زردشت

 

 زردشت

سیمای آن پاکیزه سرشت و پیام آور خرد، هماره از سوی شاعران و خرد ورزان ونویسنده گان مورد بزرگداشت قرار گرفته و به نکویی از او یاد آور شده اند. متاسفانه امروزه این پیامبرخرد و عاطفه، در نزد هممیهنانش شخصیتی تقریباً بیگانه و ناآشنا است. او بیشتررنگ و بوی ایرانی داردتا زادو بومی. اوهرگز در کتابهای درسی مکاتب ما که سرچشمۀ دانش فراگیر ملت ازآن جا آغاز می گردد، حضور نداشته است (تنها در کتاب تاریخ ادبیات دری برای صنوف 8 مکاتب تالیف شده در سال 1363 مطالبی نسبتاً مفصل در باره او وفرهنگ اوستایی ذکر شده که پیش ازان در کتب درسی کشور معلوماتی داده نشده است). زردشت با پذیرش برخی از تهدابه های آیینی گذشته و رد برخی از پنداشتهای آنها به گسترش آیین جدید خودش می پردازد.

 برخی از دانشمندان از جمله کریستن سن سالزاد زردشت را 660 -583 پیش از میلاد دانسته اند (1) ولی کسان دیگر این ادعا را به دو دلیل رد می کنند. یکی آنکه هرگاه زردشت در سال مذکور زیسته باشد،باید عهد دوپادشاه ماد یکی فرورتیش (647-625 ق.م) و دیگری هوخشتره (625-585 ق.م) را دریافته باشد و از پایتخت بزرگ آنان وهگمتانه (همدان) یادی نموده باشد که چنین چیزی وجود ندارد. دلیل دوم آنکه در هیچ یک از اسناد ومدارک ایران غربی ذکری از زردشت و اوستاو آیین اوستایی نیامده است. واین نشان دهنده انست که جایگاه و محل پیدایش و قوام پذیری آیین زردشت همان طوری که بیشترین دانشمندان بدان اشاره کرده اند، شرق ایران یعنی خراسان (افغانستان امروز) است نه غرب آن یعنی ایران امروز. چنانکه مولف کتاب « اوستا» آقای محمد تقی راشد محصل پژوهندۀ ایرانی با واقعبینیی نوشته است: « آنچه در بارۀ زبان اوستایی مشخص است آن که، این زبان با فارسی باستان یعنی زبان منطقه فارس تفاوت دارد. وبنابراین مربوط به این سرزمین نیست. اما خاستگاه ان را به جاهای دیگر نیز باید از خلال اشاره های مبهم خود کتاب اوستا دریافت.

از میان اوستا شناسان تنها تدسکو زبان اوستا را مربوط به شمال غربی ایران می داند وگرنه دیگران اتفاق نظر دارند که خاستگاه این زبان شرق ایران است. ویژه گیهای زبان کتاب اوستا و اشاره های متن آن نظر اخیر را تایید میکند » (8) همین نویسنده بازدر صفحه 91 کتابش با صراحت بیشتر می نویسد: « آگاهی های جغرافیایی در مهر یشت، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها می توانند با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندوکش و پامیر قابل تطبیق باشند ». (9) به گفته های آقای محصل باید اینقدر افزود که به جای آوردن قید (برخی از آنها) میبایست قید(بیشترینه از آنها) را می نوشت تا با واقعیت همسان می بود. زیرا چنانکه از فرگرد نخست کتاب وندیداد بر می آید از 16 منطقه یی که دراوستا نام برده شده و تثبیت گشته است اکثر آنهادر سرزمین افغانستان امروز واقع شده اند. مانند: بخدی (بلخ)، هرایوه (هرات)، قندهار، غزنه، وایکرته (کابل)، هیتومنه (هیرمند)، زرنگ (سیستان)، ره گه (راغ)، چخر(منطقه یی میان کابل و غزنه،. اپرینه ویجو(سرزمینی در پامیر یا خوارزم –نزدیک دریای آمو)انیسا، (نسا، ترکمنستان کنونی) مورو(مجرای دریای مرغاب)سغده (در شمال دریای آمو)، هری ویتی (ارعنداب).

 زمان ظهور زردشت را پیوست به زمانی باید دانست که اقوام مادی و پارسی از آریانه واویجه از باختریا جدا گشته بوده اند.چون نام طوایف ماد وپارس در کتیبه های آشوری در نیمه قرن نهم ق م آمده است، پس ورود آنها حد اکثر در اوایل هزاره نخست ق م باید باشد. بدین گونه ظهور زردشت باید در حدود 1000 ق م باشد.(10)

 و دور ترین زمان این مدنیت را در حدود 1500 تا1400 ق.م باید به شمار آورد.

 و اما همچنان که زمان ظهور زردشت در میان دانشمندان مورد اختلاف است در بارۀ زادگاه او نیز نظریات چندگانه وجود دارد. برخیها زردشت را از مردم پارس یا از مردم آذر بایجان یعنی غرب ایران دانسته اند.و کوشیده اند به این صورت آیین زردشت را تحت تاثیر دین یهود ویا به عبارت دیگر متاثر از فرهنگ بابلیان و آشوریان وانمود کنند.و لی چون در آیین زردشت اثری از این فرهنگها به مشاهده نمی رسد، نمیتوان آنرا قابل پذیرش دانست.

 برخی هم زردشت را از خانواده سلاطین ماد دانسته اند وزادگاه او را در آذر بایجان کنار دریاچه ارومیه جسته اند. بنابر این پنداشت ابتدا او به تبلیغ عقایدش در آنجا می پردازد ولی چون در آنجا سخنانش را نمی پذیرند و بر او می شورند به نواحی شرقی یعنی در بلخ یا خوارزم مهاجرت می نماید 0(11). این گونه روایات بر اساس سنت استوار می باشدو در زمینه، بدون ارایه هیچ دلیلی جز بیان این روایات، زادگاه او را در غرب ایران وانمود کرده اند. ولی با وجود این، اینان محیط گسترش آیین اورا نتوانسته اند از شرق ایران به غرب ایران بکشانند. وموطن پیدایی اندیشه های زردشت را بلخ یا خوارزم نگویند.

 دو دیگر آنکه می دانیم زبان بلخ باستان که در گاتاها متجلی است با زبان وداها بسیار شبیه است ولی با زبان آریاییهای غرب آریاناواویجه به هیچ وجه شباهتی ندارد.

 سه دیگر آنکه هرگاه زردشت تا سن چهل و دو سالگی در آذر بایجان بوده باشد (چون او دراین دورۀ سنی به تبلیغ می پردازد) چگونه می شود که با مهاجرت در بلخ، در میان مردم آنجا به روانی و فصاحت به تبلیغ آیین خودش بپردازد و مردم و گشتاسپ، شاه باختر را بتواند با عقاید جدیدش همنوا گرداند. مگر ممکن هست در فاصله میان آذربایجان و بلخ زبان مردم بلخ را آموخته باشد؟ بگذریم از اینکه در آن چنان شرایط دشوار، پر از کوه وصحرا ومخاطرات که نه راهی وجود داشته ونه وسیله مسافرتی جز اسپ، ممکن نیست کسی بتواند این فاصله چند هزار کیلومتری را طی کند. وانگهی چه دلیلی وجود دارد که او اینهمه راه طولانی را طی کند و به بلخ بیاید؟.

 منطقی تر آنست که گفته شود این مهاجرت از روستایی یا شهری در نزدیک بلخ، صورت گرفته باشد که قاعدتا همیشه داعیان اندیشۀ نو در امر تبلیغ آیین جدیدشان دراندیشه یافتن همفکران و یاوران نیرومندی درمیان درباریان واشخاص پرنفوذ دیگر، می باشند تا کارترویج اندیشه های شان آسانتر گردد. چنانکه در اوستا و شهنامه نیز گشتاسپ وپسرش اسفندیار با پشتیبانی او به گسترش آیین بهی در بلخ می پردازند و کار تبلیغ زردشت را آسان می سازند. این موضوع در بارۀ مزدک بامدادان و قباد شاه ساسانی نیز صدق می کند.

 در باره اینکه زردشت در خوارزم به تبلیغ آیینش پرداخته باشد نیز سندی ذکر نکرده اند. یکی از آب وهوای کوهستانی وسرد خوارزم یاد آوری نموده که گویا دراوستا بازتاب یافته است و دیگری شباهت میان لهجۀ خوارزم ولهجه گاتاها را بدون ارایه مدرکی خاطر نشان نموده اند. ولی دانشمندانی که به بلخی بودن او تاکید کرده اند، به استناد خود کتاب اوستا که کهنترین سند اثبات شمرده می شود و سپس به شهنامه ها و اقوال دیگر استناد دارند که واقعه را در بلخ ذکر کرده اند. چون ایجاد مدنیت نخستین در بلخ و فرمانروایی گشتاسپ درآنجا و ظهور زردشت و سپس کشته شدنش دراین شهر به دست ارجاسپ تورانی خود بهترین گواه این ادعا می تواند باشد.

 آقای محمد تقی راشد محصل، دانشمند ایرانی می نویسد: « اگر آگاهیهای اوستا و متنهای میانه در کنار هم قرار داده شود می توان نتیجه گرفت که خاستگاه نخستین اریاییان منطقه ای است که شمالی ترین آ ن خوارزم و جنوبی ترین آن سیستان است.و به هر حال در شرق ایران است ونه غرب ویا شمال غربی اما ایرانویچ که در اوستا از آن بسیار نام برده شده است وغالباً آن را سرزمین اصلی آریایی ها دانسته اند به گمان نیولی سرزمین زردشت و زردشتیان است نه خاستگاه نخستین آریاها وبنابر سنت، این منطقه مرکز زمین پنداشته شده و رود دائتی و پل چینود وچکاد دائتی در آن جاست وگاو گیومرث نیز درآن جا افریده شده اند وبا توجه به این منطقه دارای آب وهوای کوهستانی وسرد توصیف شده است.قابل قبولتر آن است که ان را خوارزم بپنداریم. »(12) و لی نویسنده محترم در صفحه ص91 مینویسد:« پس اوستا، به طورکلی صفحات شرق و شمال شرقی ایران را توصیف می کند. آکاهی های جغرافیایی در مهر یشت، فروردین یشت و زامیاد یشت نیز دیده می شود که برخی از آنها با مناطق شرقی ایران مانند سیستان و دامنه های هندو کش وپامیر قابل تطبیق می باشد. » (13) واینکه چرا خوارزم و نه بلخ و دامنه های هندوکش؟ مولف چیزی نمی گوید. قدر مسلم آنست که منطقه کوهستانی با هوای سرد وچکادهای کوهستان را در همین دامنه های هندوکش و پامیر باید سراغ گرفت و نه در خوارزم که اصلاً در آن جا کوهستانی بلند دارای چکاد ها،چنانکه در اوستا بار ها ازان سخن رفته، اصلاً وجود ندارد.

 دانشمند تاجکستانی پروفسور یوسف شاه یعقوبوف هم در پایان مقاله اش زیر عنوان (وطـــــن زردشـــــت (زادگــاه زردشــــت در کــــجـــاســـــت؟) به چنین نتیجه یی می رسد:

 « از پدر و مادر زردشت پنج پسر: زردشت، ردوشتر، رنگوشتر، نوتريگا، نايوتيس و خواهر مديو مانگه بدنيا آورده اند. نامهای به اشتر پيوست بودن زردشت و دو برادرش نيز از باختر بودن آنها را تصديق مينمايد. زيرا اشتر دو کوهانه را زاده باختر ميدانند. اشتر در سنت آرياييها و باختريان حيوان مقدس حساب ميشود. ازينرو نام اشتر را در کنار نام نوزادان خود بر می گزيده اند. همينطور ما پيغمبر آرياييها زردشت را از باختر شرقی بر می شمريم و اين ناحيه ها که از آنها نام برديم شامل آريانويچ بودند. تدقيقات باستان شناسی در ختلان قديم نشان ميدهد که در هزاره دوم پيش از ميلاد در باختر شرايط اقتصادی و سياسی بوجود آمده تاسيس دولتی بزرگ آرياييها را طلب مينموده اند. برای تشکيل نمودن دولت بزرگ عقيده ای لازم بود، که تمامی آريایيها را باهم متحد سازد. منبع چنين باور عقيده دينی عموم آريايیها يکتا پرستی بود، که آنرا اولين پيغمبر زمین زردشت بوجود آورد. زردشت به دربار گشتاسپ آمده به او فهماند که در آسمان خدای يکتاست و در زمين هم یک شاه بايد باشد، گشتاسپ اين عقيده را پذيرفت و دولت بزرگ آرياييهای کشاورز را تشکيل نمود. اين دولت کيانيان بود که مرکز آن شهر بلخ در باختر ميباشد.» (14)

 از زردشت و اندیشه های انسانی او، دانشمندان، شاعران و مورخان چه دری گوی، چه تازی گوی در هر دوره یی از تاریخ، به نیکویی یاد کرده اند. شهرستانی در کتاب الملل والنحل خود می نویسد:

 « سه هزار سال از این آفرینش گذشت اراده الهی برآن رفت که در صورت نور درخشنده ترکیب صورت انسان را پدید آورد. وماه و ستاره ها و زمین را بیافریدوبنیه آدم سه هزار سال بیحرکت بود.بعد ازآن روح « زردشت » را در درختی که در اعلی علیین آفریده بود قرار داد و نشو نمو یافت تا آنکه به سی سالگی رسید. پس حق تعالی او را به پیامبری به سوی مردم فرستاد و او را دعوت نمود، «گشتاسب» را به دین خود و او اجابت نمود و دین او عبادت خدا بود و نا فرمانی شیطان و « امر به معروف» و «نهی از منکر» و دور بودن از پلیدیه او گفت: نور وظلمت دو اصل ضد یکدیگرند و همچنین یزدان و اهریمن و این هردو مبدا موجودات عالمند... و زردشت را کتابی است که آنرا زند و اوستا گویندآن کتاب بروی فرود آمده است و بعد از آن در موارد تکلیف که حرکات انسان است سخن گزار شد وبه سه قسم تقسیم نمود:

 -   گویش (گفتار نیک)

 -   منش (پندار نیک)

 -   کنش (کردار نیک)...»

 بیرونی می نویسد: «زردشت در علم نصف حکمای حران و پیشینیان ایشان بوده در علم و دانش پایه بلندی داشت که علم کسوفات نزد دانش او ناچیز بوده» (15)

 دقیقی بلخی از هموطن فرزانه اش زردشت با سپاس فراوان بدین گونه یاد کردی دارد:

 یکی پاک پیدا شد اندر زمان به دست اندرش مجمر عود و پان

 به شاه جهان گفت پیغمبرم ترا سوی یزدان همی ره برم

 خجسته پی ونام او زردهشت که اهریمن بدکنش را بکشت

شاهنامه چاپ بروخیم

 ای روی تو رخشنده تر از قبلۀ زردشت

بی روی تو چون زلف تو گوز است مرا پشت

 امیر معزی

 وگر قیصر سگالد راز زردشت

کنم زنده رسوم زند و استا

 خاقانی

 آن آتشی که قبلۀ زردشت و عید اوست

می دیدمش زدور و نرفتم فراترش

 خاقانی

 بیا ساقی آن آتش تابناک

که زردشت می جویدش زیر خاک

 بباغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود

 حافظ

 « اولدنبرگ Oldenberg معتقد است که ویشتاسپ پادشاه باختر که حامی زردشت است شخصیتی است تاریخی، رئیس مملکتی جنگجو نبوده بلکه پیشوای مردمی زارع ودامدار است، و درمبارزۀ بین خوبی و بدی که اساس دین زردشت است مردم و حیوانات عملاً شرکت دارند. » (16)

 ((زردشت سیستم اقتصادی خود را موقعی پیشنهاد کرد که گروهی از آرینها از زندگی کوچ نشینی به صورت زندگی اسکان یافته و دامداری ساکن درآمده بودند ودرزندگی آنان گاو اهمیت خاصی داشت)) (17).

 اوستا، میراث فرهنگی- ادبی بلخ باستان

 نخستین دفتر شعر نیاکان ما همان سروده های زردشت پیام آور راستی و خرد است که ابتدا از زبانی به زبانی و از سینه یی به سینه یی نقل گشته تا به صورت نوشته در کتاب اوستا گرد آمده و به ما رسیده است.این سروده ها به زبان بلخیان باستان درکتاب «اوستا»، (گاثاها) یا (گاهان –دری) نامیده شده است که به معنای سرودمیباشد و یک ششم کتاب اوستا را تشکیل می دهد وکهن ترین متن شعری است به صورت هجایی. هرسروده دارای بند هایی است که شامل بیتهایی با تعداد ثابت هجا ها می باشد. گاهان دارای پنج (گاه) یا بخش می باشد و هر(گاه) دارای فصلها یا (هات) ها میباشد که در زبان بلخی باستان (مشهور به اوستایی) مشتق است از واژه (هایتی). گاتها در بر گیرنده 17 سرود است و در اوستای بعداً تنظیم شده، در میان (یسنها) –بخش سرودها ودعاهای دینی – قرار گرفته است که یسنهای 28 تا34 و 43 تا 51 و 53 را شامل می باشد.

 بخش دیگر گاهان بخش نثری آنست که در زبان بلخی باستانی یسنهای ((هپتنگاههایتی))(به نام یسنهای هفت گانه یا هفت فصلی) نا میده می شده است.

 این سرود ها که ازآن بیگمان سه هزارو سی سال و اندی گذشته است. نخستین بار بر زبان پاکمردی عشق آفرین به نام زردشت جاری گشت. زمانه های بیشماری را درنوشت و از سینه یی به سینۀ دیگر نشست تا در زمان پادشاهی اشکانیان که حکومت شان را یونانیان (باکتریا) نامیده اند، به ثبت رسید ومجموعه آن سروده ها و نیایش ها و احکام را به نام (اوستا) نام نهادند. (این نام در اوستا به معنای کتاب نیامده است)

 در دوره ساسانیان که مردم پارس به آیین زردشت می گروند آنرا به زبان پهلوی ساسانی ترجمه کردند که «زند» و تفسیرش را «پازند » نامیده اند.

 آنکتیل دوپرون فرانسوی(1731 – 1805)کتاب اوستا را از هند به اروپا انتقال داد و بار نخست از این کتاب ترجمه یی انتشار داد که در باره اوستا و اوستا شناسی سرآغاز کار به شمار می رود. دانستن معانی واژه های متن گاهان از لحاظ شناسه های صرفی آن بنابر کهن بودن و پیچیده گیهای زبانیش نسبت به دیگر بخشهای اوستا، دشواریهایی دارد که جز در مواردی وِیژه دانشمندان اوستا شناس دارای اتفاق نظرنیستند.

 به نظر گرشویچ 1968 با وجود ابهامات موجود، اندیشه ها و عقاید والای زردشت که از لابلای سرود ها و گفته های انسانی و برین او می درخشیده اند، کاملا آشکار است.

 در سال 1937 استاد پور داوود اوستا شناس ایرانی نیز متن و ترجمه متن گاهان را چاپ کرد. کار استاد پور داوود متکی بر ترجمه وتفسیریست که بار نخست کریستین بارتولومه، انرا انتشار داد. بارتولومه برزبان سنسکریت و زبان اوستا هردو مسلط بوده است که پس ازاو تا هم اکنون دامنه پژوهشها در این زمینه دوام دارد.

 (با دریغ که در سرزمین خود این حکیم و شاعر بزرگ، این فروغ بیداری، توجه شایسته به عمل نیامده نه در بارۀ خود او ونه کتاب اوستا که این اهم اینک بر دوش فرزندان با فرهنگ او چون باری عظیم سنگینی می کند. وقت آنست که هممیهنان زردشت آنانی که آتش نامیرای میراث خرد ودانش او را در نهان خود شان زنده نگهداشته اند و به منابع علمی در باره او دسترسی دارند و به زبانهای معتبر بین المللی آشنا هستند، به ترجمه و نگارش در این زمینه با جدیت بکوشند تا دین خود را ادا نمایند. همچنین لازمی است در دانشگاه کابل یا دانشگاه بلخ بخش اوستا شناسی تاسیس گردد و از اوستا شناسان خارجی دعوت به عمل آید تا کنفرانسهایی را برای تشویق دانشجویان برپا نمایند وبه پژوهشهای شان در افغانستان ادامه دهند. زیرا ترجمه هایی که دیگر همزبانان ما بعمل آورده اند، همه دستکاری شده اند و غالباً قابل اعتماد نیستند.)

 واما به شمول بخش گاهان سراسرکتاب اوستا پس از نخستین گرد آوری در دورۀ اشکانیان (دولت باختریان در اواسط سده 3 پیش ازمیلاد تا سال 55 م) و سپس در دورۀ ساسانیان - خسرو انوشیروان (535م)ازان 21 نسک آماده شد. وچون زبان بلخی باستانی در دوره اشکانیان و ساسانیان جز در نزد مغان وموبدان نمانده بود. اوستا توسط موبدان و مغان از حافظه و روایات به صورت کتاب در آمد. استاد دهخدا دانشمند ایرانی در لغتنامه اش می نویسد:

 (« برخی از خاور شناسان این زبان را { منطورش اوستاست }زبان باختری (بلخی) باستان نامیده اند. بنابر فرضیه ای که زبان مزبور معرف زبان اهل باختر (بلخ)- یعنی همان کشوری که گشتاسب شاه به تشویق زردشت، در آن به ترویج آیین مزدیسنا پرداخت می باشد ولی این فرضیه باطل است و طرفدار ندارد. » (18). ولی متاسفانه استاد دهخدا دلیلی بر باطل بودن آن فرضیه نمی آورد و ضمناًً از طرفدار نداشتنش میگوید. در حالی که سه جمله بالا تر آن موضوع را به استناد برخی از خاورشناسان ابراز می دارد که خود بخود بر وجود طرفداران آن نظریه گواهی می دهد. پس چگونه می توان گفت که آن نطریه باطل است و طرفدار ندارد؟ »

 آریاییان بلخی که خود یکی از پدید آورندگان مدنیت و فرهنگ باشکوهی بوده اند در آغاز آن طلیعۀ بیداری بنابر نداشتن خط، سنتهای ادبی خود را به گونه شفاهی توسط روحانیان و نقالان ونوازندگان به بازماندگان خویش انتقال می داده اند. واژه « گوسان » که در زبان پهلوانی یا پارتی به معنی کسیست که مواریث ادبی هنری شاهان کیانی و پیشدادی را از راه شعرونوازنده گی و آوازخوانی انتقال می داده اند به همین معنا به کار می رفته است. امروزه معادل ین کلمه را در زبان دری خنیاگر می گویند. در منظومه {ویس ورامین } واژه گوسان، در دوجا به کار رفته است. در کتابهای پسین که سنت ادبی باستانی به ثبت رسیده و خط بوجود آمده است، روحانیان زردشتی یا موبدان، تمامی اوستا را ازحفظ به نوشته در آورده اند و ترجمه کرده اند.

