایران که در آثار مورخان یونانی بدان ها اشاره شده است، در این کتاب اثری دیده نمی شود.» (22)
پس از دوره پیشدادی وکیانی، دوره اشکانی در تاریخ ادب کشور ما و کشورهای منطقه نقطه مهم آفرینشهای روایی ونقلی به شمار می رود. آثاری مانند « یاد گار زریران »،متن موجود رساله دارای 3000 وازه به زبان پهلوی ساسانی است. از زمان نوشته شدن این اثر گرانبها تقریباً 2000سال گذشته است ولی تا هنوز شور گرمای حماسی خود را از دست نداده است و دران از دلاوریها و پاکنهادیها و بلند دستیهای رزیر ودیگر پهلوانان وجنگاوران آرینی و از پیشوای فرهنگ پرورشان زردشت وهمچنین شاه گشتاسپ ستایش شده است. این اثر از حماسه های کیانی شمرده می شود که جنگ گشتاسپ رابا ارجاسپ تورانی و حادثه کشته شدن زریر و پسر خورد سال او بستور را بیان می کند. کریستن سن این منظومه را حلقه وصلی با منظومه های قهرمانی یشتها میداند. همچنان منظومه « درخت آسوریک» (مناظره میان درخت خرما و بز) یکی دیگر از آثار منطومه های بازمانده از دوره اشکانیان است. استرابون مورخ یونان باستان ذکر می نماید که در آرین زمین ترانه یی خوانده می شده که در آن 360 سودمندی برای درخت خرما ذکر شده است که گفته میشود به صورت ضمنی اشاره به همین منظومه دارد. هم چنان ویدن گرن « سرود مروارید » را یک سرود پارتی و بسته به شرق آرینزمین می داند. در این سرود از پادشاهی کوشانیان وبابلیان یاد آورده شده است:
...گوهر های قزحسان از ولایت کوشان...
....من از مرزهای میشان...
...به سرزمین بابل رسیدم....
حمایت بهنگام شاهان پارتی از این میراث ادبی آرینزمین و فرهنگ یونانیان وهمچنین حمایت فرهنگی کوشانیان از داشته های فرهنگی این سرزمین که بیشترینه آثار با ارزشی ازآن دوره در دسترس ما باقی مانده است، شایان توجه می باشد. از این دوره متاسفانه آثار نوشته شده ادبی در دست نیست ولی در عوض آثار سنگی و برونزی و اسباب آلات تزینی کشف شده که بر توانمندی هنری مردم کشور گواهی می دهد. زبان مادری فرمانروایان کوشانی زبان بلخی می باشد که خود شاخه یی از زبان بلخی باستان شمرده می گردد.
مهمترین آثار فرهنگی ازدوره کوشانیان که به زبان بلخی میانه و با رسم الخط یونانی نوشته می شده است، در دسترس ما قرار دارد. کتیبه سه زبانه دشت ناور غزنی،، کتیبۀ رباطک، سنگوشته 25 سطری سرخ کوتل بغلان (سده 2 م) (این کتیبه را بار نخست هنینگ ترجمه کرد). همچنین می توان در این مورد به مقاله: Bactrian documents from Ancient Afghanhstan
نوشته پروفسور Nhcholas Williams Sims مراجعه نمود. سنگنوشته کنشکا مکشوف در بغلان، نوشته های روی دیوار در قره تپه، سنگنوشته های مکشوف در دره توچی پاکستان نزدیک مرزکشور (سده 9 م)، چند سنگنوشته کوتاه در دلبر چین مرکزجغتو. همچنین دستنوشته هایی به زبان بلخی میانه با رسم الخط یونانی کشف شده در ترکستان چین و متعلق به قرن های 4 تا نهم میلادی با مضمون بودایی، دستنوشته هایی بر پوست درخت غان درکمپیرتپه و کشف بیش ازیکصد نامه وسند که درسده های 4تا 8 میلادی در شمال هندوکش نوشته شده اند و غیره.(23). این نیز گفتنی است که بیشترینه پژوهشهایی که تا کنون در باره زبانها، رسم الخط ها و ادبیات گوناگون باستانی ما و منطقه به عمل آمده به دست دانشمندان غربی صورت پذیرفته است. مانند کریستین بارتولومه، برتلس،جکسن، دوشن گیمن،دومزیل،سولوخوف، کوریلویچ، گرشویچ،میه، وست، هینتس،آبایف، کریستن سن و دیگران. (بنابر حجم مختصر این نوشته جای بررسی فلسفه و آیین زردشت که بایسته بود بر آن نگاهی افگنده شود، پرداخته نشد. نویسنده)
ویژه گیهای دستوری