 برعلاوه روشن است مادامی که خط به وجود می آید دیگر سنتهای ادبی، رفته رفته جایشان را به کتیبه نویسی، رساله وشعر خالی می نمایند هرچند که سنت حفظ یادگارهای گذشته گان به صورت یک حرفه و به صورت یک ضرورت عامه پسند که اکثریت از سواد خواندن ونوشتن بی بهره بوده اند، یک نیاز عام اجتماعی پنداشته می شده و به همین علت در درازای سده های بسیار، دوام خود را در میان مردم حفظ کرده بوده است. چنانکه از اشاره هایی که فردوسی در مورد گرد آوری شاهنامه و داستانهای پهلوانی به عمل آورده است میدانیم بخش بزرگ شاهنامه فرآورد ثبت همین سنتهای زبانی خراسانیان ویا مردم پار دریابوده است. چنانکه در جایی گفته است:

 زبلبل شنیدم یکی داستان که برخواند از گفتۀ باستان

 و بلبل لقب استادان حماسه خوان ونوازندگان ونقالان دوره گردی بوده که در میان مرد م خراسان به نقل و روایت داستانهای باستانی و پهلوانی می پرداخته اند و فردوسی داستان رستم و اسفندیار را ازیکی از همین بلبلان، نقل کرده است. جلال خالقی مطلق یکی ازنویسندگان معروف ایران می گوید که در آسیای میانه وشرق ایران (منطورش خراسان یا افغانستان امروز است) یک لقب قدیمی بوده است (19).

 {به یاد دارم در لیسه باختر ولایت بلخ، هنگامی که دانش آموز آن مکتب بودم پسرک سیاه چردۀ آواز خوان را دانش آموزان لیسه « بلبل سارندوی » لقب داده بودند. چون واقعاً پسر خوشآوازی بود که محافل مکتب را با آواز خوشش شور وحال می بخشید. (اگر حافظه ام اشتباه نکند، نام این پسر عبدالمنان بود) به هر رنگ سیمای آن بلبل شور آفرین تا هنوز در خاطره ام پایدارمانده است. }

 پس از ایجاد خط در سده ششم پیش ارمیلاد اسناد دولتی و کتیبه ها و رساله های دینی وغیر دینی به ثبت می رسند. در دوره میانه، بویژه پارتیان ونیزمانویان و ساسانیان تا دوره اسلامی با انبوهی از نوشته ها و یادگار های کتبی، سنت خرد ورزانه نیاکان خویش را حفظ کردند. متاسفانه بخش بزرگی از این یادگار ها در اثر یورشها و ایلغار های جهانکشایانی چون اسکندر و بادیه نشینان عرب و چنگیز وتیمور، از میان رفته یا در زیر خروارها خاک مدفون گشته اند. ابو ریحان بیرونی نابغه بزرگ دربار محمود زابلی، فاجعه این بربادی راتوسط اعراب بادیه نشین، چنین افشا می کند: چون « قتیبه بن مسلم باهلی برمردم خوارزم دست یافت، نویسنده گان ایشان را کشت، هیر بدان را نابود کرد، کتب ورسایل آنها را بسوزانید، ازآن پس مردم خوازرم در نادانی فرورفتند وآنچه که از احکام و علوم می دانستند همه را سینه به سینه نقل کردند وتنها از روی حافظه می گویند (سال87 هجری) (20) شاید بر حسب اتفاقی دیگر (اتفاق می گویم چون از حکومت مداران قبیله سالار هرگز چشمداشت کار فرهنگی دلسوزانه نمی رود) چنان که کتیبه ارزشمند « سرخ کوتل بغلان » به صورت اتفاقی از زیرخاک پیدا گشت، روزی آن آثار به دست بازماندگان آنان کشف و ثبت تاریخ ما گردند. رودکی سمرقندی با یاد آوری این سنت آنرا به نسلهای بعدی توصیه می نماید:

 تا جهان بود از سر آدم فراز کس نبود از راه دانش بی نیاز

 مردمان بخرد اندر هر زمان راز دانش را به هرگونه زبان

 گرد کردند و گرامی داشتد تا به سنگ اندر همی بنگاشتند

 دانش اندر دل چراغ روشن است وز همه بد بر تن تو جوشن است.

 وخود به عنوان یک گوسان با نواختن چنگ امیر نصر سامانی را وا می دارد تا هیجان زده از بادغیس هرات به سوی بخارا بتازد.

 میدانیم که کتاب اوستا نخست به زبان پارتی (پهلوی اشکانی) گرد آورده می شود یعنی در همان زادگاه زبان در بلخ یا باختریا (نباید فراموش کرد دولت بلخیان در آن زمان محدوده فراتراز امروز را داشته است که شامل آسیای میانه و سراسر خراسان بزرگ می گشته است. پایتخت این قلمرو بزرگ بلخ بوده است که بنا به روایت مولف کتاب bulgarski khroniki/ / از زبان استرابون مورخ یونان باستان، بلخ آنزمان را « ستاره آسیا » نامیده است) وقلمرو این امپراتوری پارتی تا بین النهرین گسترده بوده است.

       سر آغاز ادبیات حماسی کشور ما دوره پیشدادیان وکیانیان است. از این دوره، دانشمند دنمارکی کریستن سن،زیر نام «کیانیان» به گستردگی سخن رانده و این دوره را در اوستا در واقعیت تاریخ ایران شرقی(یا افغانستان امروز) نامیده است.در این دو دوره که دوره های استوره یی آریاییان است در بارگاههای خدیوان و پهلوانان فرهنگ گستری چون: هوشنگ –دری (اوستا -هئوشنگه) (کشنده دیوان)، تهمورث (urupi taxma اوستا) کیقباد و کیخسرو وکی گشتاسپ و غیره رامشگران و خنیاگران و راویانی وجود داشته اند که بر کارنامه های پهلوانان و شاهان چون زریر و اسفندیار و رستم و خانواده رستم بارامش و سرود سخن می رانده اند و سپس آن روایات و اشعاردهان به دهان در میان مردم باز گفته می شده است که در دوره های بعدی چنانکه یاد آور شدیم یعنی در دوره پارتها و مانویان و ساسانیان، این اشعارو داستان ها در هیات خداینامه ها و نامه های خسروانی و پهلوانی خراسان زمین ثبت شده و درکتابخانه های شاهان نگهداری می شده اند. در یشتها –یشت 13، بند132 ویشت 19، بند71 از این هفت تن -کوی در زبان اوستایی kauui به این گونه یاد شده اند:1 - در اوستا- کوی کوادته (در زبان دری – کیقباد)، 2- در اوستا -کوی اپیواهو (دری - کی اپیوه) 3- در اوستا -کوی اوسان (دری –کی کاووس) 4- در اوستا- کوی آرشن (دری – کی آرش) 5- در اوستا - کوی پیسینه (دری- کی پشین)6 - در اوستا -کوی سیاورشن (دری- کی سیاوش) 7- در اوستا - کوی خاوسراوو (دری-کی خسرو) (21).

 اکثر داستانهای کیانی در کتاب اوستا وجود داشته ولی در دوره ساسانی پس از پذیرش آیین زردشتی توسط آنان، به نسبت سختگیریهای روحانیان ساسانی، از میان برده شده است. ولی سیمای گشتاسپ و پسرش اسفندیار و برادرش زریر در ادبیات اوستایی حفظ شده است.چون اینان برای نخستین بار آیین زردشت را به عنوان حامیان دین بهی در بلخ (اوستایی – بخدی)و دیگر نواحی قلمرو گشتاسب می گسترانند. زهره زر شناس پژوهنده ایرانی با واقعبینی و دور از یک سو نگری، می نویسد:« این روایات اصولاً به ساکنان شمال شرق ایران ووطن اوستا یعنی ایرانویچ تعلق داشتندو از افسانه ها وداستانهای غرب و جنوب ایران که در آثار مورخان یونانی بدان ها اشاره شده است، در این کتاب اثری دیده نمی شود.» (22)

 پس از دوره پیشدادی وکیانی، دوره اشکانی در تاریخ ادب کشور ما و کشورهای منطقه نقطه مهم آفرینشهای روایی ونقلی به شمار می رود. آثاری مانند « یاد گار زریران »،متن موجود رساله دارای 3000 وازه به زبان پهلوی ساسانی است. از زمان نوشته شدن این اثر گرانبها تقریباً 2000سال گذشته است ولی تا هنوز شور گرمای حماسی خود را از دست نداده است و دران از دلاوریها و پاکنهادیها و بلند دستیهای رزیر ودیگر پهلوانان وجنگاوران آرینی و از پیشوای فرهنگ پرورشان زردشت وهمچنین شاه گشتاسپ ستایش شده است. این اثر از حماسه های کیانی شمرده می شود که جنگ گشتاسپ رابا ارجاسپ تورانی و حادثه کشته شدن زریر و پسر خورد سال او بستور را بیان می کند. کریستن سن این منظومه را حلقه وصلی با منظومه های قهرمانی یشتها میداند. همچنان منظومه « درخت آسوریک» (مناظره میان درخت خرما و بز) یکی دیگر از آثار منطومه های بازمانده از دوره اشکانیان است. استرابون مورخ یونان باستان ذکر می نماید که در آرین زمین ترانه یی خوانده می شده که در آن 360 سودمندی برای درخت خرما ذکر شده است که گفته میشود به صورت ضمنی اشاره به همین منظومه دارد. هم چنان ویدن گرن « سرود مروارید » را یک سرود پارتی و بسته به شرق آرینزمین می داند. در این سرود از پادشاهی کوشانیان وبابلیان یاد آورده شده است:

 ...گوهر های قزحسان از ولایت کوشان...

 ....من از مرزهای میشان...

 ...به سرزمین بابل رسیدم....

  حمایت بهنگام شاهان پارتی از این میراث ادبی آرینزمین و فرهنگ یونانیان وهمچنین حمایت فرهنگی کوشانیان از داشته های فرهنگی این سرزمین که بیشترینه آثار با ارزشی ازآن دوره در دسترس ما باقی مانده است، شایان توجه می باشد. از این دوره متاسفانه آثار نوشته شده ادبی در دست نیست ولی در عوض آثار سنگی و برونزی و اسباب آلات تزینی کشف شده که بر توانمندی هنری مردم کشور گواهی می دهد. زبان مادری فرمانروایان کوشانی زبان بلخی می باشد که خود شاخه یی از زبان بلخی باستان شمرده می گردد.

 مهمترین آثار فرهنگی ازدوره کوشانیان که به زبان بلخی میانه و با رسم الخط یونانی نوشته می شده است، در دسترس ما قرار دارد. کتیبه سه زبانه دشت ناور غزنی،، کتیبۀ رباطک، سنگوشته 25 سطری سرخ کوتل بغلان (سده 2 م) (این کتیبه را بار نخست هنینگ ترجمه کرد). همچنین می توان در این مورد به مقاله: Bactrian documents from Ancient Afghanhstan

 نوشته پروفسور Nhcholas Williams Sims مراجعه نمود. سنگنوشته کنشکا مکشوف در بغلان، نوشته های روی دیوار در قره تپه، سنگنوشته های مکشوف در دره توچی پاکستان نزدیک مرزکشور (سده 9 م)، چند سنگنوشته کوتاه در دلبر چین مرکزجغتو. همچنین دستنوشته هایی به زبان بلخی میانه با رسم الخط یونانی کشف شده در ترکستان چین و متعلق به قرن های 4 تا نهم میلادی با مضمون بودایی، دستنوشته هایی بر پوست درخت غان درکمپیرتپه و کشف بیش ازیکصد نامه وسند که درسده های 4تا 8 میلادی در شمال هندوکش نوشته شده اند و غیره.(23). این نیز گفتنی است که بیشترینه پژوهشهایی که تا کنون در باره زبانها، رسم الخط ها و ادبیات گوناگون باستانی ما و منطقه به عمل آمده به دست دانشمندان غربی صورت پذیرفته است. مانند کریستین بارتولومه، برتلس،جکسن، دوشن گیمن،دومزیل،سولوخوف، کوریلویچ، گرشویچ،میه، وست، هینتس،آبایف، کریستن سن و دیگران. (بنابر حجم مختصر این نوشته جای بررسی فلسفه و آیین زردشت که بایسته بود بر آن نگاهی افگنده شود، پرداخته نشد. نویسنده)

 ویژه گیهای دستوری

 خاور شناسان غالباً زبانی را که در کتاب اوستا به کار رفته، آغازینه زبان گروه شرقی می دانند که دارای دو نوع گویش قدیم و جدید بوده و از جهت آوایی، دستوری و واژگانی با آنکه دارای ویژه گیهای مشترکی هستند دارای تفاوتهایی نیز می باشند. اسمها و صفتها در متن اوستا براساس اینکه چه واکی (حرفی) را می گیرد صرف خاص خود را می داشته باشند. این واکها در زبان بلخی باستان به دو گروه واکه (مصوت)و همخوان (صامت) تقسیم می شوند. مصوتها به مصوتهای کوتاه و بلند جدا می گردند. برخی از شناسه های صرفی میان حالتهای گوناگون صرفی مشترک هستند. وضعیت صرف فعل در اوستا بسیار گسترده تر از دستگاه فعل در زبان دری می باشد. دانشمندان بدین باورند که زمان هایی که امروز شناخته نیستند و دستگاه صرفی که از میان رفته اند در آن وجود دارد و خصوصیات افعال با زبان همریشه اش زبان سنسکریت هماهنگ است. واکهای الفبایی به یکدیگر نمی پیوندند و از این جهت یک صورت دارند. در اوستا نقطه گذاری به خوبی مراعات می شود. که در برابر هر توقف کوتاه یا بلند یک نقطه و سه دایره کوچک یا بزرگ به کار رفته است. افعال دارای سه حالت می باشند، حال، نقلی، گذشته. هرکدام از این افعال دارنده وجوه اخباری، امری، التزامی، انشایی وتمنایی و صفتهای فاعلی و مفعولی می باشد.

 واژه ها در اوستا یا ساده اند یا مشتق که مانند زبان دری با افزودن پیشوند وپسوند ساخته می شوند.واژه های ساده اوستایی گاه با ریشۀ فعل یک صورت دارند. مانند vak که هم معنی « سخن» رادارد وهم معنی « سخن گفتن » را. در صورت اول اسم است و در صورت دوم ریشه. ترکیبها از دو جز مستقل معنی دار تشکیل می گردد و ازاین رو توانایی زیاد واژه سازی را داراست.

 از لحاط معنا شناسی اوستای کهن به ویژه « گاهان » که بخش شعری اوستا را تشکیل می دهد، یکی از دشواری های آن است. این دشواری از عدم شناخت برخی از واژه ها سرچشمه می گیرد. به این منظور گاهی لازم می افتد برای دانستن انها از زبان هند باستان مدد بجوییم.

 صفت در اوستا جنس ندارد.و از نطر شمار، جنس و حالت با موصوف خود مطابقت می کند. اسم و صفت را به دو گونه می شود مونث کرد. اگر واژه به a تبدیل می شود مانند اسپ p aas (اسپ نر)،aspھ (اسپ ماده). دیگر با افزودن é در پایان در این مورد معمولاً تغییراتی آوایی نیز حاصل می شود. مثلاً vohu به معنای خوب،(مذکر)، vaىhué خوب (مونث) می شود. (24)

  نتیجه کشور ما از دورانهای پیش ازتاریخ و در دوره های تاریخی، سرزمین داشته های فراوانی بوده است. از عصر پهلوانی تا گسترۀ فرهنگ اوستایی و پس از آن، سنتهای روایی و فرهنگ ملی ما از دوسوی دامان هندوکش و بلخ و سیستان و آسیای میانه آغاز می گردد و با پدیدار شدن وخشور بزرگ، زردشت و کتاب خرد پالا و شاعرانه اش، اوستا، سر نامه ادبی و فلسفی و سر چشمۀ زندگی مادی ومعنوی ماقرار می گیرد. آن آغاز پر شکوه به روایت تاریخ، میراث غنامند باشنده گان این آب و خاکست که پاسداری ازآن و رشد و بالنده گی اش یکی از وظایف ملی ماشمرده می شود. شناخت این جریان وحفاظت از آن از دستبرد بیگانه گان و خودیهای نادان و مغرض نیز یکی دیگر از وظایف وابسته گان آن کلیت پر افتخار می باشد. که متاسفانه در اثر بی کفایتی حاکمان طفیلی و قبیله گرا و بی سواد صد سالۀ اخیر، بسیاری این داشته های ارززنده را از دست داده و خود کم کم از آن بیگانه گشته ایم تا سرحدی که امروزه بسا از داشته های تاریخی مان را از خود نمی دانیم ویا از اهمیت آن بی خبریم. جامعه خراسانی (افغانستان امروز) با نفوذ قبیله سالاران در دستگاه حکومات، کشور را از لحاظ بیان گذشته فرهنگی اش به قهقرا برده و از هویت بایسته اش جدا نموده است. زیرا به بیان بیدل بزرگ: (سامان این شبستان کوری و بی چراغی) بود.

 ولی آن کاخ شکوهنده و استوار امروزه بار دیگر به همت فرزندان رسالتمند میهن، کشف می گردد و به هستی خودش ادامه می دهد و ملت به هویت اصلی خودش باز می گردد. دیگر سر رشته از کف بی کفایت قبیله گرایان بیرون می رود و روز تا روز مشت جعلکاران تاریخ و فرهنگ ستیزان ما گشوده می شود. اگر در دورۀ خاندان یحیا،عده یی از شوونیستان شناخته شده، رهبری فرهنگ افغانستان را دردست داشتند که بر دلها مهر زده بودند وبر زبانها نیز و از اکادمی علوم کشور پشتو تولنه ساخته بودند و سالیانه هزینه های هنگفتی را بیهوده صرف کتابهایی می نمودند که نه خواننده داشتند ونه در ساحۀ پژوهشهای علمی و تالیف و ترجمه، گرهی را می تونستند باز کنند. زیرا سرنوشت فرهنگ عام جامعه را به دست مشتی متعصب بی دانش ویا عناصر خنثا و بی خاصیت، سپرده بودند. اینان چون فاقد ظرفیت لازم علمی و جهانبینی علمی بودند، بر خلاف هوا خواهیهای دروغین پشتونولی، به زبان و ادب پشتو نیز خدمت شایسته یی، انجام نداده اند. هدف اینان تنها و تنها آب خت کردن و ماهی گرفتن بود و بس. امروزه مردم می خواهند خود بر سرنوشت خودشان حاکم باشند. اکنون دیگر یخهای فاشیزم و شونیزم شکسته شده است و جلو خیزش خرد ورزانۀ فرهنگیان کشور را کسی نمی تواند سد کند.

 وقت آنست همه باشنده گان صالح کشور از ازبک وهزاره و افغان و تاجیک گرفته تا ترکمن و نورستانی و پشه یی و... که در گسترۀ بزرگ و آکنده از دستاورد و آفرینش آن، همه حق مساوی دارند ودر ایجاد آن،همه گان سهم داشته اند، یکجا باهم در بازسازی آن کاخ فرازندۀ بزرگ تاریخ وفرهنگ متعلق به خود شان، دست به کار شوند.و میراث تفوق طلبی وفکرنامیمون فرهنگ زدایی ملی و کژاندیشی هایی ساخته وبافته شده شوؤنستی را از اندیشه و تفکر خودو فرزندان شان دور سازند و از نو به پژوهش های مستقلانه بپردازند و این خاک بی همتا را که هم اکنون در سده بیست ویکم برخی ازکشور های اروپایی، زادگاه نخستین شان را دامان پر برکت هندو کش میدانند،(25) به جایگاه والا و حقیقی اش آنچنان که قرنها در آن زیسته بوده اند، دوباره برسانند.

 پی نوشتها:

 (1-الف) شهرام هدایت. واژه های ایرانی در نوشته های باستانی (عبری، آرامی، کلدانی،. تهران 1377)

 (1-ب) (ر.ک میراث ادبی وروایی در ایران باستان. زهره زرشناس.101)

  (2-الف) صدیقی- شمس الدین ظریف.مقاله (نظری بر اسلحه و آلات افزار حربی باستانی افغانستان،

  مجله باستانشناسی، کابل.شماره 2 سال 1359 ص،45)

 (3) تاریخ ادبیات دری، کتاب درسی برای صنف 8. کابل 1363. ص،5

 (4) زهره زرشناس، کتاب میراث ادبی روایی در ایران باستان.. سال1384.ص 44

 (5) استاد عبدالحی حبیبی « زین الاخبار کردیزی »، ص 33

 (6) (تاریخ دامپزشکی ایران –ج. اول.سال 1372.انتشارات دانشگاه تهران ص127)

مهاجرت آریائیان به ایران

 

 آریائیان، مردمانی از نژاد هند و اروپایی بودند که در شمال فلات ایران می‌‌زیستند. دلیل اصلی مهاجرت آنها مشخص نیست اما به نظر می‌‌رسد دشوار شدن شرایط آب و هوایی و کمبود چراگاه ها، از دلایل آن باشد. مهاجرت آریائیان به فلات ایران یک مهاجرت تدریجی بوده است که در پایان دوران نوسنگی (7000 سال پیش از میلاد) آغاز شد و تا 4000 پیش از میلاد ادامه داشته است.

 نخستین آریایی‌هایی که به ایران آمدند شامل کاسی‌ها (کانتوها ـ کاشی‌ها)، لولوبیان و گوتیان بودند. کا‌سی‌ها تمدنی را پایه گذاری کردند که امروزه ما آن را بنام تمدن تپه سیلک می‌‌شناسیم. لولوبیان و گوتیان نیز در زاگرس مرکزی اقامت گزیدند که بعدها با آمدن مادها بخشی از آنها شدند. در حدود 5000 سال پیش از میلاد، مهاجرت بزرگ آریائیان به ایران آغاز شد و سه گروه بزرگ آریایی به ایران آمدند و هر یک در قسمتی از ایران سکنی گزیدند: مادها در شمال غربی ایران، پارس‌ها در قسمت جنوبی و پارت‌ها در حدود خراسان امروزی.

 شاخه‌های قومِ ایرانی در نیمه‌های هزاره‌ی اول قبل از مسیح عبارت بوده‌اند از: باختریان در باختریه (تاجیکستان و شمالشرق افغانستانِ کنونی)، سکاهای هوم‌کار در سگائیه (شرقِ ازبکستانِ کنونی)، سُغدیان در سغدیه (جنوب ازبکستان کنونی)، خوارزمیان در خوارزمیه (شمال ازبکستان و شمالشرق ترکمنستانِ کنونی)، مرغزیان در مرغوه یا مرو (جنوبغرب ازبکستان و شرق ترکمستان کنونی)، داهه در مرکز ترکمستان کنونی، هَرَیویان در هَرَیوَه یا هرات (غرب افغانستان کنونی)، دِرَنگِیان در درنگیانه یا سیستان (غرب افغانستان کنونی و شرق ایران کنونی)، مکائیان در مکائیه یا مَک‌کُران (بلوچستانِ ایران و پاکستان کنونی)، هیرکانیان در هیرکانیا یا گرگان (جنوبغربِ ترکمنستان کنونی و شمال ایرانِ کنونی)، پَرتُوَه‌ئیان در پارتیه (شمالشرق ایران کنونی)، تپوریان در تپوریه یا تپورستان (گیلان و مازندران کنونی)، آریازَنتا در اسپدانه در مرکزِ ایرانِ کنونی، سکاهای تیزخود در الانیه یا اران (آذربایجان مستقل کنونی)، آترپاتیگان در آذربایجان ایرانِ کنونی، مادایَه در ماد (غرب ایرانِ کنونی)، کُردوخ در کردستانِ (چهارپاره‌شده‌ی) کنونی، پارسَی در پارس و کرمانِ کنونی، انشان در لرستان و شمال خوزستان کنونی. قبایلی که در تاریخ با نامهای مانناها، لولوبیان‌ها، گوتیان‌ها، و کاسی‌ها شناسانده شده‌اند و در مناطق غربی ایران ساکن بوده‌اند تیره‌هائی از شاخه‌های قوم ایرانی بوده‌اند که زمانی برای خودشان اتحادیه‌های قبایلی و امیرنشین داشته‌اند، و سپس در پادشاهی ماد ادغام شده‌اند.

 مادها در ایران نزدیک 150 سال (708- 550 ق.م) هخامنشی‌ها کمی بیش از دویست سال (550-330 ق.م) اسکندر و سلوکی‌ها در حدود صد سال (330 -250 ق.م) اشکانیان قریب پانصد سال (250 ق.م – 226 م) و ساسانیان قریب چهار صد و سی سال (226-651 م) فرمانروایی داشتند.

  مادها

 مادها قومی ایرانی بودند از تبار آریایی که در بخش غربی فلات ایران ساکن شدند. سرزمین مادها دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و بقیهٔ ناحیه زاگرس را با نام ماد بزرگ می‌شناختند. پایتخت ماد هگمتانه است آنها توانستند در اوایل قرن هفتم قبل از میلاد اولین دولت ایرانی را تأسیس کنند

 پس از حملات شدید و خونین آشوریان به مناطق مادنشین، گروهی از بزرگان ماد گرد رهبری به نام دیاکو جمع شدند.

از پادشاهان بزرگ این دودمان هووخشتره بود که با دولت بابل متحد شد و سرانجام امپراتوری آشور را منقرض کرد و پایه‌های نخستین شاهنشاهی آریایی‌تباران در ایران را بنیاد نهاد.

 دولت ماد در ۵۵۰ پیش از میلاد به دست کوروش منقرض شد و سلطنت ایران به پارسی‌ها منتقل گشت. در زمان داریوش بزرگ، امپراتوری هخامنشی به منتهای بزرگی خود رسید: از هند تا دریای آدریاتیک و از دریای عمان تا کوه‌های قفقاز.

  هخامنشیان

 هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد وارد ساخت و سپس فتح لیدیه و بابل پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیادگذار شاهنشاهی هخامنشی می‌دانند.

 در ۵۲۹ پ.م کوروش بزرگ پایه گذار دولت هخامنشی در جنگ‌های شمال شرقی ایران با سکاها، کشته شد. لشکرکشی کمبوجیه جانشین او به مصر آخرین رمق کشاورزان و مردم مغلوب را کشید و زمینه را برای شورشی همگانی فراهم کرد. داریوش بزرگ در کتیبهً بیستون می‌‌گوید: " بعد از رفتن او (کمبوجیه) به مصر مردم از او برگشتند..."

 شورش‌ها بزرگ شد و حتی پارس زادگاه شاهان هخامنشی را نیز در برگرفت. داریوش در کتیبه بیستون شمه‌ای از این قیام‌ها را در بند دوم چنین نقل می‌کند: " زمانی که من در بابل بودم این ایالات از من برگشتند: پارس، خوزستان، ماد، آشور، مصر، پارت خراسان (مرو، گوش) افغانستان (مکائیه)." داریوش از 9 مهر ماه 522 تا 19 اسفند 520 ق.م به سرکوبی این جنبش‌ها مشغول بود.

 جنگ‌های ایران و یونان در زمان داریوش آغاز شد. دولت هخامنشی سر انجام در 330 ق. م به دست اسکندر مقدونی منقرض گشت و ایران به دست سپاهیان او افتاد.

 اسکندر سلسله هخامنشیان را نابود کرد، دارا را کشت ولی در حرکت خود به شرق همه جا به مقاومت‌های سخت برخورد، از جمله سغد و باکتریا یکی از سرداران جنگی او بنام سپتامان 327- 329 ق. م در راس جنبش همگانی مردم بیش از دو سال علیه مهاجم خارجی مبارزه دلاورانه کرد. در این ناحیه مکرر مردم علیه ساتراپهای اسکندر قیام کردند. گرچه سرانجام نیروهای مجهز و ورزیده اسکندر این جنبش‌ها را سرکوب کردند ولی از این تاریخ اسکندر ناچار روش خشونت آمیز خود را به نرمش و خوشخویی بدل کرد.

 سلوکیان

 ایران در زمان سلوکیان (330 - 150 ق.م.)

 پس از مرگ اسکندر (323 ق. م) فتوحاتش بین سردارانش تقسیم شد و بیشتر متصرفات آسیائی او که ایران هسته آن بود به سلوکوس اول رسید. به این ترتیب ایران تحت حکومت سلوکیان (330 - 150 ق.م.) در آمد. پس از مدتی پارت‌ها نفوذ خود را گسترش دادند و سرانجام توانستند سلوکیان را نابود و امپراتوری اشکانی را ایجاد کنند.

 اشکانیان

 اشکانیان (250 ق. م 224 م) که از تیره ایرانی پرنی و شاخه‌ای از طوایف وابسته به اتحادیه داهه از عشایر سکاهای حدود باختر بودند، از ایالت پارت که مشتمل بر خراسان فعلی بود برخاستند. نام سرزمین پارت در کتیبه‌های داریوش پرثوه آمده است که به زبان پارتی پهلوه می‌شود. چون پارتیان از اهل ایالت پهله بودند، از این جهت در نسبت به آن سرزمین ایشان را پهلوی نیز می‌‌توان خواند. ایالت پارتیها از مغرب به دامغان و سواحل جنوب شرقی دریای خزر و از شمال به ترکستان و از مشرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود می‌‌شد. قبایل پارتی در آغاز با قوم داهه که در مشرق دریای خزر می‌‌زیستند در یک جا سکونت داشتند و سپس از آنان جدا شده در ناحیه خراسان مسکن گزیدند.

 این امپراتوری در دوره اقتدارش از رود فرات تا هندوکش و از کوه‌های قفقاز تا خلیج فارس توسعه یافت. در عهد اشکانی جنگ‌های ایران و روم آغاز شد. سلسله اشکانی در اثر اختلافات داخلی و جنگ‌های خارجی به تدریج ضعیف شد تا سر انجام به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید.

 ساسانیان

 ساسانیان خاندان شاهنشاهی ایرانی در سالهای ۲۲۴ تا ۶۵۱ میلادی بودند. شاهنشاهان ساسانی که اصلیتشان از استان پارس بود بر بخش بزرگی از غرب قارهٔ آسیا چیرگی یافتند. پایتخت ساسانیان شهر تیسفون در نزدیکی بغداد در عراق امروزی بود.

 سلسله اشکانی به دست اردشیر اول ساسانی منقرض گردید. وی سلسله ساسانیان را بنا نهاد که تا 652 میلادی در ایران ادامه یافت. دولت ساسانی حکومتی ملی و متکی به دین و تمدن ایرانی بود و قدرت بسیار زیادی کسب کرد. در این دوره نیز جنگ‌های ایران و روم ادامه یافت.

 در همين دوران مانی[1] (216 - 276 میلادی) به تبلیغ مذهب خود پرداخت. مانی پس از مسافرت به هند و آشنائی با مذهب بودائی سیستم جهان مذهبی مانوی خود را که التقاطی از مذهب زردشتی، بودائی و مسیحی و اسطوره بود با دقت تنظیم کرد و در کتاب "شاهپورگان" اصول آن‌ها را بیان و هنگام تاجگذاری شاپوراول به شاه هدیه کرد. مانی اصول اخلاقی خود را بر پایه فلسفی مثنویت: روشنائی و تاریکی که ازلی و ابدی هستند استوار نمود. در واقع این اصول) خودداری از قتل نفس حتی در مورد حیوانات، نخوردن می، دوری از زن و جمع نکردن مال (واکنش در مقابل زندگی پر تجمل و پر از لذت طبقات حاکم و عکس العمل منفی در برابر بحران اجتماعی پایان حکومت اشکانی و آغاز حکومت ساسانی است. شاپور و هرمزد، نشر چنین مذهبی را تجویز کردند، زیرا با وجود مخالفت آن با شهوت پرستی و غارتگری و سود جوئی طبقات حاکم، از جانبی مردم را به راه "معنویت" و "آشتی‌خواهی" سوق می‌‌داد و از جانب دیگر از قدرت مذهب زردشت می‌‌کاست.

 جنبش معنوی مانی به سرعت در جهان آن روز گسترش یافت و تبدیل به نیروئی شد که با وجود جنبه منفی آن با هدف‌های شاهان و نجبا و پیشرفت جامعه آن روزی وفق نمی‌داد. پیشوایان زردتشتی و عیسوی که با هم دائما در نبرد بودند، متحد شدند و در دوران شاهی بهرام اول که شاهی تن آسا و شهوت پرست بود در جریان محاکمه او را محکوم و مقتول نمودند ( 276 میلادی). از آن پس مانی کشی آغاز شد و مغان مردم بسیاری را به نام زندک(زندیق) کشتند. مانویان درد و جانب شرق و غرب، در آسیای میانه تا سرحد چین و در غرب تا روم پراکنده شدند.

 امپراتوری پهناور ساسانی که از رود سند تا دریای سرخ وسعت داشت، در اثر مشکلات خارجی و داخلی ضعیف شد. آخرین پادشاه این سلسله یزدگرد سوم بود. در دوره او مسلمانان عرب به ایران حمله کردند و ایرانیان را در جنگ‌های قادسیه، مدائن، جلولاء و نهاوند شکست دادند و بدین ترتیب دولت ساسانی از میان رفت.

 در پایان سده پنجم و آغاز قرن ششم میلادی جنبش بزرگی جامعه ایران را تکان داد که به صورت قیامی واقعی سی سال ( 24-494 م.) دوام آورد و تأثیر شگرفی در تکامل جامعه آن روزایران بخشید.

 در چنین اوضاعی مزدک[2] پسر بامدادان به تبلیغ مذهب خود که گویند موسسش زردشت خورک بابوندس بوده، پرداخت. عقاید مزدک بر دو گانگی مانوی استوار است:

 روشنائی دانا و تاریکی نادان، به عبارت دیگر نیکی با عقل و بدی جاهل، این دو نیرو با هم در نبردند و چون روشنائی داناست سرانجام پیروز خواهد شد.

 اساس تعلیمات اجتماعی مزدک دو چیز است: یکی برابری و دیگری دادگری.

 مردم بسیاری به سرعت پیرو مذهب مزدک شدند. جنبش مزدکی با قتل او و پیروانش به طرز وحشیانه‌ای سرکوب شد، اما افکار او اثر خود را حتی در قیام‌ها و جنبش‌های مردم ایران در دوران اسلام، باقی گذاشت

تولد کوروش و نوجواني

 

 بنا به نوشته هردوت ( پدر تاريخ ) شبي آستياگ پادشاه ماد ( پدر بزرگ کوروش ) خواب ديد که از دخترش ماندانا آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام آسيا را غرق کرد . آستياگ تعبير خواب خود را از خواب گذارها پرسش کرد . آنها گفتند از دخترش فرزندي به وجود خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد . اين موضوع سبب شد که آستياگ تصميم بگيرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد . زيرا ميترسيد دامادش مدعي خطرناکي براي تاج و تخت او شود . بنابر اين آستياگ دختر خود را به کمبوجيه ( کامبوزوس ) که از خانواده ي نجيب و مطيع پارسي بود به زناشويي داد . ماندانا پس از ازدواج با کمبوجيه باردار شد شاه اين بار خواب ديد که از شکم دخترش تاکي روييده که شاخ و برگ ها آن تمام آسيا را پوشانيد . پادشاه ماد اين بار هم از خواب گذاران تعبير خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند که از دخترش ماندانا فرزندي به وجود خواهد آمد که بر آسيا مسلط خواهد شد .

  آستياگ به مراتب بيش از خواب اولش به وحشت افتاد و از اين رو دخترش را به حضور طلبيد .دخترش به همدان نزد وي آمد . آستياگ دستور داد ماندانا تا هنگام وضع حمل مانند يک زنداني تحت نظر باشد . سر انجام ماندانا وضع حمل کرد و از او پسري به وجود آمد . آستياگ پادشاه ماد که بر اساس خواب هايي که ديده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت اين کودک را به يکي از بستگانش به نام هارپاگ که وزير و سپهسالار او نيز بود سپرد تا او را نابود کند . هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در ميان گذاشت . همسرش از او پرسش کرد چه تصميمي درباره طفل خواهد گرفت . هارپاگ پاسخ داد دست به چنين جنايتي نخواهد زد .

 زيرا اولا طفل با او خويشاوند است ثانيا چون شاه زياد اولاد ندارد و دخترش ممکن است جانشين او گردد در اين صورت مشخص است ملکه با قاتل فرزندش چه خواهد کرد . بنابراين او طفل را به يکي از چوپان هاي شاه به نام (( ميترادات = مهرداد )) داد و از او خواست که وي را به دستور شاه به کوهي در ميان جنگل رها کنند تا طفل طعمه حيوانات شود .چوپان طفل را به خانه برد . همين که همسر چوپان که نامش سپاکو بود از موضوع با خبر شد با تضرع به شوهرش اصرار کرد از کشتن خودداري کند و به جاي او فرزند خود او را که تازه زاييده و مرده به دنيا آمده بود در جنگل رها سازد . چوپان جرات اين کار را نداشت ولي همسرش او را قانع کرد که بهتر است اين طفل زيبا را به فرزندي قبول کند و جسد مرده فرزند خودشان را به ماموران هارپاگ به جاي جسد طفل نشان دهد زيرا در اين صورت هم آنها به کار نيکي دست زنده اند و هم اين که از خطر نجات يافته اند . چوپان عقيده همسرش را پسنديد و جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ تحويل داد و سپس به دستور او جسد فرزندش را در آرامگاه سلطنتي به خاک سپردند .

  روزي کوروش که به پسر چوپان معروف بود با گروهي از فرزندان امير زادگان بازي ميکرد و آنها قرار گذاشتند از ميان خود يک نفر را به عنوان شاه تعيين کنند . کوروش را براي اين کار برگزيدند . کوروش همبازي هاي خود را به دسته هاي مختلفي تقسيم کرد و براي هر يک وظيفه اي تعيين نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و امراي درجه اول شاه بود و از وي فرمان برداري نکرده بود تنبيه کنند و پس از پايان ماجرا فرزند آرتم بارس پيش پدر شکايت کرد . پدرش او را نزد آستياگ برد و دادخواهي کرد که فرزند يک چوپان فرزندش را تنبيه کرده و بدن او را مضروب کرده . شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سئوال کرد (( تو چطور جرات کردي با فرزند کسي که بعد از من داراي بزرگترين مقام کشوري است چنين کني ؟ )) کوروش پاسخ داد : در اين باره حق با من است زيرا همه آنها مرا به پادشاهي برگزيده بودند و چون از من فرمانبرداري نکرد من دستور تنبيه او را دادم . حال اگر شايسته مجازات باشم اختيار با توست . آستياگ از شهامت کوروش و شباهت وي با خود به انديشه افتاد .

  در ضمن به ياد آورد مدت زماني که از واقعه رها کردن طفل دخترش در کوه ميگذرد با سن اين کودک برابري ميکند لذا آرتم بارس را قانع کرد در اين باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد سپس از چوپان درباره هويت طفل مذکور پرسش هايي به عمل آورد . چوپان پاسخ داد اين طفل فرزند من است و مادرش نيز زنده است اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زير شکنجه واقعيت امر را از او جويا شوند . چوپان در زير شکنجه وادار به اعتراف شد و حقيقت را براي آستياگ آشکار کرد و با تضرع از او تقاضاي عفو کرد . سپس آستياگ دستور به احضار هارپاگ داد . هارپاگ حاضر شد و چون چوپان را در حضور پادشاه ديد موضوع را حدس زد . در برابر پرسش آستياگ که با طفل دخترم چه کردي و چگونه او را کشتي پاسخ داد طفل را به خانه بردم و تصميم گرفتم کاري کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم از اين رو او را به چوپان سپردم و تاکيد کردم که او را در کوهي رها کند .تا خوراک حيوانات شود و بعد ماموراني براي اطمينان از اجراي دستور تو اعزام کردم و آنها کشته شدن طفل دخترت را تاييد کردند . آستياگ در باطن از عمل هارپاگ خشمگين شد ولي چون نميخواست نيت غير اخلاقي خود را آشکار کند سعي کرد خود را در ظاهر خوشنود نشان دهد .

  به همين مناسبت گفت وجدان من از دستوري که قبلا درباره طفل دخترم صادر کرده بودم ناراحت بود و به علاوه همواره ميبايست همواره شماتت دخترم را گوش کنم . اما خوشحالم که ميبينم طفل زنده است و از اين روي اهورامزدا را سپاس ميگويم . سپس به هارپاگ دستور داد که پسر 13 ساله اش را بفرستد که همبازي نوه او ( کوروش ) شود .هارپاگ به خاک افتاد و سپاس گذاري کرد . هنگامي که هارپاگ پسرش را نزد آستياگ فرستد او دستور داد او را کشتند و از گوشت بدنش خوراک تهيه کردند و زماني که هارپاگ در ضيافت او شرکت کرده بود وي را به خوردن آن خوراک تکليف کرد و آستياگ از او پرسيد : آيا خوراک گوارست ؟ هارپاگ پاسخ داد بله بسيار لذيذ است . سپس شاه سبد سرپوشيده اي که محتوي سر و دست و پاي فرزند هارپاگ بود يه وي داد . هارپاگ سرپوش سبد را برداشت و سر فرزندش را در سبد ديد اما نگاهي به شاه انداخت و گفت هر چه شاه انجام بدهد پسنديده است . سپس آستياگ مغ ها ( آخوند زردشتي ) را احضار کرد و پس از اين که واقعه مذکور را براي آنها شرح داد که چون پسر دخترش زنده است اکنون چه بايد کرد ؟ مغ ها پاسخ داده اند :

 خوابي که تو ديدي به واقعيت پيوسته زيرا هم بازي هايش او را در بازي شاه قلمداد کرده اند و از اين نظر خطري براي تو ندارد . آستياگ اظهار داشت : عقيده من هم همين است . مغ ها اضافه کردند : شاها براي خود ما خواب تو بسيار اهميت دارد و منافع ما ايجاب ميکند در حفظ سلطنت تو بکوشيم . زيرا اگر کوروش به تخت بنشيند پارسي ها بر ما استيلا خواهند يافت بنابراين ما معتقديم خطر رفع شده است . اما بهتر است کوروش را با مادرش به پارس بفرستي . آستياگ از پاسخ مغ ها شاد شد و کوروش را احضار کرد و به وي گفت : فرزند من متاسفم که به خاطر يک خواب پوچ ميخواستم تو را آزار دهم . اما خوشبختانه اقبالت تو را نجات داد . اکنون تو ميتواني به پارس نزد پدر و مادر واقعيت بروي و نزد آنها زندگي کني

منشور و اعلاميه كوروش

 

منشور و اعلاميه كوروش ، در سال ۵۳۹ قبل از ميلاد ، بعد از تسخير و فتح شهر بابل صادر شده است . كوروش بعد از خاتمه زمستان در اولين روز بهار ، در بابل تاجگذاري كرد . شرح كامل تاج گذاري كوروش و حوادث آن دوران ، به صورت مفصل توسط « گزنفون » سردار و مرد جنگي و فيلسوف و مورخ يوناني ظبط و بيان شده است .

كوروش بعد از تاجگذاري ، در معبد مردوك خداي بزرگ بابل ، منشور آزادي نوع بشر را قرائت نمود .
متن سخنراني و كتبيه كوروش تا اين اواخر نامعلوم بود . تا اينكه اكتشافات در بين النهرين از ويرانه قديم شهر « اور » كتبيه اي بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم شد ، همان متن منشور آزادي نوع بشر ، كوروش ميباشد .
اين كتيبه سنگي اينك در كتابخانه ملي انگلستان نگهداري ميشود ،
بدون ترديد ، از قديمترين و مهمترين اسناد حقوق بشر ، در تاريخ باستان مي باشد .