خاور شناسان غالباً زبانی را که در کتاب اوستا به کار رفته، آغازینه زبان گروه شرقی می دانند که دارای دو نوع گویش قدیم و جدید بوده و از جهت آوایی، دستوری و واژگانی با آنکه دارای ویژه گیهای مشترکی هستند دارای تفاوتهایی نیز می باشند. اسمها و صفتها در متن اوستا براساس اینکه چه واکی (حرفی) را می گیرد صرف خاص خود را می داشته باشند. این واکها در زبان بلخی باستان به دو گروه واکه (مصوت)و همخوان (صامت) تقسیم می شوند. مصوتها به مصوتهای کوتاه و بلند جدا می گردند. برخی از شناسه های صرفی میان حالتهای گوناگون صرفی مشترک هستند. وضعیت صرف فعل در اوستا بسیار گسترده تر از دستگاه فعل در زبان دری می باشد. دانشمندان بدین باورند که زمان هایی که امروز شناخته نیستند و دستگاه صرفی که از میان رفته اند در آن وجود دارد و خصوصیات افعال با زبان همریشه اش زبان سنسکریت هماهنگ است. واکهای الفبایی به یکدیگر نمی پیوندند و از این جهت یک صورت دارند. در اوستا نقطه گذاری به خوبی مراعات می شود. که در برابر هر توقف کوتاه یا بلند یک نقطه و سه دایره کوچک یا بزرگ به کار رفته است. افعال دارای سه حالت می باشند، حال، نقلی، گذشته. هرکدام از این افعال دارنده وجوه اخباری، امری، التزامی، انشایی وتمنایی و صفتهای فاعلی و مفعولی می باشد.
واژه ها در اوستا یا ساده اند یا مشتق که مانند زبان دری با افزودن پیشوند وپسوند ساخته می شوند.واژه های ساده اوستایی گاه با ریشۀ فعل یک صورت دارند. مانند vak که هم معنی « سخن» رادارد وهم معنی « سخن گفتن » را. در صورت اول اسم است و در صورت دوم ریشه. ترکیبها از دو جز مستقل معنی دار تشکیل می گردد و ازاین رو توانایی زیاد واژه سازی را داراست.
از لحاط معنا شناسی اوستای کهن به ویژه « گاهان » که بخش شعری اوستا را تشکیل می دهد، یکی از دشواری های آن است. این دشواری از عدم شناخت برخی از واژه ها سرچشمه می گیرد. به این منظور گاهی لازم می افتد برای دانستن انها از زبان هند باستان مدد بجوییم.
صفت در اوستا جنس ندارد.و از نطر شمار، جنس و حالت با موصوف خود مطابقت می کند. اسم و صفت را به دو گونه می شود مونث کرد. اگر واژه به a تبدیل می شود مانند اسپ p aas (اسپ نر)،aspھ (اسپ ماده). دیگر با افزودن é در پایان در این مورد معمولاً تغییراتی آوایی نیز حاصل می شود. مثلاً vohu به معنای خوب،(مذکر)، vaىhué خوب (مونث) می شود. (24)
نتیجه کشور ما از دورانهای پیش ازتاریخ و در دوره های تاریخی، سرزمین داشته های فراوانی بوده است. از عصر پهلوانی تا گسترۀ فرهنگ اوستایی و پس از آن، سنتهای روایی و فرهنگ ملی ما از دوسوی دامان هندوکش و بلخ و سیستان و آسیای میانه آغاز می گردد و با پدیدار شدن وخشور بزرگ، زردشت و کتاب خرد پالا و شاعرانه اش، اوستا، سر نامه ادبی و فلسفی و سر چشمۀ زندگی مادی ومعنوی ماقرار می گیرد. آن آغاز پر شکوه به روایت تاریخ، میراث غنامند باشنده گان این آب و خاکست که پاسداری ازآن و رشد و بالنده گی اش یکی از وظایف ملی ماشمرده می شود. شناخت این جریان وحفاظت از آن از دستبرد بیگانه گان و خودیهای نادان و مغرض نیز یکی دیگر از وظایف وابسته گان آن کلیت پر افتخار می باشد. که متاسفانه در اثر بی کفایتی حاکمان طفیلی و قبیله گرا و بی سواد صد سالۀ اخیر، بسیاری این داشته های ارززنده را از دست داده و خود کم کم از آن بیگانه گشته ایم تا سرحدی که امروزه بسا از داشته های تاریخی مان را از خود نمی دانیم ویا از اهمیت آن بی خبریم. جامعه خراسانی (افغانستان امروز) با نفوذ قبیله سالاران در دستگاه حکومات، کشور را از لحاظ بیان گذشته فرهنگی اش به قهقرا برده و از هویت بایسته اش جدا نموده است. زیرا به بیان بیدل بزرگ: (سامان این شبستان کوری و بی چراغی) بود.