در اين كتبيه كوروش خود را معرفي نموده و اسم پدر ، جد اول ، دوم و سوم خويش را نام مي برد و اعلام مي دارد كه پادشاه ايران و پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه ( كشورهاي اطراف ايران ) مي باشد ، آنگاه در مقام بيان حقوق بشر و منشور آزادي خويش اعلام مي دارد :

 



ترجمه عين كتبيه :
اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

کوروش بزرگ

بنابه‌نظر مورخان، سيزدهم اسفند روزي است كه كورش بزرگ، بنيان‌گزار امپراتوري‌ي ايران در جنگ با قوم مهاجم شرقي (سكاها)، كشته‌شد. درباره‌ي مرگ او روايت‌هاي متعددي آمده‌است، اما آنچه مشخص است اين‌كه چون كوروش بنابه عادت هميشگي در جنگ‌ها ميان سربازان خويش بوده ( چرا كه باورداشت نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاهي شود كه دور از ميدان جنگ آسوده مانده‌است)در ميدان جنگ سنگي به سوي او پرتاب مي‌شود كه باعث مرگ‌اش شد. و بدين سان عمر پادشاهي به‌سرمي‌رسد كه امپراتوري‌ي ايران را بنا نهاد، حقوق بشر را معنا كرد و مرزهاي ايران را از شرق تا غرب گستراند. پيكر او بنا به وصيت‌اش كه پيش از آن در بابل كرده‌بود، به پاسارگاد منتقل‌شده و دفن‌گرديد. بر آرامگاه او نوشته‌شده بود كه "اي رهگذر! من كوروش هستم. من امپراتوري ی جهان را به پارسيان دادم. من بر آسيا فرمانروايي كردم. بر اين گور رشك مبر "

مشهورترين بخشِ منشور كورش هخامنشي

منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبيره چيش‌پيش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم، همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِل بر تخت شهرياري نشستم. مردوك خداي بزرگ دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من كرد … زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد … من براي صلح كوشيدم.
من برده‌داري را بر‌انداختم، به بدبختي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند.
مَردوك خداي بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم …
من همه شهرهايي را كه ويران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بودند را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم.
همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم و خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَد را كه نَبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودي مَردوك خداي بزرگ و به شادي و خرمي به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم. بشود كه دل‌ها شاد گردد.
بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: ' به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه، جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.'
من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم.

متن كامل منشور كورش هخامنشي:

1. «كورش» (در بابلي: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بابِل» ‹با- بي- ليم›، شاه «سومر» ‹شو- مِ- ري› و «اَكَّد» ‹اَ‌ك- كَ- دي- اي›، …
2. ... همه جهان
3. ... مرد ناشايستي به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
4. او آيين‌هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي بجاي آن گذاشت.
5. معبدي بَدلي از نيايشگاه «اِسَگيلَه» ‹اِ- سَگ- ايلَه› براي شهر «اور» ‹او- ريم› و ديگر شهرها ساخت.
6. او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي ناپسند مي‌كرد، خشونت و بد‌كرداري.
7. او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زندگي مردم دخالت مي‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَردوك» ‹اَمَر- اوتو› خداي بزرگ روي برگرداند.
8. او مردم را به سختي معاش دچار كرد. هر روز به شيوه‌اي ساكنان شهر را آزار مي‌داد. او با كارهاي خشنِ خود مردم را نابود مي‌كرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهي مردم، «اِنليل/ ايلّيل» خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند. (منظور آباداني و فراواني و آرامش)
10. مردم از خداي بزرگ مي‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و كاشانه‌اشان رو به ويراني مي‌رفت، توجه كند. مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به «بابِل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمين «سومِر» و «اَكَّد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوي آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْشان» ‹اَن- شَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان ياد كرد.
13. او تمام سرزمين «گوتي» ‹كو- تي- اي› را به فرمانبرداري كورش در آورد. همچنين همه مردمان «ماد» ‹اوم- مان‌مَن- دَه› را. كورش با هر « سياه سر» (همه انسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.
14. كورش با راستي و عدالت كشور را اداره مي‌كرد. مردوك، خداي بزرگ، با شادي از كردار نيك و انديشه نيكِ اين پشتيبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد؛ در حالي كه خودش همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي‌داشت.
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذير بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره مي‌سپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزي به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايي ايمن داشت. او «نَبونيد» ‹نَ- بو- نَ- ايد› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اَكَّد و همه فرمانروايان محلي فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهي او شادمان شدند و با چهره‌هاي درخشان او را بوسيدند.
19. مردم سروري را شادباش گفتند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند و به زندگي بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
20. منم «كورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِل، شاه سومر و اَكَّد، شاه چهار گوشه جهان.
21. پسر «كمبوجيه» ‹كَ- اَم- بو- زي- يه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْشان»، نوه «كورش» (كورش يكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبيره «چيش‌پيش» ‹شي- ايش- بي- ايش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودماني ‌كه ‌هميشه شاه بوده‌اند و فرمانروايي‌اش را «بِل/ بعل» ‹بِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَبو» ‹نَ- بو› گرامي مي‌دارند و با خرسندي قلبي پادشاهي او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
23. همه مردم گام‌هاي مرا با شادماني پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم. مَردوك دل‌هاي پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم.
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامي وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
25. وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح كوشيدم. نَبونيد، مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود.
26. من برده‌داري را برانداختم. به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجيه» و همچنين بر همه سپاهيان من،
28. بركت و مهرباني‌اش را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مَردوك همه شاهاني كه بر اورنگ پادشاهي نشسته‌اند؛
29. و همه پادشاهان سرزمين‌هاي جهان، از «درياي بالا» تا «درياي پايين» (درياي مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمين‌هاي دوردست، همه پادشاهان «آموري» ‹اَ- مور- ري- اي›، همه چادرنشينان،
30. مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا «آشور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهاي «آگادِه» ‹اَ- گَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مِ- تور- نو›، «دير» ‹دِ- اير›، سرزمين «گوتيان» و شهرهاي كهن آنسوي «دجله» ‹اي- ديك- لَت› كه ويران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي كه بسته شده بود را بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه‌ها را به جاهاي خود بازگرداندم. همه مردماني كه پراكنده و آواره شده بودند را به جايگاه‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگي فرا خواندم.
33. همچنين پيكره خدايان سومر و اَكَّد را كه نَبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودي مَردوك به شادي و خرمي،
34. به نيايشگاه‌هاي خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خداياني كه آنان را به جايگاه‌هاي مقدس نخستين‌شان بازگرداندم،
35. هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نيكخواهانه برايم بيابند. بشود كه آنان به خداي من مَردوك بگويند: 'به كورش شاه، پادشاهي كه ترا گرامي مي‌دارد و پسرش كمبوجيه جايگاهي در سراي سپند ارزاني دار.'
36. بي‌گمان در روزهاي سازندگي، همگي مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه مردم جامعه‌اي آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. براي غازها، اردك‌ها و كبوتران…
38. ... باروي بزرگ شهر بابل بنام «ايمگور- اِنليل» ‹ايم- گور- اِن- ليل› را استوار گردانيدم ...
39. ... ديوار آجري خندق شهر را،
40. ... كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگانِ به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده بودند؛
41. ... به انجام رسانيدم.
42. دروازه‌هايي بزرگ براي آنها گذاشتم با درهايي از چوب «سِدر» و روكشي از مفرغ ...
43. ...كتيبه‌اي از پادشاهي پيش از من بنام «آشور بانيپال» ‹آش- شور- با- ني- اَپ- لي›
44. ...

اقدامات کوروش براي اينکه به ايراني بودن خود افتخار کنيم

کلمه شاهراه از راهي که کورش کبير بين سارد پايتخت کارون و پاسارگاد احداث کرد گرفته شده است .
کورش کبير در شوروي سابق شهري ساخت به نام کورپوليس که خجند امروزي نام دارد .
کورش پس از فتح بابل به معبد مردوک رفت و براي ابراز محبت به بابلي ها به خداي آنان احترام گذاشت و در همان معبد که بيش از 1000 متر بلندي داشت براي اثبات حسن نيت خود به آنان تاج گذاري کرد .
اولين هنرستان فني و حرفه اي در ايران توسط کورش کبير در شوش جهت تعليم فن و هنر ساخته شد .
ديوار چين با بهره گيري از ديواري که کورش در شمال ايران در سال 544 قبل از ميلاد براي جلوگيري از تهاجم اقوام شمالي ساخت ، ساخته شد
اولين سيستم استخدام دولتي به صورت لشگري و کشوري به مدت 40 سال خدمت و سپس بازنشستگي و گرفتن مستمري دائم را کورش کبير در ايران پايه گذاري کرد .

کمبوجبه فرزند کورش بدليل کشته شدن 12 ايراني در مصر و اينکه فرعون مصر به جاي عذر خواهي از ايرانيان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با 250 هزار سرباز ايراني در روز 42 از آغاز بهار 525 قبل از ميلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدليل آمدن قحطي در مصر مقداري بسيار زيادي غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر يک نقاشي ديواري وجود دارد که کمبوجيه را در حال احترام به خدايان مصر نشان ميدهد . او به هيچ وجه دين ايران را به آنان تحميل نکرد و بي احترامي به آنان ننمود .

 داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار 520 قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر تهاد و برای همین مناسبت 2 نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره ) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد .

داریوش کبیر طرح تعلمیات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت . ( داریوش به حق متعلق به زمان خود نبود و 2000 سال جلو تر از خود می اندیشید . )

داریوش در پایئز و زمستان 518 – 519 قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغد آورد .

داریوش بعد از تصرف بابل 25 هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوق بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد ..

داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت .

اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس 3 سال طول کشید و کل ساخت کاخ 65 سال به طول انجامید .

داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده 25 هزار کارگر به صورت 10 ساعت در تابستان و 8 ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر 5 روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه 250 گرم گوشت همراه با روغن – کره – عسل و پنیر میداده است و هر 10 روز یکبار استراحت داشتند

داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است .

تقویم کنونی ( ماه 30 روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی “دنی تون” بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای 5 عید مذهبی و 31 روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است .

داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند .

داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه – وزارت آب – سازمان املاک –سازمان اطلاعات – سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد .

اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد

داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد .

فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد .

در طول سلطنت داریوش کبیر 242 حکمران بر علیه او شورش کرده بودند و او پادشاهی بوده که با 242 مورد شورش مقابله کرد و همه را بر جای خود نشاند و عدالت را در سرتاسر ایران بسط داد . او در سال آخر پادشاهی به اندازه 10 میلیون لیره انگلستان ذخیره مالی در خزانه دولتی بر جای گذاشت

همچنین :



اولین ارتش سواره نظام در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز

اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان .

اولین مردمانی که حروف الفبا را ساختند در 7000 سال پیش در جنوب ایران ، ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند

اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند ایرانیان بودند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی

اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایراینان بودند .

اولین مردمانی که به کرویت زمین پی بردند ایرانیان بودند(به دستور جمشید بزرگ در هر نوروز سیب در یه کاسه پر از آب می گذاشتن که نشانه چرخش زمین به دور خورد و خورشید می باشد).

اولین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند .

اولین مردمانی که قاره آمریکا را کشف کردند ایراینان بودند و کریستف کلب و واسکودوگاما بر اثر خواندن کتابهای ایرانی که در کتابخانه واتیکان بوده به فکر قاره پیمایی افتادند .

 اعراب فریبم دادند

بعد از ورود تازیان به ایران در قرن هفتم میلادی و برافراشتن پرچم اسلام در این سرزمین گله اعراب نهایت وحشی گری و جنایت را اعمال کردند . در همان ابتدا عمربن الخطاب با جمله (( هر چه زیباییست در قرآن است وبس )) فرمان به آتش کشیدن کتابخانه های ایران و تمامی کتابهای علمی و مذهبی ایرانیان را صادر کرد و اعراب بیابانگرد که در سروده های خود با افتخار کشتار و غارتهایشان را یاد میکردند با بی رحمی تمام به کشتن و سوزاندن و چپاول پرداختند . وقتی که خواستند سیستان را بگیرند در ابتدای شهر دروازه ای بود که انبوهی از کشته ها را روی هم چیده بودند فرمانده فاتح روی تپه کشته ها ایستاد و فرمان داد تا فرمانده شهر را بیاورند پیرمردی را با لباس سفید آوردند که وقتی چهره آن تازی را با آن کشته ها دید فریاد برآورد این همان اهریمن است .

تازی دیگری به نام قتیب که خوارزم را فتح کرده بود دستور داد 4000 نفر از فاضلان خوارزم را آوردند و 1000 نفر را روبرو 1000 نفر را پشت سر 1000 نفر را در سمت چپ و 1000 نفر را در سمت راستش گردن زدند و نیز دستور داد هر کس را که از آن پس فارسی صحبت کرد زبانش را بریدند. در کازرون تازه مسلمانی حاکم شهر شده بود و هر روز 1000 نفر را گردن میزد . تمام مردم مجبور به پرداخت جزیه بودند چون حکم الله این بود که یا باید کشته شوند یا مسلمان شوند و جزیه بدهند ( آیه 29 سوره توبه ) اینها فقط ذره ای از جنایات تازیان در ایران بود باید فرهنگ ایران و تمدن ایرانی را نابود میکردند تا اسلام بتواند رشد کند و امروز علمای اسلامی گردن استکبار بالا بگیرند و بگویند قبل از اسلام کجا فارابی داشتیم کجا ابن سینا داشتیم ؟

چه زیبا گفت استاد شاملو(( اعراب فریبم دادند وبرج موریانه را با دستان پرپینه خویش بر ایشان گشودم و آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان همدیگر را بکشیم و این کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود )) ایرانی فریب خورد فریب شعار برابری و برادری و آزادی اسلام را . آزادی و برایری داده های اهورایی که موبدان تندرو از او گرفته بودند اسلام آمد با شمشیر آمد شمشیر اسلام آغشته است به خون ایرانیان پاک سرشت .

اسلام به ایران وارد شد اما نه به خاطر بحث های فلسفی و کلامی . امروز در آفریقا که اسلام به این سرعت رشد میکند به خاطر این نیست که اسلام از بعد فلسفی تشریح میشود بعد آفریقایی مقایسه میکند و بعد برمی گزیند به خاطر رنجیست که آفریقایی در طول تاریخش کشیده و شعار برابری وبرادری و نفرت از تبعیض نژادی اسلام راه نجات آفریقایی از بند حقارت به نظر میرسد در قرن هفتم میلادی هم این توده بیسواد و رنج دیده ایرانی بود که نان و خرما به دست به استقبال اسلام رفت به خاطر فشاری که از ناحیه موبدان تندرو مذهبی به آنان وارد شده بود و گرنه دبیران و روشنفکران و بزرگان ایرانی که بحثهای فلسفی و کلامی را میفهمیدند در برابر اسلام ایستادند. یکی از دوستان در کامنتی گفتند که ما واگنمان را به نام ایران بسته ایم و دوست دیگری مرا به نژادپرستی متهم کردند . من عاشق ایرانم و این عشق به وطن در هر انسانی به عنوان امری طبیعی و بدیهی وجود دارد مگر در وجود هویت فروشانی که با ملیت خود بیگانه اند اما من اگر جز این حرفهایی که تاکنون گفتم و نوشتم چیز دیگری میگفتم دروغ بود . این بار به جای گفتن از فرهنگ و تمدن ایرانی نام چند کتاب را که مربوط به تمدن ایرانیست با نویسنده های غیرایرانی که مطمئن شوید از روی تعصب و ایران پرستی ننوشته اند در اینجا مینویسم . اگر کسی قصد تهیه و مطالعه هر کدام از این آثار رو داشت بگه تا اطلاعات تکمیلی در مورد موضوع و نام مترجم اثر و سال چاپ رو بهش بدم .

شاه جنگ ایرانیان ( اشتن متز و جون بارک ) شاهنشاهی اشکانیان ( م دیاکونف ) ایران و تمدن ایرانی ( کلمان هوار ) تاریخ تمدن ایران ( پروفسور هانری ماسه - رنه گروسه و انجمن باستان شناسان اروپا ) شاهنشاهی ساسانی ( پروفسور آرتور کریستینسن ) شاهنشاهی کیانیان ( پروفسور آرتور کریستینسن ) کورش نامه ( گزنفون ) فرمان شاهنشاهان هخامنشی ( رلفنار منشارپ ) چنین گفت زرتشت ( نیچه ) نادر شاه ( جونس هنوی ) ایران از آغاز تا اسلام ( پروفسور گریشمن ) آرمانهای شهریاران ایران باستان ( ولفکانگ گنادت ) نبردهای چندین ساله شاهنشاهی ایران و امپراتوری روم ( پروپوکیوس ) ایران ساسانی ( ولادیمیر گریگورویچ ) ایران در شرق باستان ( پروفسور هرتزفلد ) تخت جمشید ( دکتر اشمیت ) ایرانشهر ( موسی خورنچی ) اسطوره های ایرانی ( وستا سرخوش کریس ) فتوح البلدان ( احمد بن یحیی البلاذری ) فارسنامه ( ابن بلخی ) مقدمه و تاریخ ابن خلدون ( ابن خلدون ) مروج الذهب ( ابوالحسن علی بن حسین مسعودی ) تاریخ اوزبیوس ( اوزبیوس ) تاریخ آگاسیاس ( آگاسیاس ) تمدن ایران خاوری ( دکتر ویلیام گیگر ) فرهنگ ایرانی و مذهب ایرانی ( دکتر ویلیام جاکسون ) تاریخ ایران ( ژنرال سرپکسی سایکس ) نقطه الکاف - تاریخ ایران باستان ( ادوارد بران ) مشرق زمین ( پروفسور مکس مولر ) آموزشهای زرتشت ( سنتا ) دینهای ایران باستان ( نیبرگ ) زمان زرتشت ( کاتراک ) اساطیر ایرانی ( جی کارنوی ) زبان و ادبیات پهلوی ( ج تاوادیا ) دانستنیهای آیین زرتشتی ( دستور خورشید دابو ) زناشویی در ایران باستان ( کاتراک ) زرتشت باستانی و فلسفه او ( مودیب ) عصر زرین فرهنگ ایران ( ریچارد فرای ) زرتشت و جهان غرب (ژدوشن گیمن ) نوروز و بنیاد نجومی آن در همبستگی با تخت جمشید ( یحیا ذکا ) تمدن ایرانیان خاوری ( ویلیام گیگر ) زرتشت چه میگوید ( ژان وارن ) البلدان ( احمد بن یعقوب ) مسالک الممالک ( ابو اسق ابراهیم ) ایران در آستانه یورش تازیان ( آ-ای-کولسنیکف ) اسلام در ایران ( پتروشفسکی ) آگاهی سرآغاز آزادیست ( آله دالفک ) آیین اوستا ( آله دالفک ) چگونگی اسلام پذیری ایرانیان در قرن های نخست اسلامی ( هومر آبرامیان ) شاهنشاهی هخامنشی ( مانویل کوک )
 

واپسین سخنان ابر مرد تاریخ ایران و جهان

گزنوفون مورخ نامدار یونانی در کتاب کوروپدیا ( زندگی کوروش بزرگ ) چنین می نگارد :

کوروش بزرگ پس از هفتمین بار که سراسر امپراتوری ایران را سرکشی کرد دیگر قدرت و توان جوانی را نداشت و روزگار پیری اش آغاز شده بود . پدر و مادرش سالها پیش با دنیای فانی بدرود حیات گفته بودند . وی به مناسبت هفتیمن سرکشی به کل سرزمینهای ایران که بیش از دهها کشور می شد جمع کثیری از رعیتهای و افراد عام ایران را گردآورد و سپس به آنها پاداشهای بسیاری بخشید . سپس شبانگاه به بالین خواب رفت . همان شب در عالم رویا ندایی او را مخاطب قرار داد و چنین گفت :

"ای کوروش خود را آماده ساز زیرا به زودی به ملکوت خدایان پرواز خواهی نمود "

کورش از شنیدن این ندا سراسیمه از خواب برخاست و خواب برای بزرگان بازگو کرد و چنین پاسخ شنید که به زودی به دیار جاوید خواهی شتافت . کوروش پس از شنیدن این سخن دریافت که آماده سفری بس طولانی و ابدی خواهد بود و پایان زندگی پر فراز و نشیبش اش فرا رسیده است . پس روی به درگاه یزدان نمود و چنین گفت :

ای ایزدان این آخرین قربانی من را پس از یک عمر مجاهدت و کوشش با لطف و کرم خویش بپذیرید . من از یاری خداوند در تمامی مراحل زندگی ام سپاسگزارم . موهبت او بود که به من راه درست را نشان داد و دریافتم چگونه باید از خطا دوری بجویم. خداوند را ارج مینهم که حتی در اوج قدرت هرگز از یادش دوری ننمودم . اینک تنها و آخرین آرزویم این است :

"روزگار زن ٫ فرزندان ٫ دوستان ٫ مردم و میهن عزیزم سعادتمند گردد و عمرم را با شرافت به پایان برسانم "

آیا مقام کوروش از مقام قاتل انورسادات هم کمتر است؟

جای بسی شرمساری است که ملتی از گذشته خود ناآگاه باشد و میل و رغبتی نیز برای شناخت آن از خود نشان ندهد.این شرمساری هنگامی بیشتر نمود پیدا می کند که بدانیم آن اندک اطلاعاتی هم که از گذشته خود در اختیار داریم٬ مدیون باستان شناسان و محققان خارجی هستیم.امروزه در سراسر گیتی نام کوروش همانند ستاره ای تابناک می درخشد و باعث سربلندی و افتخار ایرانیان گردیده است.در حالی که در کشورهای دور و نزدیک تندیس این اسطوره ایرانی نصب می شود٬متاسفانه در زادگاهش حتی یک کوچه نیز به اسم او نیست.براستی چرا؟آیا کوروش مستحق آن نیست که لااقل مکانی را به نامش٬نامگذاری کنند؟آیا  مقام کوروش از مقام قاتل انور سادات هم کمتر است؟آیا مقام کوروش به پای عربان بدوی هم نمی رسد؟کشوری همچون ژاپن به علت کمبود ابنیه تاریخی بناهایی با قدمت پنجاه سال را در زمره آثار باستانی قرار داده و از آنها همچون عجایب هفتگانه دنیا محافظت می کند.ما برای آثار باستانیمان چه کرده ایم؟تا به حال چه کوششی در راه شناساندن کوروش و اهداف او به مردم دیگر کشورها انجام داده ایم؟اصلا تاکنون چه کاری برای شناساندن این اسطوره به مردم خودمان انجام داده ایم؟جز دو٬سه خط درباره کوروش٬که آن هم برای رفع تکلیف است٬

دیگر چه چیزی در کتاب های تاریخ مدارسمان وجود دارد؟در حالی که فیلم سازان ما به علت ازدیاد فیلم های ساخته شده در باب موضوعات مذهبی با کمبود شدید سوژه مذهبی روبرو هستند٬چرا حتی یک مستند ده دقیقه ای از زندگی کوروش ساخته نمی شود؟آیا ساختن سریالی درباره شاگرد امام جعفر صادق از ساختن سریالی درباره زندگی کوروش ارجح تر است؟مگر نه اینکه به قول مسلمانان نام کوروش در قران آمده است٬پس در نزد خداوند مقام وی کمتر از مقام امامان نباید باشد٬زیرا خداوند از وی به نیکی در قران یاد کرده است.اما متاسفانه یک صدم توجه ای که به دربانان حرم امامان می شود به کوروش نمی شود و این جفای بزرگی است در حق مردی بزرگ٬ که هر جا نامش بر زبان می آید٬ ذهن مخاطبان دچار یک بهجتی می شود و تحسین و تمجید است که شنیده می شود.می شود هم مسلمان بود و هم کوروش را دوست داشت.می شود هم امامان را ستود و هم کوروش را

ایران باستان پایه گذار گفت گوی تمدنها

ایران باستان به‌گواهی‌اسناد، سنگ نبشته ها ودیگر یادمان ‌های تاریخی، بنیان‌‌گذار گفت گوی تمدن‌ها بوده است. کورش بزرگ نخستین آموزگار آموزش گا‌ه‌ها‌ی اخلاقی، سیاسی و  روش کشور‌داری است، که مکتب ایران کهن را برپایه حقوق بشر و علاقه‌های  انسانی استوارنمود. آزادی فردی، دادگری اجتماعی، قدرت ارتش، امنیت کشور، نگاهبانی از مرزها، اعتماد واحترام به فرمانروای کشورها، آزادی اندیشه ودین ، تساوی حقوق و احترام به اقلیت‌ها ، احترام به حقوق وتقدس های ملت‌های تابعه ، پاس داشتن تعهدها و روابط بین الملل ... همه این‌ها جزو برنامه‌های کوروش بوده است.

  "مهم ترین انگیزه از دیدگاه نخستین بنیان گزار این شاهنشاهی، تشکیل دولتی نیرومند با مرزهای ایمن وقابل کنترل بدون صرف نیروهای نظامی بیش از حد ویا هزینه های خارج از اندازه بود بدین ترتیب برای نخستین بار در تاریخ توجه به استراتژی و مرزهای تضمین شده طبیعی برای جلوگیری از تخریب های وسیع و کشت وکشتارهای بی رحمانه به وسیله کورش پدید می اید وکم وبیش تا پایان دولت هخامنشی به جز مرزهای متزلزل دریای اژه از استواری وقدرت دفاعی واستراتژیک برخوردار  می شود. دوران کوتاه شاهنشاهی کورش پیش از ان که صرف کشور گشایی وجنگ های بی حاصل گردد صرف ایجاد مرزهای طبیعی واستراتژیک برای ایجاد یک شاهنشاهی وسیع مبتنی بر عدالت – بر اساس معیارهای جهان کهن- گردید ونخستین شاهنشاهی در جهان سرانجام جان خویش را بر سر این کار نهاد

 "(1)  برای هرایرانی جای بسی سرافرازی است که امروز پس از چندین سده، نخستین اعلامیه حقوق بشر، برسردرکاخ سازمان ملل چشم همه بینندگان رابه خود جلب می کند. (2 ) ویادر بسیاری از کشورها و از جمله در میدان اصلی سیدنی مجسمه کورش ( به دست یاری سرور گرامی هومر ابرامیان سرپرست بنیاد فرهنگ ایران در استرالیا )سرافرازانه وجاوید بر پاداشته می شود . باید یاد اور شد که غرب به پیروی و تاسی از یادمان کورش ، نخستین مجموعه حقوق بشرش را که دارای 30 ماده بود در سال1948تنها سه سال پس از جنگ دوم جهانی  نوشت.

ترجمه وانتشار فرمان کورش پرده از نادانسته‌های بسیار برداشت و به زودی به عنوان « منشور آزادی» و«‌نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوق‌دانان کشورهای گوناگون جهان درسال 1348خ (2528کورشی )با گردهمایی درکنار آرامگاه کوروش از او به نام نخستین بنیان گزار حقوق بشرجهان یاد کردند و او را ستودند. (3)

 این اعلامیه نمونه آشکاری از اندیشه‌ای والا، روح انسانی  و عظمت فکری که به صورت فرمان سیاسی به نام آزادی بشر ، احترام به باورها ورسوم ملت ها از هرقوم و دسته ، از هررنگ ، نژاد و دین درآن دوران است که هنوز نیمی ازبشریت  در تاریکی مطلق به سرمی بردند.(4) ویل دورانت در کنار تحریف های تاریخ مربوط به ایران اعتراف می کند به این که کورش باورها و اندیشه ملت ها را پاس می داشت ولی شرط پذیرفتن ان ها در گستره پادشاهیش این بود که در نیایش گاه های خویش قربانی کردن جانداران به ویژه قربانی انسان نداشته باشند .  این استوانه فرمان کوروش بزرگ را باستان شناسی کلدا نی به نام هرمزد رسام در 1879م که گروه باستان‌شناسی انگلیسی دربابل کاوش‌هایی می‌کرد درمیانه ویرانه‌ها یافت و اکنون اصل آن درموزه بریتانیا نگهداری می شود. متن استوانه کورش را« ا.ل اُپنهایم » درسال 1955 با نهایت ژرف نگری  برگردان  کرده که در کتاب متن خاورمیانه باستان چاپ شد. البته پیش از او«راولینسن/ralinson» – کاشف رمز نبشته میخی فارسی باستان، «ویسباخ» ، «ریختر» و پس از ان نیز بسیاری دیگر متن را تکرار و کامل‌تر کردند. 

 اهمیت گسترش  این منشور هنگامی روشن می شود که سنگ نوشته ‌های پادشاهان و فرمانروایان همزمان او از جمله آشورِبانی پال پادشاه آشور بررسی شود، در  سنگ نگاره  اشور بانی پال ا مده : .... من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود شکستم ، معابد ایلام رابا خاک یکسان کردم و خدایان و الهه‌هایشان رابه باد یغما دادم... ندای انسانی و فریاد‌های شادی به دست من از آنجا رخت بربست پادشاهان عرب راکه به اسارت من درآمدند به ناو کشی وگل کشی وادار نمودم و کلاه بیگاری برسرآنها نهادم .(5) منشورکورش هخامنشی پیش کشی است از سرزمین ایران برای جهانی که از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج می‌برد. مشهورترین بخش منشور کورش بزرگ بدین گونه آغاز می‌شود: "منم کورش، پادشاه جهان، پسرکمبوجیه پادشاه بزرگ ، نواده کورش شاه انشان، نبیره چیش پیش شاه بزرگ، آنگاه که من مانند یک دوست بدون جنگ و پیکار به بابل پای گذاشتم همه مردم گام‌های مرابا شادمانی پذیرفتند. ودر بارگاه پادشاهان بابل  برتخت شهریاری نشستم ، من هرگز پادشاهی خویش را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد  مردوک سرور بزرگ دل های پاک مردم بابل  را متوجه من کرد  زیرا من او را ارجمند داشتم

.ارتش بزرگ من با اشتی و ارامش به بابل  شدند ، من به هیچ کس اجازه ندادم که سرزمین سومر واکد را دچار هراس کند . نگذاشتم رنج وازاری به مردم این شهر وارد اید.   وضع داخلی بابل و جایگا‌ه‌های مقدسش قلب مرا تکان داد، من برای اشتی کوشیدم، من برده داری را برانداختم  وبه بدبختی آنها پایان بخشیدم، فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهررا گزندی نرساند، من تا روزی که به یاری مزدا پادشاهی می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان رابه عنوان  غلام و کنیز بفروشند و نخواهم گذاشت کسی مال غیرمنقول  یا منقول دیگری را با زور یا به‌نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن وجلب رضایت صاحب مال تصرف نماید. من فرمان دادم که همه مردم در اندیشه و باور و در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. پادشاهانی که درهمه ممالک عالم بودند و پادشاهان غرب همگی هدایای زیادی آوردند و در بابل مرا بزرگ داشتند. من همه شهرهایی راکه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیا‌یش گا‌ه‌ها‌یی که بسته شده بودند را بگشایند.

  همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند رابه جایگا‌ه‌ها‌ی خود برگرداندم و خانه‌های ویران را آباد کردم، همه مردم رابه همبستگی فراخواندم، پیکره خدایان سومر و اکد را بی‌آسیب به درگاه ‌ها‌ی ‌آنان که شادی دل نام دارد بازگرداندم. باشد دل‌ها شاد گردد، بشود، خدایانی که آنان رابه جایگاه‌های ورجاوند نخستین شان باز گرداندم هرروز درپیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستارباشند. بشود که سخنان پر برکت و نیک خوا‌هانه برایم بیابند. بشود که آنان به سرور من مردوک بگویند: برای کورش ، پادشاهی که ترا گرامی می‌دارد و پسرش کمبوجیه ، جایگاهی در« سرای سپند» آرزوکن. من تلاش کردم برا ی همه مردم جایگا هی آرام فراهم سازم وآشتی وآرامش را به تمامی مردم بخشش کنم." (6)                                                                        

 زیرنویس:

 1.محمود ابادی ،اصغر - پژوهش هایی در تاریخ وفرهنگ وسیاست ایران باستان (دفتر پارینه)- برگ 22-بخش چکیده- نشر مهز یار- اهواز  چاپ نخست 1378

.2نسخه بدلی از منشور به عنوان کهن ترین فرمان شناخته شده تفاهم و همزیستی ملت‌ها در سازمان ملل متحد نگهداری می‌شود. این کتیبه درفضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیومت جای دارد.

3.– صفی زاده، فاروق- از کوروش هخامنشی تا محمد خاتمی -  نشرگفتمان- تهران 1378- برگ 242

4.– سامی ،علی – پاسارگاد پایتخت وارامگاه کورش هخامنشی - به کوشش دکترغلامرضا وطن دوست. نشر: بنیاد فارس شناسی –برگ230

حمام و آّبشارگُر روستای کرکبود

در شمال شرق طالقان روستای کوچک زیبایی قرار دارد که دارای ماهیتی متفاوت با روستاهای دیگر بوده و به نام کرکبود نامیده میشود . روستای کرکبود در سینه کش کوهی واقع شده است که آلریز آن از غرب به شرق بوده و دارای شیب نسبتا تندی می باشد . در داخل روستا درختان تنومند و برافراشته و بلندی قرار دارد که نظیر آن در دیگر روستاهای طالقان کمتر مشاهده می شود . لابه لای درختان کوچه باغ هایی قرار دارد که سایه درختان بلند آن بسیار خنک و با طراوت است و نقاط مختلف روستا را به یکدیگر متصل می نماید . برخی از اهالی معتقدند نام روستای کرکبود برگرفته از دو اسبی می باشد که به امامزاده شاه محمد حنفیه و یاران او تعلق داشته و در اصل کهر و کبود بوده است و با گذشت زمان تغییر کرده و کرکبود شده است .

 
سفالهای تاریخی روستای کرکبود

قدمت تاریخی : قرون چهارم و پنجم حدود 1100 سال پیش
روستای کرکبود از روستاهای تاریخی طالقان می باشد . این مطلب را نمونه سفالهای یافت شده از بدنه جاده داخلی روستا و از داخل پی های کنده شده برای احداث خانه به اثبات می رساند . عمده سفالهای دیده شده مربوط به قرون میانی اسلام و به خصوص چهارم و پنجم هجری است .

 
حمام تاریخی روستای کرکبود

قدمت تاریخی : اواسط قاجار حدود 150 سال پیش
در مرکز روستای روستای کرکبود حمام تاریخی وجود دارد که در حال حاضر متروکه و بلا استفاده می باشد . ورودی حمام در جنوب غرب واقع شده و بعد از گردش به سمت چپ به رختکن می رسد . رختکن حمام دارای چهار طاق نما می باشد که یکی از آنها ورودی و دیگری  مسیر ورود به گرمخانه بوده و دوتای دیگر محل نشستن می باشند . از سمت راست ورودی به رختکن راهرویی به طول 5/1 متر وجود دارد که پس از چرخش به سمت چپ و طی راهرویی دیگر به طول سه متر به گرمخانه منتهی می شود . در سمت چپ گرمخانه و پشت رختکن خزینه حمام قرار دارد و راه ورودی به آن با نرده مسدود شده است . برخی از طاقهای حمام نیم دایره و برخی نیز جناغی بوده و کلیه سطوح داخلی حمام با سیمان سفید اندود شده است . با توجه به شیوه احداث حمام و برخی ویژگیهای دیگر که با موارد مشابه تطابق کامل دارند ، به نظر می رسد قدمت حمام به اواسط حکومت قاجار برمیگردد.

 آبشار گُر روستای کرکبود

در ضلع شمال شرقی روستای کرکبود آبشار زیبایی قرار دارد که به آبشار گُر مشهور می باشد . این آبشار در بین عده ای نیز به گُری دربند معروف است . ضلع شرقی و غربی دره یاد شده ، دارای صخره ای می باشد ه ارتفاع متوسط آن بین 30 تا 50 متر می باشد . راه ورودی به محل آبشار از سینه کش ارتفاعات غربی دره است . در دوبخش جنوبی و شمالی دره ،دیواره کوهها به یکدیگر نزدیک و فضای زیبایی را به وجود آورده است . در ضلع شمالی دره ،آبشاری به ارتفاع حدود 5 متر وجود دارد که در صورت افزایش میزان آب بر ارتفاع آن افزوده می شود . آب آبشار پس از ریزش بر صخره سنگی ، در کف دره جاری شده و پیچش و جریان آن جلوه بسیار زیبایی را پدیدار می کند . در طرفین آبشار و در زیر صخره های کوه حفره هایی به صورت دکه های مجزا در آورده بودند . در این فضاها خوشنویسان ،کاتبان و مستنسخین ( نسخه نویسان ) قرآن ،اسکان یافته و قرآن و منابع دیگر اسلامی و ادبی را می نوشتند . صدای آب در این فضای بسته و محصور به گونه ایست که اجازه شنیدن هیچ صدایی را به انسان نمی دهد . آبشار گُر روستای کرکبود می تواند به عنوان یکی از نقاط مهم گردشگری طالقان جمعیت زیادی را به خود جلب کرده و موجبات رونق اقتصادی بیشتر روستا را فراهم نماید . شاید بتوان این آبشار را با تنگه ساواشی فیروز کوه مقایسه کرد .

تاريخچه منطقه طالقان

تاريخ طالقان به 4500 سال قبل بازمي‌گردد و آثاري از سلسله‌هاي مختلف پادشاهي در اين منطقه وجود دارد. زبان مردم طالقان، فارسي و لهجه آنها تاتي است و تنها در دهكده ميناوند، مردم به زبان تركي سخن مي‌گويند. آيين مردم طالقان تا حدود قرن سوم هجري، دين زرتشت بوده است. با ظهور اسلام و گرويدن مردم قزوين و ساير مناطق نزديك طالقان به مذهب شافعي و مالكي، مذاهب جديد در ميان آنان رونق پيدا كرد اما چون ساداتي كه به طالقان روي آوردند پيرو زيدبن‌علي‌بن‌حسين‌ابن‌علي بودند، مردم طالقان، آيين زيديه را كه حسينيه نيز ناميده مي‌شود قبول كرده و به آن علاقه‌مند شدند. ظاهرا مذهب اسماعيليه در طالقان نفوذ و دوام قابل ملاحظه‌اي نداشته است زيرا مردم طالقان، بيشتر در قلمرو نفوذ حكمرانان زيدي‌مذهب قرار داشته‌اند. به هر حال با روي‌كارآمدن صفويه و نفوذ حكمرانان سلسله كيانيه - خصوصا خان‌احمد اول كه به آيين شيعه اثني عشري معتقد و علاقه‌مند بود - از گسترش و نفوذ آيين زيديه كاسته شد و مردم به مذهب اثني‌‌عشري گرويدند. اكنون عموم طالقاني‌ها شيعه دوازده امامي هستند.

روستاهای طالقان

روستاهای بالا طالقان
 
روستاهای میان طالقان
 
روستاهای پایین طالقان
 
 
1- ابصار Absar
2- آسکان Asekan
3- اورازان Ovrazan
4- پراچان Parachan
5- جوستان Joestan
6- حصیران Hasiran
7- خچیره Khochireh
8- خودکاوند Khodkavand
9- خیکان Khikan
10- دراپی Darapei
11- دهدر Dahder
12- دیزان Dizan
13- سفچ خانی Sefeehkhani
14- کرکبود Karkabovd
15- کولین Qvien
16- گته ده Gatehdeh
17- گراب Garab
18- گلیرد Giliard
19-
گوران Govran
20- لمبران Lambaran
21- مرجان Marjan
22- منگولان Mangelan
23- مهران Mehran
24- ناریان Narian
25- نساء علیا Nesaolia
26- نویز Naviz
27- هشان Hashan
   
1- آرتون Artoun
2- اردکان Ardakan
3- آرموت تکیه (شامل آرموت و تکیه آرموت) Armouttekieh
4- آوانک Avanak
5- باریکان Barikan
6- بزج Bozaj
7- پردسر Pordesar
8- جزن jazan
9- جزینان (گزینان) Jazinan
10- حسنجون (شامل سید آباد و حسنجون) Hasanjoun
11- خسبان Khosban
12- دنبلید Donbolid
13- زیدشت Zidasht
14 – سگران Sogran
15 – سگران چال Sogran chal
16-
شهرک Shahrak
17- فشندک Fashandak
18- کرود Karovd
19- کلندر Kolandar
20 کولج Kovlaj
21- گلینک Gelinak
22 – میراش Mirash
23- میناوند Minavand
24- نویزک Novizak
25- ورکش Varkash
26- وشته Veshteh
27- هرنج Haranj
   
1- اسفاران Asfarun
2- امیرنان Amirnan
3- انگه Angeh
4- اوچان Ouchan
5- اهوراک Ahvaruk
6- پرگه Pargeh
7- تکیه ناوه (شامل تکیه ناو و عالی سر) Tekieh naveh
8- خوران Khovran
9- خورانک Khovranak
10- روشنابدر Roshnabdar
11- سنگ بن Sang Bon
12- سوهان Sohan
13- شهر آسر Shahr Asar
14- کجیران Kajiran
15 – کش Kash
16 – کش رود Kush Rovd
17- کلانک Kolanak
18- کلارود Kolarovd
19- کماکان Komakan
20- لهران Lohrun
21- موچان Mouchan
22- میر Mir
23- نساء سفلی Nesa

موقعیت و تاریخچه روستای کرکبود

کرکبود

موقعيت و تاريخچه
روستاي کرکبود از توابع بخش طالقان شهرستان ساوجبلاغ با مختصات جغرافيايي 50 درجه و 51 دقيقه طول شرقي و 36 درجه و 13 دقيقه عرض شمالي در 151 کيلومتري شمال غربي شهر تهران واقع شده است. روستاي کرکبود در ارتفاع 2250 متري از سطح دريا قرار دارد و آب و هواي آن در تابستان معتدل و در زمستان سرد و خشک است. رودخانه کرکبود از کنار روستا عبور مي کند.
سفالينه هاي به جا مانده در گوشه و کنار روستا به قرون چهارم و پنجم هجري قمري مربوط است. بنابر منابع محلي نام روستا بر گرفته از نام کهر و کبود است که با گذشت زمان به کرکبود تغيير يافته است.
مردم روستا کرکبود به زبان فارسي سخن مي گويند مسلمان و پيرو مذهب شيعه جعفري هستند.
الگوي معيشت و سکونت
جنعيت روستاي کرکبود در سال 1385 در حدود 500 نفر گزارش شده است که کمتر از 100 نفر از آن ها در تمام طول سال در آن اقامت دارند و مابقي در فصل تابستان و برداشت محصول در روستا اقامت مي کنند.
اقتصاد اين روستا بر پايه فعاليت زراعي، باغداري، دامداري و امور خدماتي استوار است. گروهي نيز با توليد صنايع دستي نقش مهمي در اقتصاد خانوار دارند.
مهمترين محصولات زراعي روستا شامل گندم، جو و حبوبات است. آب و هواي مساعد و منابع غني آب موجبات رونق باغذاري شده است. انواع ميوه هاي سردسيري مانند گردو، سيب، آلبالو، گيلاس و زردآلو در اين روستا به عمل مي آيد و سيب و گردوي آن اشتهار منطقه اي دارد.
روستاي کرکبود بافت مسکوني متمرکز و فشرده اي دارد و در شيبي ملايم استقرار يافته است. بيشتر خانه هاي روستا در يک يا دو طبقه با سقف شيرواني ساخته شده است و تعدادي خانه چند طبقه نيز در اين روستا وجود دارد. مصالح به کار رفته در بافت قديمي روستا از مصالح به کار رفته در بافت قديمي روستا از مصالح بومي مانند لاشه سنگ، چوب، خشت و گل است. در ساخت خانه هاي جديد از مصالح مدرن مانند ميلگرد، تير آهن، آجر و ورق گالوانيزه نيز استفاده مي شود.
معابر روستا کوچه باغ هاي زيبايي هستند که جلوه اي خاص به معماري روستا بخشيده اند.
جاذبه هاي گردشگري
استقرار در ناحيه کوهستاني چشمه هاي پرآب، جريان رودخانه دائمي، کوچه باغ هاي زيبا همراه با سايه روشن رنگ ها و باغات گسترده ميوه، سيماي جذابي از روستاي کرکبود را به نمايش گذاشته است.
از مهم ترين جاذبه هاي طبيعي اين روستا مي توان به آبشار کر اشاره کرد. اين آبشار در فاصله 700 متري شمال شرقي روستا به درون دره اي عميق سرازير مي شود. در ضلع شرقي و غربي دره صخره هايي در ارتفاع 30 تا 50 متري وجود دارد. راه ورودي به منطقه آبشار از سينه کش ارتفاعات غربي دره است. ارتفاع آبشار بيش از 5 متر است که پس از ريزش بر صخره اي سنگي، به صورت مارپيچ در ميان دره جريان مي يابد. کر در زبان محلي به معني صخره يا تخته سنگ است.
از ديگر جاذبه هاي طبيعي روستا، يخچال هاي طبيعي است که در شمال روستا واقع شده اند و در ذخيره آب تابستاني آن نقش اساسي دارند. آثار تاريخي روستاي کرکبود عبارتند از:
آرامگاه امامزاده زيد ابراهيم که در مرکز روستا و در ضلع غربي حمام تاريخي روستا قرار دارد. بنابه روايتي نسب امامزاده به امام موسي کاظم (ع) مي رسد. اين آرامگاه، بناي هشت ضلعي نامنظمي است که از مصالح سنگ، ملاط گچ، چوب و ورق گالوانيزه ساخته شده است. بر روي قبر، صندوق چوبي قرار دارد. قدمت اين بنا به قرن 9 و يا 10 هجري قمري مربوط مي شود.
آرامگاه امامزاده شاه محمد حنفيه که بر فراز بلندترين نقطه ارتفاعات شمال شرقي روستاي کرکبود به نام کوه شاه محمد حنيفيه يا عقيق قرار دارد. بناي برج مانند بقعه امامزاده شاه محمد حنفيه مورد علاقه مردم طالقان و ديگر روستاهاي اطراف است که براي زيارت به روستا مراجعه مي کنند. بناي امامزاده واجد ارزش هاي هنري و تاريخي است.
آرامگاه ملا يغماي کرکبودي در گورستان تاريخي روستاي کرکبود واقع شده است. اين دانشمند بزرگ اسلامي، يکي از مدرسان نامدار حوزه علميه اصفهان در قرن 12 هجري بود که به جهت منزلت والاي علمي از جانب شاه سلطان حسين صفوي به رياست کتابخانه سلطنتي منصوب شد. ساختمان آرامگاه اتاق مربع شکل کوچکي است که نماي بيروني آن با سيمان سفيد و سقف آن با ورق گالوانيزه پوشش داده شده است. در داخل آرامگاه سنگ قبر مرمريني با خط شکسته نستعليق وجود دارد که از تاريخ وفات در سال 1160 هجري قمري حکايت دارد.
حمام تاريخي کرکبود، در زير درختان بلند گردو قرار دارد. اين ساختمان که در حال حاضر مخروبه است چهار طاقنما دارد که برخي نيمدايره اي و برخي جناغي است و سطوح داخلي آن با سيمان سفيد اندود شده است. قدمت اين حمام به اواسط دوره حکومت قاجاريه مي رسد.
مردم روستاي کرکبود در اعياد ملي و مذهبي به جشن و سرور و در ايام محرم و وفات و شهادت ائمه به سوگواري مي پردازند. از ديگر مراسم اين روستا مي توان به مراسم عيد نوروز، سيزده بدر و چهارشنبه سوري اشاره کرد.
مردم روستاي کرکبود به ندرت از لباس هاي محلي و سنتي استفاده مي کنند و پوشاک اغلب آن ها، لباس هاي رايج در شهر است.
صنايع دستي روستاي کرکبود مشتمل بر بافت کرباس، جاجيم، گليم، قاليچه، جوراب وکلاه و دستکش است.
گردو و عصل معروف ترين سوغات روستاي کرکبود است.
از انواع غذاهاي رايج در روستاي کرکبود مي توان به آبگوشت و انواع خورشت و کباب اشاره کرد.
دسترسي: روستاي کرکبود از مسير اتوبان کرج – قزوين و از طريق شهر طالقان قابل دسترسي است.
5

مغز

مغز و یادگیری

امروزه این امر که به ازاء فعالیتهای مختلف بدنی و فکری، مناطق مختلفی از مغز فعالیتهای ویژه‌ای از خود نشان می‌دهند توسط تکنیکهای ویژه تصویربرداری منجمله FMRI به اثبات رسیده است. این تصویربرداریها بخوبی نشان می‌دهند که هنگام فعالیتهایی نظیر خواندن، نوشتن، صحبت کردن و... تنها بخشهای معینی از مغز فعالیت شدیدتر می‌کنند به‌نحویکه بنظر می‌رسد این مناطق مسئول اصلی و یا بعبارت دیگر منشاء کنترل و هدایت فعالیت مورد نظرهستند.