ولی آن کاخ شکوهنده و استوار امروزه بار دیگر به همت فرزندان رسالتمند میهن، کشف می گردد و به هستی خودش ادامه می دهد و ملت به هویت اصلی خودش باز می گردد. دیگر سر رشته از کف بی کفایت قبیله گرایان بیرون می رود و روز تا روز مشت جعلکاران تاریخ و فرهنگ ستیزان ما گشوده می شود. اگر در دورۀ خاندان یحیا،عده یی از شوونیستان شناخته شده، رهبری فرهنگ افغانستان را دردست داشتند که بر دلها مهر زده بودند وبر زبانها نیز و از اکادمی علوم کشور پشتو تولنه ساخته بودند و سالیانه هزینه های هنگفتی را بیهوده صرف کتابهایی می نمودند که نه خواننده داشتند ونه در ساحۀ پژوهشهای علمی و تالیف و ترجمه، گرهی را می تونستند باز کنند. زیرا سرنوشت فرهنگ عام جامعه را به دست مشتی متعصب بی دانش ویا عناصر خنثا و بی خاصیت، سپرده بودند. اینان چون فاقد ظرفیت لازم علمی و جهانبینی علمی بودند، بر خلاف هوا خواهیهای دروغین پشتونولی، به زبان و ادب پشتو نیز خدمت شایسته یی، انجام نداده اند. هدف اینان تنها و تنها آب خت کردن و ماهی گرفتن بود و بس. امروزه مردم می خواهند خود بر سرنوشت خودشان حاکم باشند. اکنون دیگر یخهای فاشیزم و شونیزم شکسته شده است و جلو خیزش خرد ورزانۀ فرهنگیان کشور را کسی نمی تواند سد کند.
وقت آنست همه باشنده گان صالح کشور از ازبک وهزاره و افغان و تاجیک گرفته تا ترکمن و نورستانی و پشه یی و... که در گسترۀ بزرگ و آکنده از دستاورد و آفرینش آن، همه حق مساوی دارند ودر ایجاد آن،همه گان سهم داشته اند، یکجا باهم در بازسازی آن کاخ فرازندۀ بزرگ تاریخ وفرهنگ متعلق به خود شان، دست به کار شوند.و میراث تفوق طلبی وفکرنامیمون فرهنگ زدایی ملی و کژاندیشی هایی ساخته وبافته شده شوؤنستی را از اندیشه و تفکر خودو فرزندان شان دور سازند و از نو به پژوهش های مستقلانه بپردازند و این خاک بی همتا را که هم اکنون در سده بیست ویکم برخی ازکشور های اروپایی، زادگاه نخستین شان را دامان پر برکت هندو کش میدانند،(25) به جایگاه والا و حقیقی اش آنچنان که قرنها در آن زیسته بوده اند، دوباره برسانند.
پی نوشتها:
(1-الف) شهرام هدایت. واژه های ایرانی در نوشته های باستانی (عبری، آرامی، کلدانی،. تهران 1377)
(1-ب) (ر.ک میراث ادبی وروایی در ایران باستان. زهره زرشناس.101)
(2-الف) صدیقی- شمس الدین ظریف.مقاله (نظری بر اسلحه و آلات افزار حربی باستانی افغانستان،
مجله باستانشناسی، کابل.شماره 2 سال 1359 ص،45)
(3) تاریخ ادبیات دری، کتاب درسی برای صنف 8. کابل 1363. ص،5
(4) زهره زرشناس، کتاب میراث ادبی روایی در ایران باستان.. سال1384.ص 44
(5) استاد عبدالحی حبیبی « زین الاخبار کردیزی »، ص 33
(6) (تاریخ دامپزشکی ایران –ج. اول.سال 1372.انتشارات دانشگاه تهران ص127)