از طرف دیگر وقتی به روند تکامل انسان رجوع کنیم خواهیم دید که انسان امروزی از نظر (ژنتیک تعیین کننده) ساختار مغزی تقریباً هیچ تفاوتی با انسانهای اولیه مثلاً سی هزار سال پیش ندارد. اگر یک انسان عصر حجر را طی یک آزمایش فرضی به زمان حاضر منتقل می‌کردیم مغز او براحتی توانایی فراگیری تمام فعالیتهایی را که یک انسان امروزی انجام می‌دهد داشت. اگر انسان عصر حجر نه خواندن و نوشتن می‌دانسته و نه خیلی از فعالیتهای پیچیده مغزی انسان امروزی را انجام می‌داده چرا دارای همان مناطق مغزی است که انسان امروزی دارد و از آنها برای کارهای پیچیده‌تر استفاده می‌کند؟

با اینکه جواب این سؤال هنوز دقیقاً معلوم نیست ولی بنظر می‌رسد که خود قابلیت شکل‌گیری فعالیتهای مغزی متناسب با نیازهای محیطی محصول اصلی تکامل بوده است. بعبارت دیگر تکامل با بوجود آوردن ارگانی که قابلیت ویژه یادگیری مهارتهای مختلف را دارد توانسته نقش خود را در فرآیند انتخاب طبیعی بخوبی ایفا کند. مقایسه این مساله با تکنولوژی امروز می‌تواند به اینصورت باشد: مغز مانند یک سیستم کامپیوتر عمل می‌کند که سخت افزار آن بمدت طولانی آپ‌گرید نشده است ولی نرم‌افزار سیستم عامل و برنامه‌های کاربردی آن بمرور زمان پیشرفته‌تر شده‌اند. وجود مغز با این قابلیت ویژه خود بعنوان تنها ارگانی که انسان می‌تواند متناسب با نیازهای محیطی خود فعالیتهای جدیدی را برای آن برنامه‌ریزی کند بی اغراق یکی از بزرگترین شاهکارهای تکامل است. این مقایسه و مشاهده ساده بخوبی پرده از توانایی‌های وسیع مغز بر می دارد که هنوز کشف نشده‌اند چون شرایط محیطی لازم برای بروز آنها فراهم نشده‌اند.

در واقع کاری که انسان توسط قدرت (تقریباً نامحدود) مغز خود تا به‌حال انجام داده اعم از ابداع روشهای مختلف برای انجام کارهای فوق‌العاده سخت و شناخت طبیعت نوعی مورف یا تغییر شکل پیداکردن بوده‌است. با این تفاوت که حیواناتی نظیر اسکوئید یا آفتاب‌پرست یا بعضی از نرمتنان دریایی برای زنده ماندن و رفع نیازهای حیاتی خود به تغییرشکل فیزیولوژیکی و ظاهری متوسل می‌شوند در حالیکه انسانها از مغز خود استفاده می‌کنند تا روشی یا وسیله‌ای را ابداع کنند که بتوانند نیازهای محیطی خود را بهتر برآورده کنند. انسانی که استفاده از ابزار شکار را یاد گرفته انسانی متفاوت با انسان بدون این مهارت است و همه این تغییرات تنها بوسیله این قابلیت ويژه مغز که توضیح داده شد امکان پذير است.

تکمیلی (در ارتباط با کامنت سولوژن): من معتقد نیستم مغز بشر در خلال چند هزار سال گذشته دچار تفاوتهای ساختاری فیزیکی قابل توجهی شده باشد. حداقل من مقاله‌ای ندیده‌ام که بر اساس یافته‌های ژنتیکی چنین تغییر عمده‌ای را صریحاً اثبات کرده باشد. تفاوتهایی که ما در سطح هوش و استعداد و توانایی‌های انسان اعصار گذشته و حال می‌بینیم عمدتاً نه بدلیل تفاوت در ساختار مغزی (سخت افزار) بلکه بدلیل تفاوت برنامه‌ریزی و تعلیم و تربیت (نرم افزار) می‌باشد.

چرا راه دور برویم. همه ما امروزه از افراد مسن می‌شنویم که بحق ادعا می‌کنند بچه‌های امروزی با هوش‌تر از بچه‌های دو نسل گذشته هستند. این حرف ممکن است در موارد خاص صادق نباشد ولی بصورت کلی می‌توان گفت که صحیح است و واقعاً مشاهده می‌شود که یک بچه ۷ ساله امروزی بمراتب از بچه ۷ ساله‌ای ۵۰ سال پیش هم اطلاعاتش بیشتر است و هم فعالیتهایی را آموخته که ۵۰ سال پیش حتی اختراع هم نشده بودند. واضح است که در عرض ۵۰ سال اخیر جهش ژنتیکی خاصی که باعث تغییر در ساختار فیزیکی مغزبشر بشود رخ نداده ولی در عین حال ما شاهد تفاوت در قابلیتهای دو کودک با تنها دو نسل فاصله هستیم. این امر به معنی آن است که تنها تفاوت بین این دو کودک در نوع برنامه ریزی مغز آنها بر اساس اطلاعات و دیتایی هست که از محیط خود دریافت کرده‌اند. در عمل، ساختار مغز هر دو از نظر توانایی قبول این برنامه ریزی هیچ فرقی با هم ندارد.

قبول دارم که جواب دادن به این سؤال که در اختیار داشتن ابزار هوشمندی بدون آنکه بشر هنوز توانایی استفاده از آنرا در هزاران سال پیش داشته باشد از نظر فرآیند تکاملی مشکل است. جواب اولیه‌ای که به ذهنم می‌رسد (که قابل بحث و تکمیل هم است) باز بر اساس نگاه به مثال کامپیوتر بدست می‌آید. وقتی ما یک کامپیوتر با سخت‌افزار معین می‌سازیم که قدرت پردازش و حافظه آن ثابت است، این کامپیوتر بسته به نرم افزاری که بر روی آن نصب می‌شود می‌تواند قابلیتهای متفاوتی از خود نشان دهد. مثلاً می‌توانیم بر روی یک کامپیوتر پنتیوم ۴ هم سیستم عامل DOS نصب کنیم و هم ویندوز اکس پی. واضح است که تفاوت نهایی عملکرد این‌دو از زمین تا آسمان می‌باشد. بنظر می‌رسد که طبیعت در فرآیند (الگوریتم) تکاملی ارگانی را بوجود آورده که فی‌القوه توانایی برنامه ریزی در سطح بالایی دارد. بیایید فرض کنیم که تغییر یا افزایش در قابلیت یادگیری و رشد هوشی انسان وابستگی زیادی به ساختار فیزیکی (حجم و سطح قشر کورتکس مغز) داشت. در اینصورت چون تغییرات ژنتیکی که منجر به ایجاد تغییر در ساختار فیزیکی می‌شوند خیلی آهسته رخ می‌دهند (نه مثل دو برابر شدن قدرت پردازش تراشه‌های کامپیوتری در خلال هر ۱۸ ماه) در آنصورت شاهد اینهمه پیشرفت سریع دانش بشری در خلال چند هزار سال تاریخ بشری نبودیم. درست است‌که فرضیه تکامل داروین عملاً لقب «تدریجی» را یدک می‌کشد ولی در مورد تکامل مغز بنظر می‌رسد که لفظ تدریجی واقعاً در مقیاس و ابعادی خیلی بالاتر از مقیاس و ابعاد تکامل اندامهای دیگر قرار داشته باشد.

مغز انسان

مقدمه

دستگاه عصبی مرکزی قسمتی از دستگاه عصبی است که در درون محفظه‌ای استخوانی به نام استخوان جمجمه و ستون فقرات قرار گرفته است و شامل مغز و نخاع می‌باشد. از نظر ساختمانی در سیستم اعصاب مرکزی دو قسمت به نامهای ماده سفید و ماده خاکستری قابل تشخیص می‌باشد. مغز شامل قسمتهای متنوعی است که هر کدام از آنها در عین حال که با یکدیگر در ارتباط هستند کارهای متفاوتی را انجام می‌دهند.

تکامل مغز در مهره داران

در ماهیهای اولیه و دوزیستان ، نخاع و مغز در یک راستا قرار دارند. ولی در سایر مهره داران بویژه در پستانداران بین مغز و نخاع یک خمیدگی پدید آمده است که در پستانداران عالی به 90 درجه می‌رسد. این خمیدگی ناشی از حجم زیاد نیمکره‌های مخ است. حجم مغز بویژه نیمکره‌های مخ در مهره داران اولیه رشد اندکی دارد. ولی در مهره داران عالی وسعت زیادی دارد.


سطح نیمکره‌های مخ در مهره داران اولیه تا پستانداران اولیه صاف ، ولی در پستانداران عالی بویژه انسان چین خوردگی فراوان دارد. مغز آدمی بزرگترین مغزها نیست اما وزن آن نسبت به جثه آدمی بیشترین است و با در نظر گرفتن سایر شرایط بهترین مغز است. مغز مهره داران در دوران جنینی دارای سه قسمت اولیه به نامهای مغز پیشین ، مغز میانی و مغز تحتانی است. از این قسمتها بتدریج بخشهای مختلف مغز پدید می‌آیند.

ساختار مغز

مغز در داخل استخوان جمجمه و نخاع در داخل ستون فقرات جای گرفته‌ است. سه پرده که در مجموع مننژ نامیده می‌شوند، مغز و نخاع را از اطراف محافظت می‌کنند.

  • پرده داخلی : پرده داخلی چسبیده به مغز و نخاع بوده و کار تغذیه بافت عصبی را انجام می‌دهد.
  • پرده میانی : پرده میانی عنکبوتیه نام دارد که به پرده خارجی چسبیده و از پرده داخلی کم و بیش فاصله دارد.
  • پرده خارجی : از بافت پیوندی محکم تشکیل شده و به استخوانهای محافظ چسبیده است.

در فاصله بین عنکبوتیه و پرده داخلی مایع شفافی قرار گرفته است که از ترشحات رگهای خونی است. این مایع را مایع مغزی-نخاعی می‌گویند و کار آن محافظت از بافت عصبی است.

مخ

مخ بزرگترین قسمت مغز است و دارای دو نیمکره است که توسط رشته‌های عصبی محکم و سفید رنگی بهم متصلند و ارتباط دو نیمکره نیز از طریق همین رشته‌های عصبی صورت می‌گیرد. قسمت سطحی مخ ، خاکستری رنگ است و قشر مخ نامیده می‌شود. قشر مخ در انسان به علت وسعت زیاد خود و جای گرفتن در فضای محدود حالت چین خورده دارد. در زیر قشر مخ ماده سفید رنگی وجو دارد که از اجتماع رشته‌های عصبی میلین دار تشکیل شده است و این رشته همان دنباله‌های نورونهایی هستند که در قشر خاکستری با سایر قسمتهای دستگاه عصبی قرار دارند.



علاوه بر قشر مخ چند هسته خاکستری در بخش سفید آن وجود دارد که مهمترین آنها غده تالاموس و غده هیپوتالاموس است. هر قسمت از قشر خاکستری کار ویژه‌ای انجام می‌دهد. مراکز مربوط به دریافت و تفسیر اطلاعات رسیده از اندامهای حسی مختلف مانند چشم و گوش و پوست در این قسمت است. قسمتی از قشر خاکستری مرکز حرکات ارادی است. مخ مرکز احساسات ، فکر کردن و حافظه است. نیمکره چپ مخ حرکات طرف راست و نیمکره چپ بدن حرکات طرف راست بدن را کنترل می‌کنند. هر نیمکره کارهای ویژه‌ای را نیز انجام می‌دهد.



نیمکره چپ در زبان آموزی ، یادگیری ، تفکر ریاضی و منطق ، تخصص دارد. نیمکره راست انجام دادن کارهای ظریف هنری ، موسیقی را کنترل می‌کند. تالاموسها مرکز تقویت پیامهای حسی مانند چشم ، درد و ترس هستند و پیامهای حسی را قبل از اینکه به قشر مخ برسند تقویت می‌کنند. هیپوتالاموس مرکز تنظیم اعمال مختلفی از جمله گرسنگی ، تشنگی ، خواب و بیداری و دمای بدن است.

مخچه

مخچه قسمتی از مغز است که در پشت و زیر مخ قرار دارد. مخچه دارای دو نیمکره است، اما چین خوردگیهای سطحی آن کم عمق تر و منظم تر است. قسمت سطحی مخچه را ماده خاکستری پوشانده است. مخچه بوسیله دسته تارهای عصبی به بقیه قسمتهای دستگاه عصبی مربوط است. مخچه در کار کنترل فعالیتهای ماهیچه‌ای به مخ کمک می‌کند.



مخچه پیامهای حرکتی را قبل از اینکه به اندامها بروند تقویت می‌کند. در نتیجه حرکات نرمتری از بدن سر می‌زند. حفظ تعادل بدن نیز به عهده مخچه است. برای اینکار چشمها و گوش داخلی وضعیت بدن را به مخچه خبر می‌دهند و مخچه ، ماهیچه‌ها را طوری کنترل می‌کند، که تعادل برقرار بماند. در مجموع کارهایی که مخچه انجام می‌دهد همگی غیر ارادی هستند.

بصل النخاع

بصل‌النخاع پایین ترین مرکز عصبی واقع در استخوان جمجمه است. انتهای بصل‌النخاع به نخاع مربوط است. بیشتر بصل‌النخاع از ماده سفید و رشته اعصابی تشکیل شده است که میان نخاع و مغز قرار دارد. بصل‌النخاع فعالیت اندامهای داخلی بدن مانند قلب ، ششها و اندامهای گوارشی را اداره می‌کند. به همین دلیل یکی از مهمترین اجزای مغز است و آسیب وارده به آن مرگ را به دنبال دارد. مغز 12 جفت عصب دارد. این اعصاب با اندامهای مهمی ارتباط دارند.

بطنهای مغزی

در جریان تکامل مغز از لوله عصبی جنینی ، حفره مرکزی لوله عصبی در 4 ناحیه متسع شده و بطنهای مغزی را بوجود می‌آورد. بطنهای مغزی عبارتند از: بطنهای جانبی شامل دو بطن و هر کدام در یکی از نیمکره‌های مغزی ، بطن سوم در ناحیه تالاموس و بطن چهارم در محل بصل‌النخاع و پل مغزی.

مایع مغزی-نخاعی

سیستم عصبی مرکزی در درون مایعی به نام مایع مغزی-نخاعی قرار گرفته که این مایع هم به عنوان ضربه‌گیر سیستم عصبی مرکزی را در مقابل ضربات مکانیکی حفظ می‌کند و هم برای فعالیتهای متابولیکی آن ضروری است. حجم این مایع که از رگهای خونی بافت مغز منشا می‌گیرد بین 150 - 80 میلی‌لیتر متغیر است.عدم باز جذب این مایع و تجمع آن در بطنهای مغزی منجر به شرایطی به نام هیدروسفالی می‌گردد که می‌تواند باعث آسیب پارانشیم مغز گردد.

بیماریهای مغزی

عامل بیماریهای عفونی مراکز عصبی ، باکتریها ، ویروسها و یا موجودات زنده میکروسکوپی دیگرند. در بعضی از این بیماریها مراکز عصبی خونی می‌شوند و در برخی دیگر سموم میکروبها که در جای دیگر بدن مستقر می‌شوند، به مراکز عصبی می‌رسند و آنها را دچار مشکل می‌کنند.

فلج اطفال یا پلیومیلیت

عامل این بیماری نوعی ویروس است که از طریق غذا و آبی که به مدفوع شخص بیمار آلوده باشند، به شخص سالم سرایت می‌کند. ویروس به نخاع می‌رسد و در آنجا به جسم سلولی نورونهای حرکتی آسیب کلی می‌رساند، و ماهیچه‌های تحت کنترل آنها فلج می‌شوند. با استفاده از واکسن می‌توان به راحتی از ابتلا به این بیماری جلوگیری کرد.

مننژیت مغزی

در اثر عفونت پرده‌های مننژ مغز یا نخاع حاصل می‌شود. انواعی از باکتریها باعث این بیماری می‌شوند. یک نوع از این باکتریها به نام مننگوکوک است. علایم بیماری مننژیت به طور ناگهانی بروز می‌کند. حرارت بدن دردناک می‌شود. مننژیت بیماری خطرناکی است و در صورت تاخیر در معالجه باعث مرگ می‌شود.

آنسفالیت

آنسفالیت یک بیماری ویروسی است. ویروس در بخشهای خاکستری مغز مانند بصل‌النخاع و مغز میانی جایگزین می‌شود. ویروسهای سرخک و اوریون نیز ممکن است به مغز برسند و آنسفالیت ایجاد کنند. آنسفالیت ممکن است حاد یا مزمن باشد. در حالت حاد سردرد ، حالت خواب آلودگی در روز و دوبینی عارض می‌شود.

بیماری هاری

میکروب این بیماری نوعی ویروس است که با گاز گرفتن سگ ، گربه وارد بدن آدمی می‌شود. از زمان گاز گرفتن تا بروز بیماری 15 روز تا دو ماه طول می‌کشد.

مباحث مرتبط با عنوان

نخاع

نامهای ایرانی - دختر

آبگينه

آبنوس

نام يک شاهزاده ايراني

آتوسا

آتش، نهمين ماه ايراني

آذر

نام پسر مهرنوش پسر اسفنديار

آذرافروز

صاعقه، نام روز نهم از ماه آذر

آذرخش

نام گلي است برنگ سرخ

آذرگون

پاکدين

آذرنوش

 

آرا

آرزو

آرزو

آزاد، رها

آزاده

نام يک شاهزاده ايراني

آزيتا

زينت آلات

آزين

مانند

آسا

تشويق

آفرين

نام گلي

آلاله

الهه آب

آناهيتا

صدا

آوا

آويز

آويزه

آهو

آهو

ستاره، نام گلي

اختر

سياره ارانوس

ارانوس

نام درختي که گل و شکوفه سرخ رنگ مي دهد

ارغوان

رنگ ارغواني روشن، نام گلي

ارکيده

هديه

ارمغان

تاج

افسار

افسانه

افسانه

طلسم و جادو

افسون

پاشيدن

افشان

 

الناز

خوشبخت

انوشه

نام کشور ايران

ايران

دختر ايران

ايران دخت

خانم، متشخص، زن مجرد

بانو

کريستال

بلور

گل بنفشه

بنفشه

دختر و دوشيزه هدهد، نام مرغ حضرت سليمان

بوبک

بوس، بوسيدن

بوسه

فصل بهار

بهار

بهار کوچک

بهارک

آورنده بهار

بهاره

بهترين ناز

بهناز

بهترين صورت

بهرخ

منحصر بفرد

بيتا

پديده، چيز جديد

پديده

اسم يک پرنده

پرستو

ابريشم

پرند

پري

پري

داراي صورتي همچون پري

پري رو

جمع پري

پريا

داراي صورتي همچون پري

پريچهر

زاده پري

پريزاد

مانند پري

پريسا

داراي صورتي همچون پري

پريوش

پرتو

پرتو

پروانه

پروانه

نام يک صور فلکي

پروين

سپيده دم

پگاه

نوعي پرنده

پوپک

موفق

پوران

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

پوران دخت

موفق

پوري

نام گلي

پونه

جام شراب

پيمانه

ارتباط

پيوند

ستاره

تارا

آهنگ، نغمه

ترانه

مسيحي

ترسا

نام کشور دشمن ايران در شاهنامه

توران

نوعي پرنده

توکا

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

تهمينه

سفال

تينا

نام يک صور فلکي

ثريا

جوان، گل جوانه

جوانه

 

چليپا

ياد، يادگاري

خاطره

خندان

خندان

 

خجسته

آفتاب

خورشيد

ستاره اي درخشان که مانند گوهر مي درخشد

دري

آرام دل

دلارام

مليح، خوش قلب

دلبر

جذاب

دلکش

دريا

دريا

جهان

دنيا

آرامش

رامش

پرمعني

رسا

روشنايي

رکسانه

روح، روان

روان

يک از شخصيت هاي شاهنامه، مادر رستم

رودابه

نور کوچک

روشنک

آزاد

رها

 

ريما

حرير، زربافت

زري

طلايي

زرين

دختر طلايي

زرين دخت

 

زويا

سياره زهره(ونوس)ر

زهره

زيبا، قشنگ

زيبا

شبنم

ژاله

 

ژيلا

 

سارا

جام شراب

ساغر

 

سالومه

نام گلي

ساناز

سايه

سايه

نور اول صبح

سپيده

ستاره

ستاره

زن زيبا، درخت سروناز

سروناز

ياسمن

سمن

 

سميلا

 

سميرا

 

سنا

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

سودابه

رز قرمز

سوري

شعله ور، درحال سوختن

سوزان

نام گلي

سوسن

قسم خوردن

سوگند

 

سپتا

صورت، رخ

سيما

نقره اي

سيمين

شاد

شادان

شادي، خوشحالي

شادي

سلطنتي

شاهين

شبنم(ژاله)ر

شبنم

جرقه

شراره

 

شروين

شعله، آتش

شعله

شکوفه

شکوفه

جلال، زرق و برق

شکوه

نوعي آهو

شوکا

بانوي شهر

شهربانو

زاده شهر

شهرزاد

عشق شهر

شهرناز

شاهزاده

شهزاده

زن سياه چشم

شهلا

عشق شاه

شهناز

 

شيدا

آفتاب، درخشان

شيده

ظريف، شيرين

شيرين

زن شيرين و حساس

شيرين بانو

افسون شده

شيفته

 

شيما

فريبا

شيوا

 

صدف

شراب

صهبا

پاک، خالص

طاهره

طلا

طلا

عسل

عسل

آهوي کوهي

غزال

آهوي کوهي

غزاله

طنازي

غمزه

غنچه گل

غنچه

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

فرانک

خوشي

فرحناز

شاد

فرخنده

عاقل

فرزانه

فرشته، پري

فرشته

عشوه گر

فرناز

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

فرنگيس

درخشان

فروزان

درخشان

فروزنده

روشني

فروغ

مليح

فريبا

پرارزش

فريده

ستوده

فرين

فيروزه

فيروزه

عاشق

فيلا

گل قاصدک

قاصدک

مقدس، فرشته

قدسي

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کتايون

ماده اي که مس را به طلا تبديل مي کند

کيميا

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

گردآفريد

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

گرديا

چشمان

گلاره

 

گلبانو

گل فصل بهار

گلبهار

 

گلپري

باغ گل

گلشن

گل انار، به زيبايي گل

گلنار

 

گلنسا

رنگ قرمز گل رز

گلي

نوعي آهنگ

گيتا

جهان، دنيا

گيتي

 

گيسو

نام گلي

لادن

گل لاله

لاله

 

ليدا

شبانه

ليلا

نام گلي

ليلي

مانند

مانا

نام يک شاهزاده

ماندانا

نقاشي که خود را پيامبر معرفي کرد

ماني

وجوه ماه

ماهدخت

کسي که صورتش مانند ماه باشد

ماهرخ

مرجان

مرجان

مرجان

مرجانه

مرمر

مرمر

ملکه

ملکه

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

منيژه

مرواريد

مرواريد

گل مريم

مريم

خبر خوش

مژده

مژه ها

مژگان

مست

مستانه

 

ميشا

نام يک الهه

مونا

مثال ماه

مهتا

مثال ماه

مهتاب

مهر انگيز

مهر انگيز

نور آفتاب

مهرناز

 

مهرنوش

خورشيد، مهربان

مهري

ماه، مهتاب

مهسا

درخت گل ياس

مهستي

 

مهشيد

نور ماه، شکوه ماه

مهناز

 

مهنوش

مثال ماه، زيبايي

مهوش

دختر ماه

مهين

نام يک الهه

ميترا

مينا

مينا

 

مينو

شوق آفرين

نازآفرين

گل زيبا

نازگل

خوش قلب

نازنين

زيبا

نازي

زيبا

نازيلا

نام يک درخت

ناژين

ونوس، ستاره زهره

ناهيد

صدا

ندا

نام گلي

نرگس

نام گلي

نسترن

رز وحشي

نسرين

ترانه، آهنگ

نغمه

خوش قلب

نگار

نگاه

نگاه

سنگ روي انگشتر و جواهرات

نگين

نوا

نوا

شادي خلق

نوش آفرين

شيرين

نوشين

نهال

نهال

خوب، زيبا

نيکو

خوبي

نيکي

نام گلي(زنبق آبي)ر

نيلوفر

شنونده

نيوشا

آرزو

وندا

آشکار

ويدا

هديه

هديه

وجود

هستي

پرنده اي افسانه اي

هما

حيرت انگيز

هنگامه

گل ياس

ياس

گل ياس

ياسمن

تنها، يگانه

يکتا

تنها، يگانه

يگانه

نام بلندترين شب سال

يلدا

نامهای ایرانی - پسر

يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه، پدر فريدون

آبـتين

آتـش

آتـش

نام فرمانده لشگر بابک خـرمدين، تـزيـين و آرايش

آذين

نام فرشته اي

آراد

ساکت

آرام

نام پدر زن داريوش کبـير

آرتان

يکي از پهـلوانان سنـتي ايران

آرش

بسيار نيرومند، پدر بزرگ داريوش کبـير

آرشام

هـدف

آرمان

يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه

آرمين

نام باستاني ايران

آريا

داراي خلق و خوي آريايي، نام پسر داريوش

آريامنش

منسوب به نژاد و قوم آرين يا آريايي

آريانا

مربوط به نژاد آريا

آرين

آزاد

آزاد

خاص و خالص، پاک و پاکيزه

آويژه

پاره آتش

اخـگر

يکي از شخـصيتهاي شاهـنامه

اردشير

 

اردلان

يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه

اردوان

يکي از شخـصيت هاي شاهـنامه

ارژنگ

شير

ارسلان

سرير و تخـت

ارشيا

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

اسفنديار

بنيانگذار سلسله اشکانيان

اشکان

شريک، معاون، رفيق

افشار

نام سردار ايراني

افشين

آرزو

اميد

شاه

امير

جاودان

انوش

نام يکي از پادشاهان ايراني در زمان ساسانيان

انوشيروان

ادراک

اورنگ

نام يکي از شخصيتهاي شاهنامه

ايرج

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

بابک

نام نوازنده نامي دربار خسرو پرويز

باربد

آغاز صبح

بامداد

نام نوازنده نامي دوران ساسانيان

بامشاد

 

بامين

نام يک شاهزاده(برادر کمبودجيه پسر کوروش)ر

برديا

يکي از سرداران يزدگرد ساساني

برسام

جوان

برنا

بلند بالا، نام پسر سهراب

بروز

نام پهلوان ايراني، نام پسر گرشاسب

برزن

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

بزرگمهر

به دين

به آئين

نگهبان

بهبد

 

بهراد

مريخ، يکي از شخصيتهاي شاهنامه

بهرام

رنگ نيک

بهرنگ

روز خوب و نيک

بهروز

کسي که به نيکي زاده شده

بهزاد

يازدهمين ماه ايراني، نام يکي از شخصيت هاي شاهنامه

بهمن

داراي مش و کردار شايسته

بهمنش

مشهور

بهنام

نام شاهان هند

بهنود

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

بيژن

ايراني، مقدس

پارسا

نامي آذري به معناي پروردگار

پاشا

رزمجو

پرشان

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

پرويز

نام يک پيامبر

پرهام

 

پژمان

 

پوريا

جستجو، جويا

پويا

آرزو

پوژمان

نام يکي از پهلوانان ايراني در زمان کيقباد

پولاد

آهنگساز دوران خسرو پرويز ساساني

پهلبد

پيام

پيام

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

پيروز

نام برادر شاپور اول

پيروزان

قبول

پيمان

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

تورج

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

تهماسب

نام يکي از شاهان ايراني

تهمورث

 

تيرداد

 

تيمور

ابدي

جاويد

نام شاهي باستاني، يکي از شخصيت هاي شاهنامه

جمشيد

دارنده جهان

جهاندار

شاه جهان

جهانشاه

فاتح جهان

جهانگير

مدافع

حامي

هديه اي از طرف خدا

خداداد

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

خسرو

نام يکي از شاهان هخامنشي

خشايار

 

داديه

ثروتمند، يکي از شخصيتهاي شاهنامه

دارا

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

داراب

نام يکي از شاهان هخامنشي

داريوش

 

دانوش

 

رامبد

 

رامين

نوازنده معروف زمان ساسانيان

رامتين

درخشان

رخشان

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

رستان

 

روزبه

يکي از شخصيتهاي شاهنامه ( پدر رستم )ر

زال

 

زامياد

نام يک پيامبر

زرتشت

 

زند

بنيانگذار عهد ساساني

ساسان

رهبر

سالار

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

سام

خانه، سامان

سامان

بالا مقام

سامي

آسمان

سپهر

 

سروش

شاهزاده

سنجر

يکي از شخصيت هاي شاهنامه ( فرزند رستم )ر

سهراب

مرد سياه مو

سيامک

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

سياوش

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

شاپور

صورت شاه

شاهرخ

خواست شاه

شاهکام

باز ( پرنده اي کوچکتر از عقاب )ر

شاهين

سزاوار

شايا

سزاوار

شايان

 

شروين

ستاره دنباله دار

شهاب

شاهين دربار

شهباز

نام پادشاهي

شهرام

هديه شهر

شهرداد

رودي بزرگ

شهروز

شاه

شهريار

دوست شاه

شهيار

اعتماد

عماد

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

فرامرز

راست

فربد

عالي

فرجاد

شاد

فرخ

شاد به دنيا آمده

فرخزاد

 

فرداد

بهشت

فردوس

 

فردين

تولد باشکوه

فرزاد

سزاوار

فرزام

عاقل

فرزان

دانا

فرزين

شاد

فرشاد

 

فرشيد

بالا

فرناز

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

فرود

جوهر

فروهر

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

فرهاد

فرهنگ

فرهنگ

 

فرهود

يکي از شحصيت هاي شاهنامه

فريبرز

منحصر بفرد

فريد

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

فريدون

پيروز، پيروزي

فيروز

موفق

کامران

آرزوي شاد

کامشاد

موفق

کاميار

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کسرا

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کاوه

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کاووس

 

کورس

بنيانگذار سلسله هخامنشي در ايران

کورش

کوشنده، سخت کوش

کوشا

شاه، مدافع، محافظ

کيا

شاهان

کيان

 

کيارش

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کيانوش

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کيخسرو

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کيقباد

جهان

کيوان

يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کيومرث

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

گباد

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

گشتاسب

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

گودرز

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

گيو

 

مازيار

 

ماکان

نقاشي که خود را پيامبر معرفي مي کرد

ماني

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

منوچهر

 

مهبد

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

مهراب

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

مهران

هديه آفتاب

مهرداد

نوزاد آفتاب

مهرزاد

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

مهرک

رنگ آفتاب

مهرنگ

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

مهيار

تولد

ميلاد

مشهور

نامدار

مشهور

نامور

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

نريمان

روشنايي

نوري

بشادي زائيده شده

نوشزاد

خبر خوش

نويد

کوچک

نميا

شنونده

نيوشا

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

هرمز

 

هوتن

دانا

هوشمند

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

هوشنگ

دانا

هوشيار

يکي از شخصيتهاي شاهنامه

هومان

نيک انديش

هومن

 

ورشاسب

نامي آذري - بمعني جاويد

ياشار

تاریخجه پرجم ایران

هخامنشيان و درفش

زنجيره شاهان آريانی بر امپراتوری ايران بزرگ فرمان راندند. سواران پيشاپيش ميتاختند و سپس بار و بنه و سپس پيادگان می آمدند. کورش در پيش سواران ميرفت. هر دسته از سپاه پرچمی داشت. پرچم کورش عبارت بود از پيکره شهابی (عقابی)  با بالهای باز که بر روی نيزه ای بلند نصب کرده اند. نشان از اين است که بر روی پارچه ای نقش نبسته است. شهباز نشان توانمندی و بلند پروازی و تيز بينی بوده و در بيشتر برگه ها و سنگ نبشته ها ديده ميشود. درفش کاويان آنان آْنگونه که از برگه ها بر ميايد مستطيل بوده که بر چهار سه گوشه تقسيم شده بود.

ساسانيان و درفش

ساسانيان به پرچم خود درفش کاويان ميگفتند که از يک تکه چرم چهار گوش که بر بالای نيزه ای استوار شده بود که نوک نيزه از پشت آن پيدا بود. روی چرم را ديبا کشيده بودندو گوهر کاره شده بود و نقش ستاره ای چهار پر در ميان آن بود که فردوسی آنرا «اختر کاويانی » ميگويد. درفش ساسانيان همان درفش کاويان فريدون بود منتها بزرگتر و در پائين درفش چهار رشته نوار به رنگ های سرخ، زرد و بنفش آويخته بود که نوک رشته ها را گوهر نشان کرده بودند. اين همان رنگ هائی است که در شاهنامه آمده است

در نبردی که ميان تازيان و ايرانيان در نزديکی نهاوند رخ داد سپاه ايران شکست خورد و تازيان به درفش کاويان ساسانيان دست يافتند و به همراه فرش بهارستان نزد عمر فرزند خطاب بردند که از گوهر های بسيار پرچم شگفت زده شد و دستور دار فرش را تکه کردند و پرچم را سوزاندن و گهر های آنرا تقسيم نمود.

پس از هجوم تازيان به ايران که نمايش نقش تنديس بر گرده شير که نمادی از خدا ميبوده با اسلام هم آهنگی نداشته را برداشتند و بجای تنديس ميترا فقط نماد خورشيد بر پشت شير سوار کردند و نشان شير و خورشيد از آن هنگام بدون تنديس ميترا نمايان شد.

صفويه و پرچم

هحجوم تازيان تا زمان صفويه نقش شير و خورشيد در تمامی پرچم های ايران بوده است. شير و خورشيد يک نماد ملی بوده و با دگرگون شدن پادشاهان اين نشان ملی دگرگون نميشده. تنها شاه اسماعيل و شاه تهماست بر روی پرچم  خود نشان شير و خورشيد نداشتند. پرچم شاه اسماعيل يکسره سبز و بر بالای آن نقش ماه ميبوده است. شاه تهماسب که در ماه (حمل) گوسپند بدنيا آمده نقش گوسپند را در روی پرچم نقش کرد. در زمان صفويه آيات قران و کلمات تازی (عربی) بر روی پرچم ظاهر شد. 

افشاريه و پرچم

تا زمان نادر شاه افشار پرچم ها در بيشتر موارد نوک تيز است و از همه رنگ  ها استفاده شده.  نادر شاه اين مرد خودساخته و ميهن پرست که از دل مردم برخاسته و ايران تکه پاره را به زير يک پرچم آورد و تا هندوستان، مرز چين ، خوارزم، موصل، کرکوک، بغداد و دهلی را زير پا گذاشت و تا آن زمان که پرچم يک رنگ بود (سبز يا سرخ يا سياه) دارای سه رنگ سبز و سپيد و سرخ با هم شد. درفش شاهی نادر سرخ و زرد و دارای نقش شير ميبوده. پرچم در زمان نادر چهار گوش است.  بنا بر اين پرچم مستطيل و سه رنگ نادر مادر پرچم سه رنگ ايران است که نقش شير و خورشيد بر آن نشسته ولی هنوز شير شمشيری در دست ندارد.

شمشير و قاجار ها در زمام محمد شاه قاجار تاج بر بالای نشان شير و خورشيد ظاهر ميشود.  سندی از زمان قاجار در دست است که در کتاب «پارس» لوئی دو بو Luis De Beaux نيز به آن اشاره شده:

آقا محمد خان قاجار با تمام کينه ای که با افشاری ها داشت از سه رنگ تنها سبز را از پرچم برداشت و سرخ را رها نمود ولی در ميان آن دايره سپيدی را نگاه داشت و هنوز شير و خورشيد را که از پيشينيان رسيده از ميان نبرد.  گرچه شاهان و اميران همديگر و قبيله ها را از بين ميبرند ولی شير و خورشيد که نماد ملی است بر جای ميماند.

 

چون آقا محمد خان بشدت مذهبی بود وبعضی پرچمهای صفويان شير و خورشيد و برخی شمشير دو سر علی را نقش کرده بود  را در هم آميخت و شمشير بدست شير داد.  شمشير نماد نيرومندی و نشان مردانگی و توانمندی، نيرو و دلاوری ميبوده. نظامی گنجوی ميگويد:

با لشـــــــگر خـــــــود کشـــــيده « شــمشيــــر» افــــتــــاده در آن قــبــيــــلـــــه چـــــون « شـــــــــيــــر»

در زمان فتحعلی شاه دو گونه پرچم ميبوده؛ يکی پرچمی يکسره سرخ رنگ با شيری نشسته (بی شمشـــير) و خورشيد بر پشت آن در ميان پرچم، بالای چوب پرچم دستی از سيم ناب کار گذارده بودند که شايد نمادی از دست امام علی بوده است. اين درفش زمان جنگ بوده است. ديگری درفشی بود يکسره سبز رنگ باز هم شيری نشسته (با شمشير) و خورشيد بر پشت وبر بالای چوب پرچم پيکانی زرين کار گذارده بودند؛ اين پرچم زمان صلح ميبوده. در هر دو پرچم پرتوهای خورشيد سراسر پهنه پرچم را پوشانيده است.

 سفير فتحعلی شاه در هنگام ورود به شهر پترو گراد نگاره زيبائی از شير و خورشيد که بر پرچمی يکسره سپيد کشيده شده در جلو حرکت ميداده . با نگرش به پرچم زمان جنگ و صلح و پرچم سپيد زمان دوستی ميتوان انگاشت که در آن زمان سه رنگ پرچم ميبوده سرخ، سبز و سپيد. 

تاج ، پرچم و محمد شاه

« پس برای هر دولتی نشانی ترتيب داده اند. دولت عليه ايران را هم نشان «شير و خورشيد» متداول بوده است که قريب سه هزار سال، بل متجاوز، از عهد زرتشت اين علامت بوده. سبب انتشار آن شايد اين باشد که در دين زرتشت، آفتاب را مظهر کل و مربی عالم ميدانستند ...»

 سر انجام در يکسد و پنجاه سال پيش دستگاه فرمانروائی ايران ميپذيرد که نشان شير و خورشيد يک نشان فرهنگی، تاريخی و دينی که ريشه در هزاره های کهن ( از زمان زرتشت، بل متجاوز) دارد.

امير کبير و پرچم

امير کبير اين مرد ميهن پرست دستور داد بر روی خرابه های مساجد سرباز خانه ساخته شود، لباس سربازان را يکنواخت و تنها از پارچه بافت ايران استفاده شود وی دستور داد تا دکمه های لباس سربازان نشان شير و خورشيد داشته باشد. اين نشان در روی دکمه لباس ها تا بهمن هزارو سيصدو پنجاه و هفت باقی ماند.  با نگرش و دلبستگی که به نادر شاه داشت پرچم های سه گانه زمان فتحعلی شاه را بهانه کرد و دستور داد درفش ايران دارای همان سه رنگ سبز، سپيد و سرخ زمان نادری يکپارچه گردد. همچنين نقش تاج را از بالای نشان شير و خورشيد برداشت ولی در شمشير و شکل پرچم (مستطيل) دگر گونی بوجود نياورد.

شکل درفش

در سال هزارو دويست و هشتادو چهار خورشيدی برابر با هزارو نه سد و شش پارسائی که جنبش مشروطه را مظفر الدين شاه دستينه نهاد در متمم قانون اساسی شکل درفش به اين صورت آمده است:

«الوان رسمی بيرق ايران، سبز، سفي دو سرخ و علامت شير و خورشيد است» در اين برگه تاريخی از کنار هم قرار گرفتن و اندازه رنگ ها و پهنای درفش سخن بميان نيامده.

 

در مجلس يکم شماری روحانی بودند که به پيروی از دين اسلام نگاشتن نگاره ها را نا روا ميدانستند. گروهی نو انديش که شمارشان بسيار بود برآن شدند که نگذارند نازش های  فرهنگ گذشته پايمال شود. از جمله اينان شادروان ارباب کيخسرو و شاهرخ نماينده زرتشتيان بودند. با رايزنی برنامه ای حساب شده ريختند و در جلسه مجلس پس از سر آغازی شيوا گفتند:

 « همه ميدانيم که نود در سد ايرانيان مسلمانند. و رنگ سبز رنگ دلخواه پيامبر اسلام و رنگ دين است. پس بر بالای پرچم جای گيرد.

زرتشتيان هزاران سال پشت اندر پشت در اين سرزمين زاده و زندگی کرده اند در قرآن نيز اشاره ای به اين دين شده. رنگ سپيد که رنگ ويژه کيش زرتشتی است و همچنين رنگ آشتی و پاکدلی است بپاس بزگداشت اين مردم آزاده در زير رنگ سبز جايگزين کنيم.

به پاس خون شهيدان راه انديشه و باور بويژه فرزند علی و انقلاب مشروطه رنگ سرخ را در آن جای دهيم.

 هنگاميکه مجلس کاملا آماده شده سخن به نشان شير خورشيد ميکشد و گفته ميشود. انقلاب مشروطه در امرداد به پيروزی رسيد، ماه امرداد در برج اسد (شير) جای دارد، از سوی ديگر چون بيشتر مسلمانان ايرانی "شيعه" و پيرو علی هستند و شير همچنين پيشنامی از نام های علی است و او را "اسد الله" می خوانند بر اين پايه شير را هم که نشانه امرداد و هم نشانه پيشوای يکم است بيادگار به پرچم نقش کنيم.

  چون مشروطيت در ميانه امرداد به پيروزی رسيد و خورشيد در اين روز در اوج نيرو مندی و گرمای خود است پيشنهاد ميکنيم خورشيد را نيز بر پشت شير سوار کنيم که هم نشانه علی باشد هم نشانه امرداد و هم ياد آور روز چهاردهم امرداد وهم نشانه کهن ايرانيان. (نکته در خور توجه اينکه به «ميترا» وارتباط آن با خورشيد و مهر نشده تا مبادا روحانيان درون مجلس بر آشفته شوند.) زمانيکه ديدند زمينه مساعد است و مخالفی نيست گفتند حال که شير را نشانه علی دانستيم بايد " ذوالفقار" را نيز به دستش بدهيم.

نمايندگان دور انديش با شتاب بر اساس اصل پنجم متمم قانون اساسی پيشنهاد و به تصويب رساندند. در اين برگه تاريخی اشاره ای به تاج در بالای شير و خورشيد نشده است. 

 تا بدینچا رسید که ...

طالقان پس از ظهور اسلام

پس از پیدایش اسلام و سقوط ساسانیان که سرتاسر ایران ار از رود فرات تا رود جیحون از خلیج فارس تا قفقاز و دربند بدست اعراب افتاد در رشته کوه البرز مردمانی که عمدهایشان دیلمیان و تپوریان بودند اعراب را به سرزمین خود راه نداده و استقلال خود را حفظ کردند. اما تپوریان با آنکه به جهت وسعت و جمعیت از دیلمیان نیرومندتر بودند با اعراب پیمان آشتی بسته ، ترک جنگ گفتند اما دیلمان بر خلاف تپوریان در دشمنی با اعراب سخت ایستادگی نمودند و بدین اکتفا نکرده در کوهستان خود آزاد زندگی کنند بلکه در فرصتهای مناسب بر اعراب تاخته و از کشتار آنها دریغ نداشتند. نخستین جنگ دیلمان با تازیان به روایت معروف در سال 22 هجری بود. در این وقت دیلمان پادشاه یا سرداری به نام " موتا " داشتند. از کوهستان خود پایین آمده و در وسعتی (دشت میانه قزوین و همدان) با پیش قراولان تازی پیوسته زدوخورد می کردند. در این میان آذربایگان و مردم ری نامه به دیلمان نوشته از آن دو شهر نیز از هر یک سپاهی به دیلمان پیوست که همدست و یکجا حمله ای به تازیان کرده تا مرزو بوم خود را از خطر و تهدیدات آن گروه ایمن و آسوده نمایند. سردار سپاه آذربایگان اسفندیار ، برادر رستم سپهسالار معروف ایران بودکه چندی پیش در جنگ قادسیه به دست تازیان کشته شده بود و سردار ری فرخان زیبندی یکی از بزرگان آن شهر بود. لیکن سپهسالاری همه این لشکر و فرماندی جنگ به عهده موتا پیشوای دیلمان بود. نعیم بن مقرن ، امیر تازیان در همدان چون آمادگی دیلمان و گرد آمدن این لشکرها را شنید ، سخت بترسید و خبر به مدینه برای خلیفه عمر فرستاد و چون موتا با آن لشکر انبوه آهنگ جانب تازیان کرد نعیم نیز از همدان بیرون تاخت و در "واجرود " که جایی بود میان آن شهر و قزوین لشکر بهم رسیدندو رزم سختی روی داد. طبری می گوید این جنگ در سختی از جنگ معروف نهاوند و دیگر جنگهای بزرگ کمتر نبود. در این جنگ از ایرانیان چندان کشته شد که بیرون از شمار و اندازه بود یکی از کشتگان خود موتا و گویا پس از کشته شدن وی بود که سپاه ایران تاب ایستادگی نیاورده به یکباره پراکنده شدند و هر دسته راه ولایت خود پیش گرفت .دژ قزوین پس از چند بار زد و خورد بین اعراب و ایرانیان سرانجام در زمان خلافت عثمان فتح و به عنوان پایگاهی نیرومند و یک شهر مرزی یا " ثغر " مورد توجه اعراب قرار می گیرد تا بتوان برای حمله به دیلم و سرکوب شورشهای منطقه از آن بهره بجویند. بدین سان تا اواخر قرن سوم میان دیلمیان و مسلمانان زد و خورد و جنگ برقرار بود و بیش از دویست و پنجاه سال طول کشید.

اعراب و دستگاه خلافت برای آنکه بتوانند بر سراسر ناحیه دیلم دست یابند به منظور تقویت نیروی خود در قزوین دست به تبلیغات علیه دیلمان زدند و می کوشیدند تا با ساختن و پرداختن احادیث بیشمار موقع و منزلتی خاص برای قزوین و کسانی که در آن علیه دیلمیان می جنگید ، قائل شوند. یکی از احادیث که در کتاب تدوین رافعی آمده به نقل از تاریخ گزیده حمدالله مستوفی چنین است :

رسول خدا (ص) فرمود : خداوند برادران مرا به قزوین بیامورزد ، گفتم این برادران شما کیانند ؟ فرمود : قزوین دری است از درهای بهشت با دیلم جنگ می کنند شهدا در آنجا مانند شهدای بدرند. " احمد بن یحیی البلاذری در کتاب فتوح البلدان از سرداران اسلام نام می برد که برای جنگ با دیلمان از طرف خلیفه مسلمانان مامور شده بودند از آن جمله اند :

" چون مغیره بن شعبه والی کوفه شد ، براء بن عازب را به قزوین و براء را فرمان داد که با اهل قزوین جنگ کند و اگر به یاری خداوند فتح کرد از آن جای به جنگ دیلمان رود. براء با دیلمان چندان جنگید تا غنیمت و باج پرداختند، سپس به گیلان و ببر و طیلسان لشگر کشید " . و هچینی سعدبن ابی وقاص که والی کوفه در سال 25 بود به ری آمد به تاخت و تاز دیلمان رفت ولید بن عقبه در زمان خلیفه ، عثمان والی کوفه بود از جانب قزوین به دیلمان تاخت و آذربایجان گیلان ،موقان و ببر و طیلسان را از نوفتح کرد و (باز به کوفه) بازگشت.

" سعیدبن العاص امارت کوفه داشت باز به جنگ دیلمان آمد. وی قزوین را شهری استوار و آبادگردانید. قزوین آخر حدی بود که سپاهیان کوفه در اختیار داشتند و ایشان بناهای خویش در آن ساختند " .

" احمدبن ابراهیم دورقی ، از خلف بن تمیم ، از رائده بن قدامه ، از اسماعیل و او از مره همدانی روایت می کند که علی بن ابی طالب رضی الله عنه پیروان خویش را می گفت :" از شما هرکس از جنگ با معاویه کراهت دارد عطا خود بستاند و به جنگ دیلمان رود. هم او می گوید چهار هزار یا پنج هزار مرد از جنگ معاویه روی بگرداندند و من یکی از آنان بودم ، ما همه عطاء خود گرفتیم و به دیلم شدیم ".

ابن واضح یعقوبی در شرح دوران ابوجعفر منصور عباسی در کتاب خود می نویسد :" مردم طالقان شورش نمودند پس عمر بن علاء را بر سر آنان فرستاد و او طالقان و دنباوند و دیلمان را فتح کردو از دیلم اسیران بسیار گرفت ، سپس رهسپار طبرستان شد و پیوسته در خلافت منصور در آنجا اقامت داشت.. نخستین علومی که رابطه با دیلمیان پیدا کرد " یحیی بن عبدالله " از نوادگان امام حسن بن علی و برادر نفس زکیه بود که در سال 175 هجری قمری در زمان خلیفه هارون الرشید به دیلمستان پناه آورد و در آنجا بیرق خروج و دعوت برافراشت . دو برادر یحیی بنامهای محمد و ابراهیم در زمان منصور یکی در مدینه و دیگری در بصره خروج کرده و هر دو کشته شده بودند ، منصور ، عبداله پدر یحیی ، را با ند تن از عموهایش در زندان با شکنجه کشته بود. محمدبن جریر طبری در کتاب خود در سخن از خبر قیام یحیی بن عبداله و عاقبت کار وی در شرح حوادثی که به سال صد وهفتاد و ششم رخ داده می نویسد:

" آاز کار یحیی بن عبداله از آنجا بود که وی در دیلم قیام کردو شوکتش بالا گرفت و کارش نیرو گرفت و مردمان از شهرها و ولایات بدو گراییدند و رشید از این بابن سخت آشفته شد چنانکه در آن روز نبیذ نمی نوشید پس فضل بن یحیی را با پنجاه هزار کس بسوی او فرستاد .سرداران بزرگ و عاملان ولایت جبال و ری و گرگان و طبرستان و قومس و دنباوند و رویان نیز با وی بودند و فضل در طالقان و دستبی فرود آمد در محلی بنام اشب که بسیار سرد و پر برف فضل در آناج بماند و نامه های وی پیوسته به یحیی می رسید به فرمانروایی دیلم نیز نوشته هزار هزار درم برای او معین کرد که کمک کند تا یحیی به نزد وی آید و مال را برای فرمانروایی دیلم ببردند. یحیی پذیرفت که صلح کند و همراه فضل برود به شرط آنکه رشید به خط خویش از روی نسخه ای که یحیی به نزد او می فرستد امانی برای وی بنویسد.

شرح مختصر طبری بدین ترتیب است که یحیی امان نامه را دریافت داشته و با فضل متفقا عازم بغداد شدند در ابتدا یحیی بن عبداله در منزل یحیی بن خالد سکونت گزید پس مدتی هارون یحیی علوی را به حبس انداخت و به جعفر برمکی که مامور نگاهبانی وی بود امر کرد ، او را بکشد. محبوس به جعفر گفت مردی چون تو با قسم هایی که خورده چگونه می خواهی مرا بکشی. جعفر متاثر شد و او را آزاد کرد. یحیی بن عبداله را به مامن مطمئنی فرستادفضل بن ربیع از این ماجرا اطلاع یافت و خلیفه را نیز واقف ساخت . خلیفه از جعفر پرسید که محبوس در چه حال است. جعفرآنچه کرده بود گفت و هارون غیظ نمود و در ظاهر رفتار او را تایید نمود ولی در خفا فرستاد تا مامن یحیی را کشف کنند. یحیی بن عبداله را دستگیر کردند و به بصره فرستادند و در آنجا او را کشتند.هارون چون از این بابت آسوده خاطر شد علیه برمکیان شروع به اقدام نمود.

در اواخر قرن دوم هجری ، خاندان " جستان " به عنوان پادشاهان دیلم در تاریخ اسلام و ایران آشکار می گردند و از این زمان تا اوایل قرن چهارم نام هفت تن از پتدشاهان این خاندان در دست است . در سال 250 که داعی کبیر حسن بن ریدی علوی در مازندران خروج کرد . وهسودان پسر جستان نیز که پادشاه دیلمان بود ، بیعت او را پذیرفت . ولی سال دیگر وهسودان معلوم نیست به چه سببی از داعی برگشت و در همان سال وهسودان وفات یافت  . معروفترین پادشاه جستانی پسروهسودان ، جستان است ( جستان سوم ) و نزدیک پنجاه سال فرمانروایی کرد و باداعی کبیر جانشین او بیعت داشت. جستان با کمک علویان ری را تاراج نمود. مردم ری ناگزیربر دو هزار درهم به علویان و جستانیان داده صلح کردند. جستان احمد بن عیسی را در آنجا گذارده خویشتن با کوکبی آهنگ قزوین کردند.

چنانچه مشاهده می کنید علویان این مخالفان سرسخت خلافت عباسی ، مناطق کوهستانی طالقان و اطراف آن و بطور کلی دیلمان را مامن مناسبی برای مخالفت یافته بودند و با تبعیت با آل جستان به حملات خود به ری و قزوین اسباب خشم عباسیان را فراهم نموده بودند . طبری در سال 259 هجوم دیگر جستان بر قزوین و جنگ او با محمد بن فضل قزوینی و شکست جستان را می نگارد. در سال 260 هجری قمری طبری جنگ داعی را با یعقوب لیث صفاری به رشته تحریر در آورده و می گوید :جستان از یاران داعی به شمار می رفت و پیداست که او در تبعیت خود با داعی تا آخر پایدار و استوار بوده است. در سال 270 هجری قمری داعی کبیر بدرود گفته برادرش محمدبه نام داعی صغیر جانشین او شد. جستان بیعت محمد را نیز نپذیرفت.

ظهیرالدین مرعشی در کتاب تاریخ طبرستان ، رویان و مازندران در ذکر حکومت داعی صغیر ( در سال سال 276 هجری قمری ) مطالب سودمندی راجع به طالقان نوشته و راجع به فتح قلعه گیله کیا طالقان می نویسد : " آنکه داعی محمد با اصفهبد قارن بد بود. اصفهبد رستم به امیر خراسان پیوست . امیر خراسان " رافع بن هرثمه " ب.د. او را با لشکر خراسان به مازندران می آورد و داعی اقمت نتوانست نمود. آمل را بگذاشت و به کچور رفت و کچور را حصاری قوی کرد. رافع در عقب او به کچور آمد. داعی بگریخت و به دیلمستان رفت. رافع چهار ماه در کجور بماند. و کار مردم رویان سخت شد و اصفهبد رستم با رافع بود و داعی لشکر دیلمستان را جمع کرد و مردم کلار را دعوت نمود ، اجابت کردند و به چالوس آمد و نایب رافع را بگرفت . رافع اصفهبد پادوسیان را به ساحل دریای بنفشه گون بداشت و خود به اهلم رفت .

چون کار به اصفهبدان تنگ شد ، رافع از اهلم بازگشت به دهی که خراج می خوانند به چهار فرسخس چالوس فرود آمد. داعی بگریخت و به وازه کوه . رافع به لنکا فرود آمد و اموال بسیار از مردم آن دیار به مصادره بستاند . از آنجا به طالقان رفت و آن ملک را خراب کرد و غله بسوزاند و مدتی در طالقان مکث نمود و قلعه گیله کیا را به قهر و غلبه بستاند. تاجستان بن هسودان که حاکم دیلمان بود با او عهد گرفت که داعی را مدد نکند. بر این قرار کردند ورافع به قزوین رفت ."

شاید رافع از معدود دشمنان بود که با دیلمان درون خانه آنان جنگید  با جنگ از این سوی تا آن سوی آن را در نوردید پس از آنکه محمدبن زی د داعی (270-287 هجری قمری ) در جنگ با امیر سامانی کشته شد و سرانجام سر او را به بخارا پیش امیر اسماعیل سامانی فرستاندند ، مدت 13 سال طبرستان در دست فرمانبرداران سامانیان بود .سپس داعی حسن بن علی ، معروف به ناصر کبیر، ( از نوادگان امام زین العابدین ) سامانیان را در طبرستان مغلوب ساخت . جستان که با ناصر بیعت نمود و به یاری او شتافته به خون خواهی محمدبن زید ، سامانیان را شکست داد.

ناصر کبیر در سال 290 هجری قمری چون با جستان به دیدر آنجا به ارشاد و نشر اسلام در میان دیلمان و گیلان پرداخت و چون خود شیعه زیدی بود و یکی از دانشمندان و مولفان زیدی محسوب می گشت به ترویج زیدیه پرداخت . دعوت ناصر پیشرفت کرده و انبوهی از دیلمیان و گیلانیها اسلام و مذهب زیدی را پذیرفتند. ناصر کبیر در سال 301 هجری قمری با گروه انبوه خود دژ باستان چالوس را که در زمان سامانیان در برابر دیلمیان ساخلو گاه بود ، ویران کرده . قدر مسلم این است که مردم طالقان پس از سال 290 هجری قمری مذهب زیدی داشته و تحت تاثیر ناصر کبیر اسلام در این خطه نیز رواج یافت . پس از آنکه علویان گیلان و طبرستان رو به ضعف نهادند ، بعضی از سرداران ایشان که یکی لیلی بن نعمان و دیگری ماکان بن کاکی و اسفاربن شیرویه و مرداویچ پسر زیاد و علی بویه نام داشتند ، هریک قدرتی یافته در ناحیه ای حکومت کردند.

اسفار پسر شیرویه از گماشتگان ماکان شمرده می شد و سپس خود به حکومت برخاست و گرگان و طبرستان را با قسمتی از عراق بگرفت .

در میان سرداران اسفار مردی دیلمی به نام مرداویچ پسر زیاد بود. وی خود را از نژاد پادشاهان قدیم می دانست . نخست مخدوم خود اسفار را در کوههای طالقان کشت. میرسید ظهیرالدین مرعشی در کتاب خود در این باره می نویسد:

" اسفار از ری به قزوین رفت که اهالی قزوین غوغا کرده می خواستند او را نپذیرند ، بدین سبب بسیاری را بکشت و شهر و ولایت قزوین را خراب کرد و آن وقت میان مرداویچ و اسفار سخن در میان آمد تا مرداویچ بیعت از مردم بستاند و از قزوین به زنجان شده و از آنجا لشکر جمع کرد و ناگاه تاخت به قزوین برد. اسفار از او بگریخت و به ری آمد و از آنجا  به قومس رفت که لشکر دئر دنبال می رفتند و از آنجا به راه قهستان به طبس افتاد و در این زمانی بود که ماکان بگریخت و خواست که خود را به قلعه الموت اندازد. مرداویچ را خبر کردند و لشکر خود به چهار جای کمین کرد . اسفار را به طالقان بگرفتند و گردن بزدند و این واقعه در سال سیصد و نوزده بود.

" مرداویچ بن زیاد به جای اسفاربن شیرویه حاکم دیلمان گشت و رودبار و طالقان و رستمدار در ضبط آورد . پس مازندران و ملک ری و قزوین و ابهرو زنجان و طارمین مستخلص کرد و باستخلاص دیگر بلاد عراق کوشید. در همدان قتل و عام و نهیب و غارت کردند، چنانکه دو خروار بند ابریشمین از شلوار مقتولان بیرون کردند . پس ماکنا بن کاکی بجنگ او آمد و از او منهزم به خراسان رفت. مرداویچ علی بن بویه را با برادران به کرج (کرهرودارک) فرستاد و خود به استخلاص اصفهان رفت .

مرداویچ (316-323) موسس سلسله آل زیار است . وی طبرستان ، جرجان و ری ، اصفهان و همدان را بگرفت و حدود کشور خود را تا مغرب ایران و حوالی حلوان رسانید. مقتدر، خلیفه عباسی ، که از پیشروی او به سوی مغرب در وحشت افتاده بود، پسردایی خود ، هارون بن قریب را با لشکری انبوه به دفع او فرستاد . مرداویچ لشکریان خلیفه را شکست داد، دامنه فتوحات خود را تا حدود عراق عرب رسانید. پس از تسخیر اصفهان ، اهواز و خوزستان را بگرفت . مرداویچ مانند مخدومش اسفار پسر شیرویه اعتقاد درستی به اسلام نداشت ، گویا باطنا زرتشتی بود. او می خواست خلفای عباسی را براندازد . وی سرانجام در زمستان سال 323 در شب جشن سده ، در گرمابه بدست غلامان ترک خود کشته شد.

سالها بعد طغرل سلجوقی پس از رسیدن به قدرت در سال 433 هجری ، گرگان و طبرستان را نیز می گشاید و به دوران پادشاهی انوشیروان ، آخرین شاه سلسله زیاری ، پایان بخشید. شاید مهمترین واقعه مهمی در منطقه طالقان در زمان آل بویه اتفاق نیافته باشد و یا دست کم می توان گفت که با مرور بر منابع تاریخی در این مقطع ، کمتر به حوادث تاریخی در این منطقه بر می خوریم. اما دو موضوع در مورد آل بویه در این تحقیق قابل ارزیابی است . اول تاثیرروحیات دیلمی در شکل دولتی که آل بویه پی افکند . دوم تاثیر صاحب بن عباد طالقانی ، وزیر معروف فخر الدوله و موید الدوله دیلمی شکل دولتی را که آل بویه پی افکند نمی توان خودکامگی نظامی توصیف کرد. آل بویه از مردم ناحیه دیلم و بیشتر به سربازانی وابسته بودند که از میان قوم خود گرد آورده بودند.

دیلمیان که موطنشان ناحیه کوهستانی شمال قزوین بود ، سنتی دیرینه در کارآیی نظامی داشتند که به دوره های پیش از میلاد مسیح باز می گشت اینان در لشکرکشیهای ساسانیان به گرجستان متحد آنها بودند. همچنین آنها مانند ترکان به عنوان سربازان مزدور در دوره پیش از ظهور آل بویه نقش مهمی ایفا کرده بودند. شیو ه ها جنگی ، راهبرد سپاه و تجهیزات و البسه نظامی آنها همواره یکسان بود ، چون قومی کشتکار بودند ، چارپایان اهلی نیز نگه می داشتند. اما اسب پرورش نمی دادند. از این رو در جنگها پیاده نبرد می کردند. هر نفر در جنگ سپر و سرنیزه و شمشیر بر می داشت و چنانچه منابع اسلامی می گویند چون آنها تنگ هم پیشروی می کردند ، می توانستند با سپرهای بلند خود دیواری نفوذ ناپذیر در برابر دشمن تشکیل دهند. مهارت آنها در پرتاب نیزه های مشتعل که بر آن جامه ژنده آغشته به نفت می بستند ، زبانزد بود منابع اسلامی در سر سختی دیلمان تاکید می ورزند ودلیری آنها ضرب المثل بود. بارها پیش آمد که با آنکه شمار آنها از تعداد نیروی دشمن بمراتب کمتر بود با این همه  می توانستند پیروزی را از آن خود کنند. چون آل بویه تنها می توانستند از دیلمان در پیاده نظام استفاده کنند ، از این رو ناگزیر به بهره برداری از ترکان نیز بودند زیرا که سواران تیرانداز تزک از لحاظ رزم آزمایی مکمل لازم پیادگان دیلمی بودند.

" صاحب عباد " از خاندان ایرانی که مورخان او را دیلمی و از طالقان دانسته اند ، گره در بین مورخین در مورد موطن او اختلاف نظر است ولی تعداد کثیری از مورخان وی را از اهالی طالقان قزوین یا ری قلمداد نموده اند . وی یکی از شخصیتهای معروف دوره آل بویه است که تاثیر بسزایی نیز در اقدامات آن سلسله بر جای نهاد. در دربار این وزیر ، دست کم بیست و سه شاعر را نام می برند که در اشعار عربی وی را مدح می گفتند. صاحب بن عباد طالقانی با تمام بزرگان عصر مراوده و مذاکره داشت و در منابع متاخر ، تجدید بنای برج و باروی قزوین را به او نسبت می دهند و هم بنای قصری در آن شهر و در محله ای که از آن پس به نام او " صاحب آباد " نام گرفت. وی دارای تالیفات بسیاری است . فخرالدوله به محض درگذشت این وزیر کلیه اموال او را مصادره کرد.

وصیتنامه داریوش کبیر

اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان درآن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز دارای احترام هستند.

جانشین من خشایار شا باید مثل من در حفظ این کشور ها بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد . زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .

ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .

هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت دوستی بنمایی .

کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .

اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ، نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهمان که پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .

توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد تماس نخواهند داشت .

افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله شکست خوردن تو را فراهم کنند .

امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر كیش که میل دارد پیروی نماید .

بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ، خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ، بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .

زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .

هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر سازی را در درجه اول قرار بده .

عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .

بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .